چند پارتی فلیکس pt2
#درخواستی
#فلیکس
#استری_کیدز
درحالی که داشتی از غذات لذت میبردی و فیلم میدیدی تماسی از مادر فلیکس دریافت کردی. این موقع شب!؟ سریع تماس رو پاسخ دادی.. اما قلبت ثانیه ای از تپش ایستاد. مادرش با صدای لرزونی گفت
=فلیکس رفته لبهٔ پوشت بوم ایستاده. نه میپره نه پایین میاد. چیکار کنم خانم پارک؟!
&لوکیشن بفرست سریع میام. فقط نذار بپره تا بیام.
سریع بلند شدی، فلیکس نه.. اون نباید میرفت. پسر چشم قشنگت مباید میرفت، سریع از خونه بیرون رفتی، بدون توجه به اینکه شلوار صورتی و دمپایی پاته به سمت لوکیشن خانم لی روندی، همسایه های زیادی پایین خونه جمع شده بودن. یک سری فیلم میگرفتن و یک سری قضاوت و پچ پچ میکردند. به سختی از میانشان رد شدی و به سمت دری که باز بود دویدی. پله هارو دونا یکی بالا رفتی و بلاخره به پشت بوم رسیدی. مادر فلیکس درحال التماس پسرش بود تا پایین بیاد و نپره. یکم دیر نبود برای آروم کردن پسرکش!؟
&فلیکس
با شنیدن صدات چشم های پر از اشکت رو به تو داد
_ل.. لیلی.. میترسم
با صدای لرزانش زمزمه کرد. اشک هاش مثل قطرات باران سقوط میکرد، زخم چند سالهٔ سینه اش قطعا با چند جلسه تراپی قطعا درمان نشده بود
&فلیکس بیا پایین.. باهم صحبت میکنیم.. اما بیا پایین.. اون لبه خطرناکه
_نم.. نمی خوام.. خسته شدم.. لیلی من دیگه نمیخوام! نمیخوام پشت سرم اینقدر حرف بزنن. نمی خوام از من متنفر باشن.. نمیخوام بگن من ادم خرابیم، خسته شدم
داد میزد. تمام دردش رو فریاد میزد، مادرش با صدای بلند گریه میکرد. قدم به قدم بهش نزدیک میشدی که قدمی به عقب برداشت
_جلو تر بیای میپرم
یخ زدی، نه.. نباید میپرید
&لیکسیا.. بیا پایین من.. من پیشتم.. من قضاوتت نمیکنم!
اشک های خودتم جاری شده بود. در تمام دوره کاریت. برای اولین بار اینجور دستپاچه بودی، اما فلیکس فقط اشک میریخت.
_داری دروغ میگی.. اگه من بمیرم همه خوشحال میشن
&نه نمیشن.. خواهش میکنم تو نباید بمیری
_چرا؟! وقتی همه ازم متنفرن چرا زنده بمونم!؟
فریاد کشید. بدنش میلرزید.
&من دوستت دارم. نپر.. خواهش میکنم نپر
قدم دیگه ای نزدیکش برداشتی انگار اروم تر شده بود. پس نزدیک تر رفتی و دستت رو به سمتش دراز کردی
&دستم رو بگیر و بیا پایین. لطفا.. من عاشقتم.. نزار بدون تو بمونم
_من لیاقت عشق رو ندارم. تو به یه مرد نیاز داری نه من. ولی دوستت دارم
لبخند غمگینی زد و قبل از اینکه بتونی واکنشی نشون بدی خودش رو پرت کرد. جیغ بلندی کشیدی، مادرش روی زانوهاش افتاد
&فلیکس.
اشک هات میباریدن. لب پشت بوم رفتی و به پایین نگاه کردی، افتاده بود، خون از سرش جاری شده بود و آدم های زیادی دورش جمع شده بودن، بدنت شروع به لرزیدن کرد. اشک هات میریختن. مادرش فریاد میزد و تورو سرزنش میکرد.چقدر می تونست خودخواه و کور باشه!؟ خبری از پدرش نبود. روی زانوهات افتادی. نتونستی.. نتونستی نجاتش بدی.. کسی که دوستش داشتی رو نتونستی نجات بدی. فقط اشک میریختی.. بخاطر فرشته ای که بخاطر بی رحمی دنیا و آدم هاش خودش رو فدا کرده بود.:)
(قربانی های ت. اوز چه دختر و چه پسر..درد زیادی رو متحمل میشن.. به امید روزی که دیگه آدم های کثیف قلب پاک کسی رو بخاطر خواسته های مسخرشون نترکونن)
#فلیکس
#استری_کیدز
درحالی که داشتی از غذات لذت میبردی و فیلم میدیدی تماسی از مادر فلیکس دریافت کردی. این موقع شب!؟ سریع تماس رو پاسخ دادی.. اما قلبت ثانیه ای از تپش ایستاد. مادرش با صدای لرزونی گفت
=فلیکس رفته لبهٔ پوشت بوم ایستاده. نه میپره نه پایین میاد. چیکار کنم خانم پارک؟!
&لوکیشن بفرست سریع میام. فقط نذار بپره تا بیام.
سریع بلند شدی، فلیکس نه.. اون نباید میرفت. پسر چشم قشنگت مباید میرفت، سریع از خونه بیرون رفتی، بدون توجه به اینکه شلوار صورتی و دمپایی پاته به سمت لوکیشن خانم لی روندی، همسایه های زیادی پایین خونه جمع شده بودن. یک سری فیلم میگرفتن و یک سری قضاوت و پچ پچ میکردند. به سختی از میانشان رد شدی و به سمت دری که باز بود دویدی. پله هارو دونا یکی بالا رفتی و بلاخره به پشت بوم رسیدی. مادر فلیکس درحال التماس پسرش بود تا پایین بیاد و نپره. یکم دیر نبود برای آروم کردن پسرکش!؟
&فلیکس
با شنیدن صدات چشم های پر از اشکت رو به تو داد
_ل.. لیلی.. میترسم
با صدای لرزانش زمزمه کرد. اشک هاش مثل قطرات باران سقوط میکرد، زخم چند سالهٔ سینه اش قطعا با چند جلسه تراپی قطعا درمان نشده بود
&فلیکس بیا پایین.. باهم صحبت میکنیم.. اما بیا پایین.. اون لبه خطرناکه
_نم.. نمی خوام.. خسته شدم.. لیلی من دیگه نمیخوام! نمیخوام پشت سرم اینقدر حرف بزنن. نمی خوام از من متنفر باشن.. نمیخوام بگن من ادم خرابیم، خسته شدم
داد میزد. تمام دردش رو فریاد میزد، مادرش با صدای بلند گریه میکرد. قدم به قدم بهش نزدیک میشدی که قدمی به عقب برداشت
_جلو تر بیای میپرم
یخ زدی، نه.. نباید میپرید
&لیکسیا.. بیا پایین من.. من پیشتم.. من قضاوتت نمیکنم!
اشک های خودتم جاری شده بود. در تمام دوره کاریت. برای اولین بار اینجور دستپاچه بودی، اما فلیکس فقط اشک میریخت.
_داری دروغ میگی.. اگه من بمیرم همه خوشحال میشن
&نه نمیشن.. خواهش میکنم تو نباید بمیری
_چرا؟! وقتی همه ازم متنفرن چرا زنده بمونم!؟
فریاد کشید. بدنش میلرزید.
&من دوستت دارم. نپر.. خواهش میکنم نپر
قدم دیگه ای نزدیکش برداشتی انگار اروم تر شده بود. پس نزدیک تر رفتی و دستت رو به سمتش دراز کردی
&دستم رو بگیر و بیا پایین. لطفا.. من عاشقتم.. نزار بدون تو بمونم
_من لیاقت عشق رو ندارم. تو به یه مرد نیاز داری نه من. ولی دوستت دارم
لبخند غمگینی زد و قبل از اینکه بتونی واکنشی نشون بدی خودش رو پرت کرد. جیغ بلندی کشیدی، مادرش روی زانوهاش افتاد
&فلیکس.
اشک هات میباریدن. لب پشت بوم رفتی و به پایین نگاه کردی، افتاده بود، خون از سرش جاری شده بود و آدم های زیادی دورش جمع شده بودن، بدنت شروع به لرزیدن کرد. اشک هات میریختن. مادرش فریاد میزد و تورو سرزنش میکرد.چقدر می تونست خودخواه و کور باشه!؟ خبری از پدرش نبود. روی زانوهات افتادی. نتونستی.. نتونستی نجاتش بدی.. کسی که دوستش داشتی رو نتونستی نجات بدی. فقط اشک میریختی.. بخاطر فرشته ای که بخاطر بی رحمی دنیا و آدم هاش خودش رو فدا کرده بود.:)
(قربانی های ت. اوز چه دختر و چه پسر..درد زیادی رو متحمل میشن.. به امید روزی که دیگه آدم های کثیف قلب پاک کسی رو بخاطر خواسته های مسخرشون نترکونن)
- ۱۰.۵k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط