داستان۲ پارت۹
کیونگسو با لبخند:ای به چشم...ما که یه گربه گرسنه بشتر نداریم......البته اگه شیومینو کنار بزاری....
چانیول دوباره خندید و کیونگسو نیم خیز شد روی پیشونیشو بوسید....وقت خواب ببر کوچوکو...نگران نباش ...من تا آخرش پیشتم...دیگه ترکت نمی کنم...
.
.
.
(فردا صبح.فرودگاه سئول)
شیومین:هنوز نرسیده؟...
بکهیون:نه...
چن:کدوم پروازه؟...
سوهو:رسید...پرواز انگلیس به سئوله....
شیومین:حواستون باشه در نره...هنه عکسشو دارید دیگه...
چن:آره داریم....
سوهو:به چند نفر سپردم اگه دیدنش بهمون خبر بدن...
بکهیون با خنده:کمتر از این هم از لیدرمون انتظار نمی رفت...
سوهو:خیلی خوب زبون بازی رو بزار کنار...بریم زودتر هرکی پیداش ک...
چن:چی شد؟...خوبی؟...چرا خشکت زد یکهو...
سوهو با دست به یک نفری که از دور با لباس شیک اسپرت درحالی که توسط دو نفر اسکرت می شود می یومد کرد...
سوهو:ا..این خودش نیست؟...
بکهیون:کی رو می گی؟...اِ راست میگه...خودشه...
شیومین:زودتر بریم تا در نرفته...
.
.
لی:حالا مجبور بودی انقدر با زرق و برق بیای؟...
کریس:کجاش زرق و برقِ ؟...همش ۲ .۳تا چمدون بیشتر نیست...
لی:بله...البته اگه چمدونهای توی خونه رو که دیروز رسید حساب نکنیم...
کریس:یجوری میگی انگار همه ی اونا مال منه...بیشترشون مال دختر خونده ی خودتِ...
لی:بیخودی پشت سر دختر من سفه نزار....از اون ساده پوش تر وجود نداره...ته تهش یک ساکش مال دختر من باشه...
رزیتا:حالا این خانم خانما که انقدر شما دوتا سنگشو به سینه میرنید کجاست؟...
لی:اوییی..که چقدر دلم براش تنگ شده...
شیومین :ببخشید....می تونم چند لحظه مزاحمتون بشم...
رزیتا با لبخند:بله بفرمایید...
بکهیون(بالبخند):بهتر نیست بریم یه جای آرومتر بشینیم...فکر کنم آقای وو باید خسته باشن...
لی:...ا
کریس:نه ممنون علاقه ای بهش ندارم...
چن :به چی علاقه نداری؟...ما که هنوز چیزی بهتون نگفتیم....
کریس:به هرچی...مهم نیست چی باشه...
لی:کریس موادب باش...
کریس شونه ی بالا انداخت و بی عتناع به بقیه به راه رفتنش ادامه داد...
سوهو با نیشخند:راست می گن که سگهای که پارس می کنن نمی تونن گاز بگیرن....(روبه شیومین)بریم هیونگ...بلخره توی این کره ی خاکی یه دکتر درست حسابی برای چان پیدا میشه...
کریس که بهش بر خورده بود برگشت به سمت سوهو...
کریس:حیف کلمه آدم که به بعضیا که فرق گرگ و سگو نفهمه میگن...
سوهو:هِ...وقتی شیر توی جنگل نباشه موش ادعای شاهی میکنه...
کریس رو به رزیتا:فردا رو خالی بزار ببینم این بیبی چه بهونه ی برای هدر دادن وقت من داره..
کریس با گفتن جملش به راهش ادامه داد و لی درحالی که از شیومینو بقیه معذرت خواهی کرد به دنبال کریس راه افتاد...
لی:کریس...هی کریس...یواشتر...چخبرته؟....
کریس انقدری ناراحت بود که صدا زدن لی رو نمی فهمید...یا حداقل میلی به جواب دادنش نداشت...
لی هم که دید کریس انقدر عصبیه کل مسافت فرودگاه تا خونه رو سکوت کرد تا اون با غرغر کردن خودشو خالی کنه...وقتی به خونه رسیدن کریس مستقیم رفت توی اتاقش در رو بست....
لی رو به سرپیشخدمت که همیشه مادام صداش میکردن ،کرد....
لی:حمام رو آماده کن احتمالا وقتی اعصابش آروم بشه لازمش میشه...
مادام:چشم...لازمه غذایی آماده بشه؟
لی:غذا؟...اوووم...بد فکری نیست...همین کارو بکن...احتمالا گرسنه اش میشه...
مادام:چشم...
لی:من می رم کمی به کارهام برسم اگه کسی کارم داشت خبرم کن....
لی چند قدمی دور شد و بعد برگشت...
لی:راستی...از دختر م خبری نشده؟....
مادام:نه.....
لی با ناراحتی:دختره یِ بی معرفت...یعنی انقدر سرش شلوغه که نمی تونه یه زنگی بزنه...
ا.ت:شایدم اون دختر بی معرفت دلش سوپرایز کردن باباشو می خواد...
لی با شنیدن صدای دخترش که با کوله پوشتی که روی شونش بود معلوم بود تازه رسیده با ذوق و سرعت به طرفش برگشت و در آغوشش گرفت...
لی:وروجک تو کی اومدی؟
ا.ت:معلوم نیست...همین الان...
ا.ت(با ناز):آپاااا...ازت ناراحتم...چجور تونستی پشت سرم اینجوری بگی....ها...
لی خندید:معذرت...معذرت....اشتباه کردم....ولی تو هم حق بده دلم برات یه ذره شده بود....می دونی چند وقت شده بود ازم دور بودی....
ا.ت:من که همش با ویدئو کال باهاتون تماس می گرفتم...تازه انقدری که شما بهم زنگ می زدید...همه ی پسرهای کلاسمون فکر میکردن دوست پسرمه نگرانمه...
چانیول دوباره خندید و کیونگسو نیم خیز شد روی پیشونیشو بوسید....وقت خواب ببر کوچوکو...نگران نباش ...من تا آخرش پیشتم...دیگه ترکت نمی کنم...
.
.
.
(فردا صبح.فرودگاه سئول)
شیومین:هنوز نرسیده؟...
بکهیون:نه...
چن:کدوم پروازه؟...
سوهو:رسید...پرواز انگلیس به سئوله....
شیومین:حواستون باشه در نره...هنه عکسشو دارید دیگه...
چن:آره داریم....
سوهو:به چند نفر سپردم اگه دیدنش بهمون خبر بدن...
بکهیون با خنده:کمتر از این هم از لیدرمون انتظار نمی رفت...
سوهو:خیلی خوب زبون بازی رو بزار کنار...بریم زودتر هرکی پیداش ک...
چن:چی شد؟...خوبی؟...چرا خشکت زد یکهو...
سوهو با دست به یک نفری که از دور با لباس شیک اسپرت درحالی که توسط دو نفر اسکرت می شود می یومد کرد...
سوهو:ا..این خودش نیست؟...
بکهیون:کی رو می گی؟...اِ راست میگه...خودشه...
شیومین:زودتر بریم تا در نرفته...
.
.
لی:حالا مجبور بودی انقدر با زرق و برق بیای؟...
کریس:کجاش زرق و برقِ ؟...همش ۲ .۳تا چمدون بیشتر نیست...
لی:بله...البته اگه چمدونهای توی خونه رو که دیروز رسید حساب نکنیم...
کریس:یجوری میگی انگار همه ی اونا مال منه...بیشترشون مال دختر خونده ی خودتِ...
لی:بیخودی پشت سر دختر من سفه نزار....از اون ساده پوش تر وجود نداره...ته تهش یک ساکش مال دختر من باشه...
رزیتا:حالا این خانم خانما که انقدر شما دوتا سنگشو به سینه میرنید کجاست؟...
لی:اوییی..که چقدر دلم براش تنگ شده...
شیومین :ببخشید....می تونم چند لحظه مزاحمتون بشم...
رزیتا با لبخند:بله بفرمایید...
بکهیون(بالبخند):بهتر نیست بریم یه جای آرومتر بشینیم...فکر کنم آقای وو باید خسته باشن...
لی:...ا
کریس:نه ممنون علاقه ای بهش ندارم...
چن :به چی علاقه نداری؟...ما که هنوز چیزی بهتون نگفتیم....
کریس:به هرچی...مهم نیست چی باشه...
لی:کریس موادب باش...
کریس شونه ی بالا انداخت و بی عتناع به بقیه به راه رفتنش ادامه داد...
سوهو با نیشخند:راست می گن که سگهای که پارس می کنن نمی تونن گاز بگیرن....(روبه شیومین)بریم هیونگ...بلخره توی این کره ی خاکی یه دکتر درست حسابی برای چان پیدا میشه...
کریس که بهش بر خورده بود برگشت به سمت سوهو...
کریس:حیف کلمه آدم که به بعضیا که فرق گرگ و سگو نفهمه میگن...
سوهو:هِ...وقتی شیر توی جنگل نباشه موش ادعای شاهی میکنه...
کریس رو به رزیتا:فردا رو خالی بزار ببینم این بیبی چه بهونه ی برای هدر دادن وقت من داره..
کریس با گفتن جملش به راهش ادامه داد و لی درحالی که از شیومینو بقیه معذرت خواهی کرد به دنبال کریس راه افتاد...
لی:کریس...هی کریس...یواشتر...چخبرته؟....
کریس انقدری ناراحت بود که صدا زدن لی رو نمی فهمید...یا حداقل میلی به جواب دادنش نداشت...
لی هم که دید کریس انقدر عصبیه کل مسافت فرودگاه تا خونه رو سکوت کرد تا اون با غرغر کردن خودشو خالی کنه...وقتی به خونه رسیدن کریس مستقیم رفت توی اتاقش در رو بست....
لی رو به سرپیشخدمت که همیشه مادام صداش میکردن ،کرد....
لی:حمام رو آماده کن احتمالا وقتی اعصابش آروم بشه لازمش میشه...
مادام:چشم...لازمه غذایی آماده بشه؟
لی:غذا؟...اوووم...بد فکری نیست...همین کارو بکن...احتمالا گرسنه اش میشه...
مادام:چشم...
لی:من می رم کمی به کارهام برسم اگه کسی کارم داشت خبرم کن....
لی چند قدمی دور شد و بعد برگشت...
لی:راستی...از دختر م خبری نشده؟....
مادام:نه.....
لی با ناراحتی:دختره یِ بی معرفت...یعنی انقدر سرش شلوغه که نمی تونه یه زنگی بزنه...
ا.ت:شایدم اون دختر بی معرفت دلش سوپرایز کردن باباشو می خواد...
لی با شنیدن صدای دخترش که با کوله پوشتی که روی شونش بود معلوم بود تازه رسیده با ذوق و سرعت به طرفش برگشت و در آغوشش گرفت...
لی:وروجک تو کی اومدی؟
ا.ت:معلوم نیست...همین الان...
ا.ت(با ناز):آپاااا...ازت ناراحتم...چجور تونستی پشت سرم اینجوری بگی....ها...
لی خندید:معذرت...معذرت....اشتباه کردم....ولی تو هم حق بده دلم برات یه ذره شده بود....می دونی چند وقت شده بود ازم دور بودی....
ا.ت:من که همش با ویدئو کال باهاتون تماس می گرفتم...تازه انقدری که شما بهم زنگ می زدید...همه ی پسرهای کلاسمون فکر میکردن دوست پسرمه نگرانمه...
- ۳.۶k
- ۰۱ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط