{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام به همه ی دوستای مجازی گلم ............

سلام به همه ی دوستای مجازی گلم ............
می خوام یه داستان واقعی رو براتون تعریف کنم
توی یه روزی از روزهای خدا . خدا به خانوم و اقا یه پسر میده که اسم پسرشون رو به خاطر ارادت خاصی که به امام هشتم داشتند رضا میذارند .رضا کوچولوی قصه ی ما بزرگ میشه تا اینکه 15سالش میشه این خانواده روزهای خوشی رو سپری میکردند تا اینکه یه شب اقا رضا قصه ی ما سرما میخوره مامان وباباش که طاقت دیدن مریضی بچشون رو ندارن شبونه میبرنش بیمارستان ودکتر شیفت بزگترین نامردی رو در حق این پدر مادر میکنه و داروی اشتباهی تجویز میکنه و اقا رضا ما روز به روز حالش نه تنها بهتر بلکه بدتر میشده تا اینکه مامان وباباش برای معالجه به تهران میبرنش ومتوجه میشند که داروها روی طحالش اثر گذاشته و یه سرما خوردگی ساده به سرطان خون تبدیل شده اونجا بود که دنیا روی سر مامان وباباش آوار شد رضای 15 ساله به جای اینکه خوش وخرم هرر وز بره مدرسه روی تخت بیمارستان نیمه جون افتاده بود هر روز حالش بد میشد و به درمان ادامه میداد اما سرطانش خیلی خیلی پیش رفته بود وهمه وجودش رو گرفته بود رضا تا 4 سال مریضی اش رو تحمل کرد تا اینکه ساعت 11شب 29/06/85توی سن 19 سالگی تسلیم میشه . من و خانوادم رو تنها میذاره
داداش رضای من امشب 27 سالش شده وپیشم نیس تا براش تولد بگیرم
خدا جونم بنده ی کافرت هم مظلومه همچین داغی رو نصیبش نکن
13/04/67 - 13/04/94
دیدگاه ها (۱۲)

تولد مبارک داداشم چقدر حیف که من هستم وتو نیستی........

خانوم خوشگلا لایکا بالا

ooooooooooooo

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

#چندخاطره🔸بُرش‌هایی از زندگی سردار شهید رضا ابوطالب‌زاده سرا...

حتماً! ادامه داستان رو از جایی که لیسا از کما بیدار شده و آت...

Love&HateP.1"ویو رامیلا"واییی ساعت سه صبح شد کههه فردا نمیخو...

‏🐿[۱۵:۰۰ ~ ۱۵:۰۴ به وقت کلمبیا]آه، تبدیل به یه پسر سرماخورده...

سلام شونبوس گومبولیا😝🎀خوبید؟ 😆👍🎀اقا یه چند روزی هست که میخوا...

قسمت اول: اولین جرقهمکان: کافه‌ای دنج و بارانی در سئول، درست...

سناریو تهیونگ

پارت: 8 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی پیاز داغ سوخته و مایع ظرفش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط