وانشات کوک بال های شیشه ای (پارت۱۶)

فیونا :
از خواب بیدار شدم صداهایی از بیرون میومد
از اتاق رفتم بیرون دیدم همه دارن به سرعت یه کاری انجام میدم
یکی شون نگه داشتم گفتم چی شده گفت از سرزمین مجاور نامه دریافت شده
وای نه عروسی ای که بهم ریخت ما باهم تویه جنگ بودیم....

ویو کوک :
همه‌ دور میز جمع بودیم نامه تویه دست ریچارد بود
جسمین گفت رسما دارن اعلام جنگ میکنن... چیشد ریچارد نتونستی ترجمش کنی ؟ .
مترجم خط قبلی با درباریان اعدام شده بود ریچارد تنها کسی بود که از خط شون سر در می آورد گفتم صبر کن جسمین باید ببینیم چی نوشتن.
ریچارد نامه انداخت رویه میز یکم فکر کرد گفت مشکلی تویه خوندن ندارم
جسمین گفت پس حرف بزن دیگه
ریچارد یکم خودش بالا پایین کرد گفت با یه متن رسمی گفتن شرایط حکومتی آزگارد با مشکلات پیش اومده قابل درکه و دشمنی پا برجاست هرکی میخواد پادشاه باشه اما توافق صلح هم پا برجاست اونا فیونا رو می‌خوان و میدونن حالا ملکس.
از عصبانیت با مشت کوبیدم رو میز گفتم در این حد گستاخ شدن
جسمین گفت فکر می‌کنن تا تغییر حکومت الان آزگارد ضعیفه
ریچارد گفت اما اصلا این طور نیست ارتش جنگل سیاه آمادن منتظر یه فرمانن ولی‌‌...
گفتم ولی چی گفت هنوز نتونستیم ارتش آزگارد جنگل سیاه یکی کنیم
اونا وقت لازم دارن برای یکی شدن
جسمین گفت یعنی جنگ خطرناکه .
گفتم اما این گستاخی فراموش نمیشه ...ملکه آزگارد به عنوان یه گروگان دارن طلب می‌کنن
ارتش مرزی آماده کنید و ریچارد شروع کن به نوشتن......

فیونا:
کل قصر هیاهو بود به سمت سالن آمادگی های نظامی رفتم همه در حال آماده شدن بودن
کوک دیدم ایستاده بود بند زره تنش محکم میکرد و کلاهخودش بهش دادن
رفتم پیشش گفتم توام باید بری ؟ سرد جوابم داد گفت بعد اطراق سربازان آمادگی مرز برمی‌گردم.
خواستم یکم جلوتر اما کلاهخودش سرش گذاشت رفت
بازم اون تنفر لعنتیش برگشت...

به سمت روستا های مرزی حرکت کرده بودن قصر تقریبا خالی بود
کنار حوض نشسته بودم با نوک بالم رویه آب میکشیدم
داشت عصر میشد هنوز چیزی نخورده بودم
ماکیا با یه سینه تو دستش کنارم رویه حوض نشست گفت بیا دیگه یه چیزی بخور گفتم نمیخوام گفت نمیگی چیشده
گفتم اون ازم متنفره گفت کی
سکوت کردم فهمید کیو میگم گفت دیشب که خیلی خوشحال بودی گفتم اون فقط نسبت بهم ترحم کرده بود امروز بازم همون رفتار داشت گفت داشت برای جنگ آماده میشد این طبیعیه اخلاق خوبی نداشته باشه
گفتم نه اینطور نیست خودم دیدم همراه جسمین ریچارد میخواست بره شروع به خندیدن بحث بین شون کرد
ماکیا جوابی بهم نداد بحث عوض کرد گفت حالا غذا نمی‌خوری گفتم نه گفت خب برو دلیلش ازش بپرس متعجب گفتم چی ؟ گفت الان اونا تویه سرزمین مرزی ان هنوز جنگی شروع نشده برو از خودش بپرس....
دیدگاه ها (۰)

#چندخاطره🔸شهادت خانوادگی قشنگتره...روایتی از شهادت زوج شهید ...

اجبار به بدبختی پارت ۴۸

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

سناریو: وقتی دنسر هستی و یکی از آیدل های کیپاپ بهت درخواست م...

امام سید مجتبی خامنه ای :بزودی امریکا دریای عرب هم خالی خواه...

سلام بچه ها اومدم اولین فیلم رو بدم بیرون که فقط هم همین یه قسمته ببخشید اگه بد بود فقط یادتون بمونه

part 73 جیهوپ نشست پیش آلینا:« خسته شدی کوچولو؟»& اوهمجیهوپ ...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 :: part¹: ...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗 ᴘᴀʀᴛ 43[راوی] چند ر...

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط