رمان بغلی من

رمان بغلی من


پارت۱۸۸و۱۸۹و۱۹۰

المیرا: گوش و کنار تخت گذاشتم
ارسلان: الو الو الو چیشد الو
المیرا:رنگش به سفیدی میزد پرستار و صدا کردم خیلی نگران شده بودم باز هم اتاق شلوغ شد حالا پسری بالای سر دیانا وایساده بود فکر کنم برادرش بود
یاشار: دیانا دیانا باز کن چشاتو
دیانا: یهو بدنم شروع به لرزیدن کرد و جیزی نفهمیدم
المیرا:محکم به صورتم کوبیدم یاخدا
... پرش زمان ...
دکتر:سعی کنید حس های خوبی بهشون منتقل کنید ایشون وضعیت شون هیلی وخیم تر هم شده با تشنجی که کرده ممکنه به بچه یا بچه ها آسیب رسیده باشه شاید اگر خیلی مراقبشون نباشید خدایی نکرده هر دو یا مادر و از دست می‌دیده به همسرشون سریعتر اطلاع بدید
المیرا: خیالت راحت شد
ارسلان: چی میگی
المیرا: دختره بیچاره رو به مرگه میگی چیشده
ارسلان : با عربده گفتم واضح حرف بزن چیشده
المیرا: دختره بیچاره تشنج کرده به خاطر تو نزدیک بود بمیره بهتره زود تر برگردی
.... زمان ارسلان ...
بارون می‌بارید. اون‌جوری که هوا انگار داره زار می‌زنه.
ارسلان:کوچه قدم می‌زد. دستام مشت شده بودن.
صداش از درونش می‌اومد، مثل فریاد خفه‌ای که حتی خودش هم ازش می‌ترسید.
– «تمومش کن... تمومش کن لعنتی... دیگه نمی‌تونم...»
موبایل توی جیبم لرزید. پیام بود. از همون کسی که رابطتم بود المیرا
> "بازم تشنج کرد. قلبش کند شده بود. خدا بهمون رحم کرد."
همون‌جا وایساد. انگار کوبیده شدم به زمین.
نفسش بند اومد. چشم‌ام خیس بودن، ولی نه از بارون...
از بغض، از پشیمونی، از ترس از دست دادنش...
...فلش بک ...
دیانا: ارسلان
ارسلان: جونم قربون چشات برم
دیانا: اگر یه روز جونم تو خطر باشه پیکار میکنی
ارسلان: هر کاری میکنم تو بگو کل دنیا رو میخرم و میفروشم تو باید تا آخر عمرت کنار من باشی جوجه
... پایان فلش بک ...
ارسلان با خودش گفت:
اگه بمیره چی؟ من چی کار کردم؟! لعنت به همه‌چی... لعنت به خودم.
مشتم و کوبیدم به دیوار سرد کوچه.
خون از بند انگشتام راه افتاد، اما برام مهم نبود.
موبایل رو برداشتم.
المیرا:بله
ارسلان:بهم بگو کجاست... میام... هرجوری شده میام... فقط دیگه نذار دیر بشه...»
... حال دیانا ...
دیانا: با دیدن کسی که دیدم شوکه شدم با پوزخند عجیبی نگاهم کرد
....:آخی ولت کرد ..........
دیدگاه ها (۲)

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:7با صدای زنگ خوردن لحظه عاشقانه شان قطع...

Four

P11F2دامیان:انیا پاشو بریم مدرسه الان دیر می کنیماانیا:الانپ...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌ویکم 𓆪 🖤🥀اسما به سارا خیره مانده بود.ـ «...

#عشق در نگاه او part 3 من خمار وایساده بودم و داشتم به بوسه ...

لیا دستش رو برداشت و روبه بقیه گفت لیا : بریم دیگه کوک : آره...

می خواستم رو در رو باهات حرف بزنم خودت‌و گرفتی ازم.گفتم نشد ...

𝕯𝖎𝖑𝖊𝖒𝖒𝖆²با خستگی از آخرین مشتری هم خداحافظی کردی.وسایل مختصر...

یک سگ زیادی ولگرد

پارت ۸ کلا پارت ها شماره هاش اشتباه شده ببخشید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط