#ترکش_خاطرات

#ترکش_خاطرات
#پارت_8
𓂃𓈒𓂃𓂃𓈒𓂃𓂃𓈒𓂃𓂃𓈒𓂃𓂃𓈒𓂃𓂃𓈒𓂃𓂃
مهراوه : اون عمرا قبول نمیکنه کلا نقش بازی کردنشم خوب نیست ببین من خواهرشم می‌شناسمش فعلا نباید بدونه وقتی همه چی خوب پیش رفت بهش میگیم...
ندا : من نمیدونم واقعا اینکه بتونم از پس همچین کاری بر بیام،اینکه وجدانم اجازه این کار و بده اصلا نمی‌دونم کار درستیه یا غلط من نمیتونم الان بهتون بگم که هستم یا نه...
مهراوه : منم ازت انتظار ندارم که الان جواب بدی فکر ها تو بکن اگر خواستی خبرشو بده:)
ندا : بهش فکر میکنم خبرشو میدم..
از جام بلند شدم و چک رو گذاشتم روی میز..
ندا : فعلا خدانگهدار
مهراوه : برش دار فعلا دستت باشه حالا اگر قبول نکردی میای پسش میدی اینجوری یه بار دیگه ام همو میبینیم..
یکم مکث کردم؛
ندا : ولی آخه..
مهراوه : ولی نداره خودت گفتی فعلا پس امیدی هست دستت هست دیگه مشکلی نیست
ندا : مرسی از لطفت خداحافظ:)
مهراوه :خداحافظ عزیزم :)
•••
(از زبون بیتا)
حالا که معلوم شده بود دختره کارمون راحت شده بود رفته بودیم سیسمونی بخریم که یاد قرار ندا و مهراوه افتادم..
گوشیمو درآوردم و زنگ زدم بهش؛
هرچی پشت خط منتظر موندم جواب نداد..
دوباره زنگ زدم، بازم جواب نداد..
نگرانش شدم...

❳
دیدگاه ها (۲)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part29آروم چشاشو باز کردمنو که دید محکم بغلم ...

رمان : تا وقتی که عاشقت بشم

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

رمان جونگکوک

#مافیای_من پارت دوازدهم ویو ا/ت: حالا باید چیکار کنم بزارم ب...

این پارت رو یادم رفتDo I love him, or do I hate him?P³²ویو ج...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 9صبح روز بعد شوگا وقتی از اتاق بیرون اومد دید...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط