{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶ 🖤

پارت ۶ 🖤

با شنیدن حرف جونگ‌کوک، قلبم ریخت.

— «چی گفتی؟ جیمین در خطره؟»

جونگ‌کوک سرش رو پایین انداخت. — «امشب یکی از دشمنای قدیمی باند، قراره بهش حمله کنه.»

با عصبانیت گفتم: — «از کجا بدونم داری دروغ نمی‌گی؟»

جونگ‌کوک چند لحظه ساکت موند، بعد گوشی‌اش رو روی میز گذاشت. روی صفحه، موقعیت جیمین دیده می‌شد.

— «چون اگه می‌خواستم بهش آسیب بزنم، لازم نبود بهت خبر بدم.»

جینا کنارم گفت: — «پس چرا کمکش می‌کنی؟»

جونگ‌کوک به من نگاه کرد. — «چون... نمی‌خوام ات دوباره کسی رو که دوست داره از دست بده.»

چند ثانیه همه ساکت شدن.

تهیونگ با تعجب به جونگ‌کوک نگاه کرد، انگار خودش هم انتظار نداشت این حرف رو بزنه.

من آرام گفتم: — «پس بریم سراغ جیمین.»

جونگ‌کوک کت مشکی‌اش رو برداشت.

— «باشه. ولی این بار، کنار من می‌مونی.»

گفتم: — «فقط تا وقتی جیمین امن باشه.»

جونگ‌کوک لبخند کوتاهی زد.

— «فعلاً همین کافیه.» 🖤
دیدگاه ها (۴)

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح زود خونه از همیشه شلو...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

وقتی جونگ‌کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط