پارت۴۰

پارت۴۰
#جدال عشق
سر روی شونه اش گذاشتم
+ خوب تعریف کن
دستاشو دورم حلقه کرد
_ اینطوری؟
_ میدونی وقتی داره نفسات به گردنم میخوره هوش از سرم میپره
خواستم بلند شم که مانع شد
_ نه بلند نشو همین طوری خوبه
+ باشه
_ خوب بزار شروع کنم
نگاهم کرد
_ راستش مثل یه داستان میمونه
بعد به رو به رو خیره شد
_ یه پسری که خیلی تنها بود
_ واقعا هیچکس رو نداشت
_ بورا اولین نفری بود که نزدیکم شد
نفس عمیقی کشید
_ اون بهم میگفت که من قلب مهربونی دارم چیزی که هیچکس
نمیتونه ببینه
_ حرفای شیرین که هر کسی رو خام میکرد
_ اینطوری بود که اون شد، تنها کسی که تو زندگیم داشتم
_ بهش اعتماد کردم
_ و فکر کردم دوستش دارم، فکر کردم عاشقشم
_ پس گذاشتم هر جور دوست داره بازیم بده
_ من بهش گفته بودم دوستش دارم ، گفته بودم عاشقشم
_ اما اون جلوی همه اعتراف کرد عاشقه لوکاست
خندید
_ منه احمق
_ تمام شبهایی که من فکر میکردم اون تو رخت خوابش خوابیده و به
من فکر میکنه
_ صبح هاش تو بغل لوکا از خواب پا میشد
_ وقتی به لوکا گفتم که چرا همچین کاریو باهام کرده
_ برگشت توی صورتم و بهم گفت تقصیر اون نیست که بقیه از یه
شیطان خوششون نمیاد
_ و از اون موقع تصمیم گرفتم یه شیطان واقعی بشم
_ پدر و مادرم سعی کردن منو از اون حال و هوا دور کنن و برام
عروس میاوردن
_ اما من انتقام بورا رو از اونا میگرفتم
_ تا اینکه تو پیدات شد
_ وقتی هر چی اذیتت کردم پا پس نکشیدی
خندید و ضربه ای به دماغم زد
_ انگار روی تو اثری نداشتن
_ من اذیتت کردم تا فراریت بدم
_ متاسفم بابتشون
_ اما بهت وابسته شدم
_ کم کم دوست داشتم به هر بهانه ای که شده کنارم باش ی
_ وقتی تو رو نزدیک لوکا میدیدم میترسیدم
_ واقعا می ترسیدم
_ حسی که من نسبت به بورا داشتم فقط وابستگی بود من عاشقش
نبودم
_ اصال نمیشه اسم اون حس رو گذاشت عشق
_ فقط چون تنها بودم
_ و اون تنها کسی بود که کنارم بود
_ اما وقتی تو رو دیدم فهمیدم عشق واقعی چیه
_ فهمیدم حسم بهت وابستگی نیست
_ من از ته قلبم دوستت داشتم
توی چشم هام نگاه کرد
_ عاشقت شدم…
دیدگاه ها (۰)

من یه مدتی میشد نبودم و توی این مدت از کورتیس بیشتر خوشم اوم...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲۷رویاوقتی رسیدم قصر، هنوز گیج خوا...

داشتم به سمت اتاق پادشاه میدویدم که ناگهان چاقویی تا ته داخل...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

فیک کوک فصل ²پارت ⁸ویو ا.ت همینطوریشم جونگ کوک عصبی بود ، ول...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت نهمویو اتچند روز از مرگ پدرم گذ...

یونگی ویومامان ا/ت که رفت بیرون با صورت خیلی کیوت می خندید و...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

وقتی پدرخوانده ات بود❤️پارت ۳(last part)_هعی+چی شده؟_میچا......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط