بچه ها واسه این خیلی زوق داشتم ( زود تر گذاشتم ) پارت ۱ « وقتی از دستت عصبانی بود و...

هوا بارونی بود...پاهاشو روی زمین میکوبید...دندوناشو روی هم فشار میداد...چشمش روی ساعت بود...ساعت از یازده گذشته بود...و الان داشت از دوازده هم می گذشت! اون انقدر دیر کرده بود..اونم تو این هوای بارونی!...کلافه گوشیشو برداشت و برای بار هزارم شماره ی 《یانگسا》رو گرفت...《مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد》گوشیشو پرت کرد روی مبل...سرشو بین دستاش گرفت...از یه ساعت پیش که اومده بود خونه..هنوز لباساشو عوض نکرده بود!..هنوز همون سوییشرت مشکی با شلوار جین مشکیش تنش بود...دیگه کم کم اعصبانیتش به نگرانی تبدیل شد و تصمیم گرفت بره دنبال همسرش...همینکه میخواست بره...صدای چرخوندن کلید توی در رو شنید...سر جاش ایستاد...《س.سلام...یو.نگی...》یونگی با دیدن سر وضع دختر دوباره اعصبانی شد...لباس کوتاه و جذب مشکی مخصوص مهمونی...که به صورتی بدن سفیدشو نشون میداد...کت سفید و بلند و چرم...کفشای پاشنه بلند که البته کمی پایین پاشنه هاش گلی شده بود..کلا خیس شده بود...از موهای بلند و تا روی کمرش تا لباساش...دماغش قرمز شده بود...یونگی با دیدن سر و وضعش با صدای بلند غرید...(ی:یانگسا ش:شوگا)
ش: دختره ی احمق...تا الان کدوم گوری بودی ها؟
ی:ب.با دوستم...رفته بودم مهمونی..(آروم)
ش:آها..مهمونی آره؟ تا این ساعت؟با این وضع؟تو این هوا؟بماند که بدون اجازه ی من رفتی...اصن اجازه هم نه..حتی خبرم ندادی...
ی:ببخشید...(بغض)'
وقتی دید که بغض کرده...صداشو پایین آورد..چند لحظه سکوت کرد...هر چی هم بشه نمیتونست اشکای فرشتشو ببینه...
به سمت اتاق رفت..
ی: یو.نگی...
ش: لباسات و پتو برات میارم..امشبو روی مبل میخوابی خانم مین!
ی: ولی آخه...
ش:چیه؟نکنه میخوای جوری دیگه ای تنبیهت کنم؟
سرشو انداخت پایین...و دیگه هیچی نگفت...
یونگی براش پتو و لباس آورد...و خودشم رفت روی تخت...لباساشو بلاخره عوض کرد و سوییشرت و شلوار جین تنگشو با لباسای راحت عوض کرد...
یونگی ویو
قبول دارم...یکمی تند باهاش برخورد کردم...ولی اونم...آه نمیدونم...فردا یه کاریش میکنم...و بعد دراز کشیدم...خیلی خسته بودم و سریع خوابم برد...
یانگسا ویو
بدنم درد میکرد...سر درد داشتم...اه..من نمیخوام رو این مبل بخوابممم...چاره ای نداشتم...اون الان ازم اعصبانی بود...البته حقم داشت...سرمو روی بالشت گذاشتم و کم کم با کلی درد خوابم برد...
《یونگی منو دوست داری؟؟》
《نه!》
《خیلی خندیدم...جدی گفتم!》
《منم دروغ نگفتم!》
《چ.چی؟هعی بس کن》
《از اون شب حتی کوچیک ترین علاقه ای بهت ندارم!》
《یونگی نه..》
《من دیگه ترو دوست ندارم...دوستت ندارم...دوستت ندارم》
یونگی ویو
با حس تشنگی بیدار شدم...ساعتو نگاه کردم...ساعت چهار و ربع صبح بود...خیلی تشنم بود...رفتم تو آشپز خونه تا آب بخورم...تصمیم گرفتم یه سر به یانگسا بزنم...
رفتم سمتش...داشت تو جاش همش غلط میخورد...و یه چیزایی زیر لب میگفت...دستمو گذاشتم روی پیشونیش...خیلی گرم بود!
دیدگاه ها (۴)

Do I love him, or do I hate him?💜 P³¹ 💜ویو جیناجونگکوک کنارم...

قسمت ۹ چند هفته‌ای از اون ماجرا گذشت. رابطه بین جونگ‌کوک و «...

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

پارت ۶۲

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

چند پارتی یونگی

سلامخوبینهخخهچیزچیزجیزجیحسباطری گوشیم دوباره خراب شده😭بشینمگ...

.....پارت پنجم.....

چندپارتی یونگی

چندپارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط