با صدایی که شبیه تیرداد بود ، به سمت راننده نگاه میکنم.
با صدایی که شبیه تیرداد بود ، به سمت راننده نگاه میکنم.
-تویی؟ اینجا چیکار میکنی.
در ماشین رو باز میکنم و میشینم.
-ازبس بی معرفتی ، گفتم به یاد قدیما بریم بیرون ، حداقل حالتم بپرسم.
-نگران حالمی یا نگران اینکه ایرج از کارات تو شرکت بو برده باشه.
نگاه اخم آلودی بهم میکنه.
صدای گوینده خبر کم تر میشه.
-کار منم تو شرکت تازه تموم شد ، گفتم بیام دنبالت ، همین.
حرفی نمیزنم.
جلوی یه کافه نگه میداره و میگه:
-یه قهوه ، تو هوای زمستون.
بدون جوابی از ماشین پیاده میشم و باهم بسمت کافه میریم.
زل زده بود بهم ، سختم بود.
چرا فقط زل زدنای تیرداد بین اینهمه پسر و مرد برام سخت بود و حس خجالتم رو تحریک میکرد.
-لباس فرم شرکتتون عوض شده؟!
-چطور؟!
دوباره دستم به سمت شال میره و میارمش جلو.
دست تیرداد بسمت موهاش میره .
منظورش رو میفهمم.
-آها ، با شال راحت ترم ، ایرج هم مثله تو سخت گیر نیست.
-پس سپاهان شد ایرج؟!
جرعه ای از قهوم رو میخورم .
-اومدی کارگاه بازی.
-نه بابا ، فقط دلم...
-دلت چی؟!
شکر رو توی قهوش میریزه و ظرفش رو بسمتم میگیره.
-هیچی ، شکر بریزم برات؟!
یاد حرفای سونیا میفتم ، حداقل الان میتونستم بفهمم تیرداد اصلا حسی داره یا نه ، البته اگرم داشته باشه برام فرقی نداره.
- دلت برام تنگ شده بود؟!
-چی؟!
ظرف شکر رو میذاره سرجاش.
خنده ای میکنم و اون هم میخنده، دوباره میگم:
_گفتم ، دلت برام تنگ شد؟!
-من همچین چیزی گفتم؟!
-داشتی میگفتی؟
پوفی میکشه ، نگاهی به اطرافمون میکنه، لبخندش عمیق تر میشه.
_آره ، البته فکر کنم.
دستش بسمت موهاش میره و لبخندش همینطور انگار کش میومد ، چقدر تو این حالت ، چقدر تو این چند ثانیه ، جذاب و خواستنی شده بود ، چقدر جمله ی (( آره ، البته فکر کنم )) رو زیبا گفته بود ، به دلم نشسته بود .
سرم رو پایین میندازم و مشغول هم زدن شکر میشم و از بس خجالت میکشیدم ، سعی میکنم بحث رو بسمت چیزای دیگه بکشونم.
تا دم در خونه میرسونتم .
-بازم مرسی ، راه خونه هامون خیلی دوره ، تا برسی خونت دیر میشه با این ترافیک.
-این حرفا رو نزن ، بابت اینکه دعوتموقبول کردی ممنون.
-خواهش میکنم.
این نگاه های طولانی عذابم میداد، مخصوصا تو سکوت محض ماشین.
دست از نگاه کردن برمیدارم.
-خب ، خداحافظ.
به خودش میاد و مثل من نگاهش رو برمیداره.
-مراقب خودت باش.
باز هم که انگار از قفس آزاد شده باشم ، بسمت خونه میرم.
صورتم گر گرفته بود و یه لحظه تو دلم گفتم ، کاش هنوز هم تیرداد تو شرکت بود.
حس عجیبی داشتم ، تصویر تیرداد ، خندش وقتی که گفت (( آره فکر کنم )) ، تو ذهنم تکرار میشد.
نه
نه
سریعا فکر قلب مامان ، وضعیت بابا یادم میاد.
من باید اون ارث و میراث سپاهان رو برا خودم بکنم ، تا آخر عمرم دیگه غصه ای ندارم.
آره
آره
این درسته ، اصلا مگه تیرداد گفت عاشقمه؟! فقط دلش تنگ شده بود ، همین.
آدم دلش برا همکارش تنگ میشه دیگه.
بدون خوردن شام به اتاقم میرم و با خوردن یه قرص خواب ، به خواب عمیقی میرم.
از صبح توی شرکت کار داشتم و سر کامپیوتر بودم.
نزذیکای ظهر ، قبل ناهار بسمت اتاق ایرج میرم.
-آقای سپاهان هست.
-بله.
با غروری از منشی میگذرم و بسمت اتاق میرم.
-سلاممم.
از برگه های روی میز چشم برمیداره.
-سلام خانم خانما ، بیا اینجا ببینم.
صندلی ها رو رد میکنم.
آدامسم رو قورت میدم.
میز رو هم رد میکنم.
دستم رو میگیره و میکشونتم طرف خودش.
روی صندلیش نشسته بود .
حالا من روی پاهاش بودم.
دستش به سمت گونم میره و فقط لمسشون میکنه.
مور مورم میشه ، لرزی به بدنم میشینه.
انگشتام با دکمه پیراهنش بازی میکرد.
سرم پایین بود و به همون دکمه ها زل زده بودم.
دستش به زیر چونم میره ، سرم رو بالا میارم.
لبخندی میزنم و توچشماش زل میزنم و میگم:
-دلم تو همین یه روز برات تنگ شده بود.
شالم از سرم میفته و حالا دست ایرج ، تارهای مشکی موهام رو نوازش میکرد.
-چقدر تنگ شد سوگلی من؟!
-خیلی ، ایرج احساس میکنم بدون تو یچیزی کم دارم ، خیلی حس بدیه.
دست چپش رو بازوهام سرمیخوره و بوسه ای روی پیشونیم میزنه.
-تو الانم خانممی ، آخر هفته میام که رسمی کنم ، فقط میخوام همیشه تو راضی باشی.
با لوندی خاص خودم میگم:
-واقعا میای؟!
_واقعا.
از روی پاهاش بلند میشم.
ذوق میکنم و با خوشحالی میگم.
-وای یعنی میشه زودتر ازدواج کنیم و تا همیشه باهات باشم.
از روی صندلیش بلند میشه ، گرمای نفسش به گردنم میخورد ، سرش به سمت گردنم میره و چند تا نفس عمیق میکشه.
زمزمه میکنم:
-ایرج ، خیلی دوستت دارم .
شالم کف زمین افتاده بود.
نفسای گرمش هنوز به گردنم میخورد.
دوباره میگم:
_خیلییییی.
کانال رمان برای خوندن ادامه
https://telegram.me/joinchat/Cf7XCz9-ZJmyVE1miZfxsg
-تویی؟ اینجا چیکار میکنی.
در ماشین رو باز میکنم و میشینم.
-ازبس بی معرفتی ، گفتم به یاد قدیما بریم بیرون ، حداقل حالتم بپرسم.
-نگران حالمی یا نگران اینکه ایرج از کارات تو شرکت بو برده باشه.
نگاه اخم آلودی بهم میکنه.
صدای گوینده خبر کم تر میشه.
-کار منم تو شرکت تازه تموم شد ، گفتم بیام دنبالت ، همین.
حرفی نمیزنم.
جلوی یه کافه نگه میداره و میگه:
-یه قهوه ، تو هوای زمستون.
بدون جوابی از ماشین پیاده میشم و باهم بسمت کافه میریم.
زل زده بود بهم ، سختم بود.
چرا فقط زل زدنای تیرداد بین اینهمه پسر و مرد برام سخت بود و حس خجالتم رو تحریک میکرد.
-لباس فرم شرکتتون عوض شده؟!
-چطور؟!
دوباره دستم به سمت شال میره و میارمش جلو.
دست تیرداد بسمت موهاش میره .
منظورش رو میفهمم.
-آها ، با شال راحت ترم ، ایرج هم مثله تو سخت گیر نیست.
-پس سپاهان شد ایرج؟!
جرعه ای از قهوم رو میخورم .
-اومدی کارگاه بازی.
-نه بابا ، فقط دلم...
-دلت چی؟!
شکر رو توی قهوش میریزه و ظرفش رو بسمتم میگیره.
-هیچی ، شکر بریزم برات؟!
یاد حرفای سونیا میفتم ، حداقل الان میتونستم بفهمم تیرداد اصلا حسی داره یا نه ، البته اگرم داشته باشه برام فرقی نداره.
- دلت برام تنگ شده بود؟!
-چی؟!
ظرف شکر رو میذاره سرجاش.
خنده ای میکنم و اون هم میخنده، دوباره میگم:
_گفتم ، دلت برام تنگ شد؟!
-من همچین چیزی گفتم؟!
-داشتی میگفتی؟
پوفی میکشه ، نگاهی به اطرافمون میکنه، لبخندش عمیق تر میشه.
_آره ، البته فکر کنم.
دستش بسمت موهاش میره و لبخندش همینطور انگار کش میومد ، چقدر تو این حالت ، چقدر تو این چند ثانیه ، جذاب و خواستنی شده بود ، چقدر جمله ی (( آره ، البته فکر کنم )) رو زیبا گفته بود ، به دلم نشسته بود .
سرم رو پایین میندازم و مشغول هم زدن شکر میشم و از بس خجالت میکشیدم ، سعی میکنم بحث رو بسمت چیزای دیگه بکشونم.
تا دم در خونه میرسونتم .
-بازم مرسی ، راه خونه هامون خیلی دوره ، تا برسی خونت دیر میشه با این ترافیک.
-این حرفا رو نزن ، بابت اینکه دعوتموقبول کردی ممنون.
-خواهش میکنم.
این نگاه های طولانی عذابم میداد، مخصوصا تو سکوت محض ماشین.
دست از نگاه کردن برمیدارم.
-خب ، خداحافظ.
به خودش میاد و مثل من نگاهش رو برمیداره.
-مراقب خودت باش.
باز هم که انگار از قفس آزاد شده باشم ، بسمت خونه میرم.
صورتم گر گرفته بود و یه لحظه تو دلم گفتم ، کاش هنوز هم تیرداد تو شرکت بود.
حس عجیبی داشتم ، تصویر تیرداد ، خندش وقتی که گفت (( آره فکر کنم )) ، تو ذهنم تکرار میشد.
نه
نه
سریعا فکر قلب مامان ، وضعیت بابا یادم میاد.
من باید اون ارث و میراث سپاهان رو برا خودم بکنم ، تا آخر عمرم دیگه غصه ای ندارم.
آره
آره
این درسته ، اصلا مگه تیرداد گفت عاشقمه؟! فقط دلش تنگ شده بود ، همین.
آدم دلش برا همکارش تنگ میشه دیگه.
بدون خوردن شام به اتاقم میرم و با خوردن یه قرص خواب ، به خواب عمیقی میرم.
از صبح توی شرکت کار داشتم و سر کامپیوتر بودم.
نزذیکای ظهر ، قبل ناهار بسمت اتاق ایرج میرم.
-آقای سپاهان هست.
-بله.
با غروری از منشی میگذرم و بسمت اتاق میرم.
-سلاممم.
از برگه های روی میز چشم برمیداره.
-سلام خانم خانما ، بیا اینجا ببینم.
صندلی ها رو رد میکنم.
آدامسم رو قورت میدم.
میز رو هم رد میکنم.
دستم رو میگیره و میکشونتم طرف خودش.
روی صندلیش نشسته بود .
حالا من روی پاهاش بودم.
دستش به سمت گونم میره و فقط لمسشون میکنه.
مور مورم میشه ، لرزی به بدنم میشینه.
انگشتام با دکمه پیراهنش بازی میکرد.
سرم پایین بود و به همون دکمه ها زل زده بودم.
دستش به زیر چونم میره ، سرم رو بالا میارم.
لبخندی میزنم و توچشماش زل میزنم و میگم:
-دلم تو همین یه روز برات تنگ شده بود.
شالم از سرم میفته و حالا دست ایرج ، تارهای مشکی موهام رو نوازش میکرد.
-چقدر تنگ شد سوگلی من؟!
-خیلی ، ایرج احساس میکنم بدون تو یچیزی کم دارم ، خیلی حس بدیه.
دست چپش رو بازوهام سرمیخوره و بوسه ای روی پیشونیم میزنه.
-تو الانم خانممی ، آخر هفته میام که رسمی کنم ، فقط میخوام همیشه تو راضی باشی.
با لوندی خاص خودم میگم:
-واقعا میای؟!
_واقعا.
از روی پاهاش بلند میشم.
ذوق میکنم و با خوشحالی میگم.
-وای یعنی میشه زودتر ازدواج کنیم و تا همیشه باهات باشم.
از روی صندلیش بلند میشه ، گرمای نفسش به گردنم میخورد ، سرش به سمت گردنم میره و چند تا نفس عمیق میکشه.
زمزمه میکنم:
-ایرج ، خیلی دوستت دارم .
شالم کف زمین افتاده بود.
نفسای گرمش هنوز به گردنم میخورد.
دوباره میگم:
_خیلییییی.
کانال رمان برای خوندن ادامه
https://telegram.me/joinchat/Cf7XCz9-ZJmyVE1miZfxsg
- ۱۷.۱k
- ۱۴ آذر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط