پارت ۲۶
پارت ۲۶
صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر توی گوشِ رزا پیچید. رزا که توی آشپزخونه بود، بلافاصله دستمالی که دستش بود رو روی میز انداخت. قلبش شروع کرد به تپیدن؛ اونقدر تند که حس میکرد صداش توی کلِ خونه میپیچه.
تهسوک وارد شد. پالتوی بلندش رو روی مبل پرت کرد و با اون چشمهای تیز و نافذش، مثل یه شکارچی، کلِ خونه رو اسکن کرد. جسیکا هم چند قدم پشت سرش بود، با همون نگاهِ سرد و زیرکانهاش که هیچچیز از چشمش دور نمیموند.
تهسوک بدون اینکه نگاهش رو از رزا بگیره، به سمتش اومد. رزا چند قدم عقب رفت، اما تهسوک با همون قدمهای سنگین و باوقار، فاصله رو کم کرد. وقتی درست روبروش ایستاد، بوی تلخِ سیگار و عطرِ سردش فضا رو پر کرد. تهسوک دستش رو دراز کرد و با سرانگشتهای سردش، چونهی رزا رو گرفت و صورتش رو بالا آورد.
کمی مکث کرد، انگار داشت تکتکِ اجزای صورتِ رزا رو تحلیل میکرد. بعد، با صدایی که به طرزِ عجیبی آروم و در عین حال تهدیدآمیز بود، پرسید:
— «دیشب خوب خوابیدی؟»
رزا آب دهنش رو قورت داد. لرزشِ خفیفِ دستهاش رو با چسبیدن به لبهی کابینت پنهان کرد. نگاهش رو به زمین دوخت و با صدایی که به زور از گلوش در میاومد، گفت:
— «ب… بله… خوب بودم.»
تهسوک پوزخندی زد که اصلاً به چشمهاش نرسید. سرش رو کمی خم کرد و نزدیکِ گوشِ رزا زمزمه کرد:
— «امیدوارم همینطور باشه. چون دیشب… توی اون تاریکی… یه چیزایی شنیدم که اگه حقیقت داشته باشه، دیگه هیچوقت رنگِ خوابِ راحت رو نمیبینی.»
رزا حس کرد خون توی رگهاش یخ زد. تهسوک دستش رو رها کرد و نگاهی به جسیکا انداخت که گوشهای ایستاده بود و با رضایتِ کامل تماشا میکرد. تهسوک دوباره به رزا نگاه کرد و با لحنی سردتر اضافه کرد:
— «حالا هم برو بالا. جسیکا باید باهات حرف بزنه. یه سری مسائل هست که باید تا قبل از شب روشن بشه.»
رزا با پاهایِ سست به سمتِ پلهها راه افتاد، در حالی که سنگینیِ نگاهِ تهسوک رو تا آخرین لحظه روی کمرش حس میکرد. اون میدونست که این یه شروعِ دوباره برایِ عذابهاشه.
رزا هنوز پاش رو روی پلهی اول نذاشته بود که صدایِ بلندِ زنگِ در، مثل یک بمب توی فضایِ خونه ترکید. رزا خشکش زد. تهسوک، که داشت کتش رو مرتب میکرد، لحظهای مکث کرد و سرش رو به سمت در چرخوند. جسیکا با تعجب اخمی کرد و زیر لب گفت: «کی میتونه تو این ساعت باشه؟»
تهسوک به رزا نگاهی گذرا و هشداردهنده انداخت؛ نگاهی که معناش واضح بود: «تکون نمیخوری.»
تهسوک خودش به سمت در رفت. رزا از همون فاصله، با ترس و لرز نگاه میکرد. تهسوک در رو باز کرد و با دیدنِ تهیونگ، چهرهاش در یک ثانیه از خنثی به انزجار تغییر کرد.
تهیونگ با لبخندی که کاملاً ساختگی و برای حفظ ظاهر بود، پوشهای توی دستش بود. گفت:
— «سلام تهسوک. ببخشید سرزده اومدم، مدارکی که دیروز تو شرکت جا گذاشته بودی رو آوردم. گفتم شاید لازمشون داشته باشی.»
تهسوک در رو کامل باز نکرد. دستش رو گذاشت روی چارچوبِ در و با لحنی سرد گفت:
— «لازم نبود خودت رو به زحمت بندازی. یه پیک کافی بود.»
تهیونگ انگار که متوجهِ جوِ سنگینِ خونه نشده باشه، سرش رو کمی خم کرد و نگاهش از پشتِ سرِ تهسوک، لغزید روی رزا که کنارِ پلهها یخ زده بود. وقتی چشمهای تهیونگ به کبودیِ کنارِ صورتِ رزا افتاد، لبخندش برای یک لحظه محو شد و نگاهش رنگِ دیگهای گرفت؛ ترکیبی از خشم و نگرانی که سعی میکرد با تمامِ وجود پنهانش کنه.
تهیونگ با صدایِ کمی بلندتر گفت:
— «راستش… کارِ مهمی بود، ترجیح دادم خودم بیارم.»
تهسوک متوجهِ نگاهِ تهیونگ روی رزا شد. در یک حرکتِ سریع، قدمی عقب رفت و با دستش مسیرِ نگاهِ تهیونگ رو مسدود کرد. تهسوک با پوزخند گفت:
— «خیلی خب، مدارک رو بده. رزا، برو بالا! مگه نشنیدی چی گفتم؟»
رزا که از ترسِ تهسوک نفَسش بند اومده بود، نگاهی پُر از التماس و ترس به تهیونگ انداخت و بلافاصله پا تند کرد سمتِ پلهها. صدایِ تهیونگ رو میشنید که میگفت: «چیزی شده تهسوک؟ رزا چرا اینقدر رنگش پریده؟»
رزا نایستاد. به محض اینکه به اتاقش رسید، در رو بست و پشتش تکیه داد. قلبش داشت از سینهاش بیرون میزد. میدونست که تهسوک الان تویِ دلش چه آتشی روشن شده و به محضِ اینکه تهیونگ بره، جهنمِ واقعی شروع میشه.
صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر توی گوشِ رزا پیچید. رزا که توی آشپزخونه بود، بلافاصله دستمالی که دستش بود رو روی میز انداخت. قلبش شروع کرد به تپیدن؛ اونقدر تند که حس میکرد صداش توی کلِ خونه میپیچه.
تهسوک وارد شد. پالتوی بلندش رو روی مبل پرت کرد و با اون چشمهای تیز و نافذش، مثل یه شکارچی، کلِ خونه رو اسکن کرد. جسیکا هم چند قدم پشت سرش بود، با همون نگاهِ سرد و زیرکانهاش که هیچچیز از چشمش دور نمیموند.
تهسوک بدون اینکه نگاهش رو از رزا بگیره، به سمتش اومد. رزا چند قدم عقب رفت، اما تهسوک با همون قدمهای سنگین و باوقار، فاصله رو کم کرد. وقتی درست روبروش ایستاد، بوی تلخِ سیگار و عطرِ سردش فضا رو پر کرد. تهسوک دستش رو دراز کرد و با سرانگشتهای سردش، چونهی رزا رو گرفت و صورتش رو بالا آورد.
کمی مکث کرد، انگار داشت تکتکِ اجزای صورتِ رزا رو تحلیل میکرد. بعد، با صدایی که به طرزِ عجیبی آروم و در عین حال تهدیدآمیز بود، پرسید:
— «دیشب خوب خوابیدی؟»
رزا آب دهنش رو قورت داد. لرزشِ خفیفِ دستهاش رو با چسبیدن به لبهی کابینت پنهان کرد. نگاهش رو به زمین دوخت و با صدایی که به زور از گلوش در میاومد، گفت:
— «ب… بله… خوب بودم.»
تهسوک پوزخندی زد که اصلاً به چشمهاش نرسید. سرش رو کمی خم کرد و نزدیکِ گوشِ رزا زمزمه کرد:
— «امیدوارم همینطور باشه. چون دیشب… توی اون تاریکی… یه چیزایی شنیدم که اگه حقیقت داشته باشه، دیگه هیچوقت رنگِ خوابِ راحت رو نمیبینی.»
رزا حس کرد خون توی رگهاش یخ زد. تهسوک دستش رو رها کرد و نگاهی به جسیکا انداخت که گوشهای ایستاده بود و با رضایتِ کامل تماشا میکرد. تهسوک دوباره به رزا نگاه کرد و با لحنی سردتر اضافه کرد:
— «حالا هم برو بالا. جسیکا باید باهات حرف بزنه. یه سری مسائل هست که باید تا قبل از شب روشن بشه.»
رزا با پاهایِ سست به سمتِ پلهها راه افتاد، در حالی که سنگینیِ نگاهِ تهسوک رو تا آخرین لحظه روی کمرش حس میکرد. اون میدونست که این یه شروعِ دوباره برایِ عذابهاشه.
رزا هنوز پاش رو روی پلهی اول نذاشته بود که صدایِ بلندِ زنگِ در، مثل یک بمب توی فضایِ خونه ترکید. رزا خشکش زد. تهسوک، که داشت کتش رو مرتب میکرد، لحظهای مکث کرد و سرش رو به سمت در چرخوند. جسیکا با تعجب اخمی کرد و زیر لب گفت: «کی میتونه تو این ساعت باشه؟»
تهسوک به رزا نگاهی گذرا و هشداردهنده انداخت؛ نگاهی که معناش واضح بود: «تکون نمیخوری.»
تهسوک خودش به سمت در رفت. رزا از همون فاصله، با ترس و لرز نگاه میکرد. تهسوک در رو باز کرد و با دیدنِ تهیونگ، چهرهاش در یک ثانیه از خنثی به انزجار تغییر کرد.
تهیونگ با لبخندی که کاملاً ساختگی و برای حفظ ظاهر بود، پوشهای توی دستش بود. گفت:
— «سلام تهسوک. ببخشید سرزده اومدم، مدارکی که دیروز تو شرکت جا گذاشته بودی رو آوردم. گفتم شاید لازمشون داشته باشی.»
تهسوک در رو کامل باز نکرد. دستش رو گذاشت روی چارچوبِ در و با لحنی سرد گفت:
— «لازم نبود خودت رو به زحمت بندازی. یه پیک کافی بود.»
تهیونگ انگار که متوجهِ جوِ سنگینِ خونه نشده باشه، سرش رو کمی خم کرد و نگاهش از پشتِ سرِ تهسوک، لغزید روی رزا که کنارِ پلهها یخ زده بود. وقتی چشمهای تهیونگ به کبودیِ کنارِ صورتِ رزا افتاد، لبخندش برای یک لحظه محو شد و نگاهش رنگِ دیگهای گرفت؛ ترکیبی از خشم و نگرانی که سعی میکرد با تمامِ وجود پنهانش کنه.
تهیونگ با صدایِ کمی بلندتر گفت:
— «راستش… کارِ مهمی بود، ترجیح دادم خودم بیارم.»
تهسوک متوجهِ نگاهِ تهیونگ روی رزا شد. در یک حرکتِ سریع، قدمی عقب رفت و با دستش مسیرِ نگاهِ تهیونگ رو مسدود کرد. تهسوک با پوزخند گفت:
— «خیلی خب، مدارک رو بده. رزا، برو بالا! مگه نشنیدی چی گفتم؟»
رزا که از ترسِ تهسوک نفَسش بند اومده بود، نگاهی پُر از التماس و ترس به تهیونگ انداخت و بلافاصله پا تند کرد سمتِ پلهها. صدایِ تهیونگ رو میشنید که میگفت: «چیزی شده تهسوک؟ رزا چرا اینقدر رنگش پریده؟»
رزا نایستاد. به محض اینکه به اتاقش رسید، در رو بست و پشتش تکیه داد. قلبش داشت از سینهاش بیرون میزد. میدونست که تهسوک الان تویِ دلش چه آتشی روشن شده و به محضِ اینکه تهیونگ بره، جهنمِ واقعی شروع میشه.
- ۴۶۹
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط