part:43
((زخم های رقم خورده))
ویو رزا
+الان سر میز هم تهیونگ بود هم لی دون سونگ.....
از ترسم نمیتونستم داخل چشمای تهیونگ نگاه کنم...
من و ترس خیلی مسخره بود یعنی تهیونگ ممکنه بعد شنیدن این حرف چیکار کنه؟
لی دون سونگ همونجوری که داشت غذا رو با اشتیاق میخورد جوری که بهم میفهموند دستپختم حرف نداره خودمو تحسین کردم..
تهیونگ هم براش سوال بود که چرا تا این ساعت اینجام و آشپزی کردنم چه معنی داره...
ویو تهیونگ
_الان مثل قبل دور میز جمع بودیم و سکوت بینمون جوری شکل گرفته بود که احساس میکردم هر لحظه ممکنه با حرف یکی از ماها..
بدترین چیزها اتفاق بیوفته .خداخدا میکردم که اون چیزی که فک میکنم نباشه...
غذا خوشمزه شده بود ولی من اصلا اشتها نداشتم با اینکه از صبح بجز چندلیوان قهوه چیزی نخوردم...
فقط از شراب قرمزی که روی میز بود جرعه ای نوشیدم این سکوت باید شکسته میشد پس گفتم....
_خبریه تا این ساعت اینجایی رزا..
*پسرم با مادر ناخونده ات درست صحبت کن.
_چی(خشم)
*چرا انقدر متعجب زده شدی از همون اولم که گفتم بهت...
_رزا این حقیقته.
+راستش .آره من قراره با پدرت ازدواج کنم..
_ولی قرارمون چیزه دیگه ای بود...
*منظورت کدوم قراره .......
+عا عزیزم والا منم نمیدونم تهیونگ داره چی میگه....
_آره درست میگه از هیچی خبرنداره(نیشخند)
*یکی میتونه اینجا توضیح بده چخبره...(داد)
_______________________________________
(ویو راوی)
رزا با اضطراب به تهیونگ نگاه میکرد بین دوراهی بود اینکه اگر حقیقت رو میگفت از دروغ گفتن بدتر بود...
و اگر دروغ میگفت مطمئنا به چند دقیقه تبدیل نمیشد که تهیونگ اورا لو میداد....
پس بین بد و بدتر بد تر را انتخاب کرد......
+راستش من چون میخواستم از تهیونگ انتقام بگیرم به دروغ نزدیکش شدم...
تا فک کنه عاشقش شدم و بعدش هم گفتم که باهات ازدواج نمیکنم. اما .اما الان خیلی پشیمونم عزیزم فهمیدم که تو از بچم هم مهم تری برای همین انتخاب کردم که زودتر باهم باشیم.....
۶۰۰ تا فالور دارم ولی نمیتونید ۱۱ تا بازنشر و ۳۰ کامنت رو برسونید اونوقت میگید چرا عاف میزنی🙂🙂🙂🙂
ادامه دارد......
ویو رزا
+الان سر میز هم تهیونگ بود هم لی دون سونگ.....
از ترسم نمیتونستم داخل چشمای تهیونگ نگاه کنم...
من و ترس خیلی مسخره بود یعنی تهیونگ ممکنه بعد شنیدن این حرف چیکار کنه؟
لی دون سونگ همونجوری که داشت غذا رو با اشتیاق میخورد جوری که بهم میفهموند دستپختم حرف نداره خودمو تحسین کردم..
تهیونگ هم براش سوال بود که چرا تا این ساعت اینجام و آشپزی کردنم چه معنی داره...
ویو تهیونگ
_الان مثل قبل دور میز جمع بودیم و سکوت بینمون جوری شکل گرفته بود که احساس میکردم هر لحظه ممکنه با حرف یکی از ماها..
بدترین چیزها اتفاق بیوفته .خداخدا میکردم که اون چیزی که فک میکنم نباشه...
غذا خوشمزه شده بود ولی من اصلا اشتها نداشتم با اینکه از صبح بجز چندلیوان قهوه چیزی نخوردم...
فقط از شراب قرمزی که روی میز بود جرعه ای نوشیدم این سکوت باید شکسته میشد پس گفتم....
_خبریه تا این ساعت اینجایی رزا..
*پسرم با مادر ناخونده ات درست صحبت کن.
_چی(خشم)
*چرا انقدر متعجب زده شدی از همون اولم که گفتم بهت...
_رزا این حقیقته.
+راستش .آره من قراره با پدرت ازدواج کنم..
_ولی قرارمون چیزه دیگه ای بود...
*منظورت کدوم قراره .......
+عا عزیزم والا منم نمیدونم تهیونگ داره چی میگه....
_آره درست میگه از هیچی خبرنداره(نیشخند)
*یکی میتونه اینجا توضیح بده چخبره...(داد)
_______________________________________
(ویو راوی)
رزا با اضطراب به تهیونگ نگاه میکرد بین دوراهی بود اینکه اگر حقیقت رو میگفت از دروغ گفتن بدتر بود...
و اگر دروغ میگفت مطمئنا به چند دقیقه تبدیل نمیشد که تهیونگ اورا لو میداد....
پس بین بد و بدتر بد تر را انتخاب کرد......
+راستش من چون میخواستم از تهیونگ انتقام بگیرم به دروغ نزدیکش شدم...
تا فک کنه عاشقش شدم و بعدش هم گفتم که باهات ازدواج نمیکنم. اما .اما الان خیلی پشیمونم عزیزم فهمیدم که تو از بچم هم مهم تری برای همین انتخاب کردم که زودتر باهم باشیم.....
۶۰۰ تا فالور دارم ولی نمیتونید ۱۱ تا بازنشر و ۳۰ کامنت رو برسونید اونوقت میگید چرا عاف میزنی🙂🙂🙂🙂
ادامه دارد......
- ۱۲.۹k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط