پارت ۲۱ :
خب فک کنم عاشقت شدم! will i fill i love you
بعد از اینکه بالاخره همدیگه رو بغل کردن و گریههاشون تموم شد، هوا هم کمکم داشت سردتر میشد. هیونجین دست فلیکس رو گرفت و گفت: «پاشو بریم، هم یه چیزی بخوریم هم یه کار مهم داریم.»
فلیکس که هنوز چشمهاش کمی سرخ بود، متعجب پرسید: «کجا؟»
هیونجین فقط یه لبخند مرموز زد و اونو کشوند سمت یکی از مراکز خریدِ شلوغ شهر. رفتن توی یه مغازهی کوچیک. هیونجین مستقیم رفت سراغ ویترین انگشترها و بعد از کلی نگاه کردن، یه جفت انگشترِ نقرهی ساده و شیک نشون داد و گفت: «اینا چطورن؟»
فلیکس اولش یه کم دودل شد و گفت: «هیونجین، لازم نیست که…»
ولی هیونجین حرفش رو قطع کرد، انگشتری که اندازهی دستِ فلیکس بود رو برداشت، توی انگشتش کرد و مالِ خودشم دستش کرد. فلیکس به دستهاشون نگاه کرد؛ انگار با این کار، همهچیز بالاخره داشت رسمی میشد. لبخندی روی لبش نشست و سرش رو تکون داد.
........................................................
هیونجین نگاهی به ساعت مچیش کرد و روشکرد به سمت فلیکس و گفت:
فلیکس،بیا بریم استودیو نقاشیم،می خوام چیزایی نشونت بدم...»
فلیکس هم قبول کرد و باهم رفتن به استودیو نقاشی هیونجین.
هیونجین کلید رو توی قفل چرخوند و درِ چوبیِ استودیو رو باز کرد. بوی رنگِ روغن توی فضا پیچیده بود؛ بویی که برای هیونجین حکمِ خونه رو داشت. اتاق پر از بومهای نیمهتمام، قلمموهای پخش و نورِ گرمی بود که از پنجرهی بزرگِ سقفی به داخل میتابید.
فلیکس وارد شد و با تعجب به اطراف نگاه کرد. انتظار داشت یه فضای خیلی مرتب و خشک رو ببینه، اما اینجا پر از زندگی بود.
هیونجین یه کم دستپاچه شد. سریع یکی از بومهایی که نزدیکِ در بود و لکهی رنگ داشت رو جابهجا کرد تا راه باز بشه. «ببخشید… یه کم بهمریختهست. وقتی غرقِ کار میشم، یادم میره کجا چه خبره.»
فلیکس لبخندی زد و به یه بومِ بزرگ که پشتِ سهپایه بود اشاره کرد. «همیشه همینقدر شلوغپلوغی؟ یا فقط وقتی قراره مهمون داشته باشی اینطوری میشه؟»
هیونجین خندید. «نه، همیشه همینه. ولی…» یه مکث کوتاه کرد و رفت سراغِ گوشهی اتاق. اونجا یه بومِ پوشیده با پارچهی سفید بود. هیونجین با تردید پارچه رو کنار زد. «اینجا خیلی چیزا هست که شاید ندیده باشی. خیلی از اینها… ناخودآگاه بودن.»
فلیکس جلوتر رفت. روی بوم، خبری از چهرهی دقیق نبود؛ فقط ترکیبِ رنگهای گرم و نورهایی بود که انگار داشتن توی هم حل میشدن. فلیکس دستش رو ن سمتِ بوم برد، اما قبل از اینکه بهش دست بزنه، متوقف شد. «این… این خیلی قشنگه هیونجین. واقعاً خیلی عمیقه.»
هیونجین که کنارش ایستاده بود، به دستهای فلیکس نگاه کرد و بعد به چشمهای خودش. دیگه اون سنگینیِ فضای کوچه نبود؛ فقط یه جور هیجانِ هنری بود. «این رو وقتی کشیدم که… فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست دوباره ببینمت. انگار داشتم یه جای خالی رو روی بوم پر میکردم.»
فلیکس چرخید سمتش. نگاهش دیگه اون نگاهِ غمگینِ چند دقیقه پیش نبود؛ حالا پر از کنجکاوی و یه نوع آرامشِ تازه بود. «پس من همیشه توی ذهنت بودم، حتی وقتی فکر میکردی فراموشم کردی؟»
هیونجین شونهای بالا انداخت و سعی کرد بحث رو عوض کنه تا دوباره جو خیلی احساسی نشه. «خب… یه نقاش هیچوقت چیزی رو که دوست داره فراموش نمیکنه. فقط… میذارتش یه گوشهی ذهنش تا وقتش برسه.»
فلیکس بلند خندید و یه قلمموی خشک رو از روی میز برداشت. «خب، حالا که اینجاییم و منم مهمونِ ویژهی استودیو هستم، نمیخوای یادم بدی چطور این رنگها رو اینجوری با هم ترکیب میکنی؟ یا قراره فقط بشینم و تماشات کنم؟»
و ادامه دارد...
----------------------------------------------------------
ببخشید چند روز نبودم و خیلی دیر اومدم ادامه ی فیک رو بنویسم😓
ولی امیدوارم خوشتون اومده باشه 🥰
بعد از اینکه بالاخره همدیگه رو بغل کردن و گریههاشون تموم شد، هوا هم کمکم داشت سردتر میشد. هیونجین دست فلیکس رو گرفت و گفت: «پاشو بریم، هم یه چیزی بخوریم هم یه کار مهم داریم.»
فلیکس که هنوز چشمهاش کمی سرخ بود، متعجب پرسید: «کجا؟»
هیونجین فقط یه لبخند مرموز زد و اونو کشوند سمت یکی از مراکز خریدِ شلوغ شهر. رفتن توی یه مغازهی کوچیک. هیونجین مستقیم رفت سراغ ویترین انگشترها و بعد از کلی نگاه کردن، یه جفت انگشترِ نقرهی ساده و شیک نشون داد و گفت: «اینا چطورن؟»
فلیکس اولش یه کم دودل شد و گفت: «هیونجین، لازم نیست که…»
ولی هیونجین حرفش رو قطع کرد، انگشتری که اندازهی دستِ فلیکس بود رو برداشت، توی انگشتش کرد و مالِ خودشم دستش کرد. فلیکس به دستهاشون نگاه کرد؛ انگار با این کار، همهچیز بالاخره داشت رسمی میشد. لبخندی روی لبش نشست و سرش رو تکون داد.
........................................................
هیونجین نگاهی به ساعت مچیش کرد و روشکرد به سمت فلیکس و گفت:
فلیکس،بیا بریم استودیو نقاشیم،می خوام چیزایی نشونت بدم...»
فلیکس هم قبول کرد و باهم رفتن به استودیو نقاشی هیونجین.
هیونجین کلید رو توی قفل چرخوند و درِ چوبیِ استودیو رو باز کرد. بوی رنگِ روغن توی فضا پیچیده بود؛ بویی که برای هیونجین حکمِ خونه رو داشت. اتاق پر از بومهای نیمهتمام، قلمموهای پخش و نورِ گرمی بود که از پنجرهی بزرگِ سقفی به داخل میتابید.
فلیکس وارد شد و با تعجب به اطراف نگاه کرد. انتظار داشت یه فضای خیلی مرتب و خشک رو ببینه، اما اینجا پر از زندگی بود.
هیونجین یه کم دستپاچه شد. سریع یکی از بومهایی که نزدیکِ در بود و لکهی رنگ داشت رو جابهجا کرد تا راه باز بشه. «ببخشید… یه کم بهمریختهست. وقتی غرقِ کار میشم، یادم میره کجا چه خبره.»
فلیکس لبخندی زد و به یه بومِ بزرگ که پشتِ سهپایه بود اشاره کرد. «همیشه همینقدر شلوغپلوغی؟ یا فقط وقتی قراره مهمون داشته باشی اینطوری میشه؟»
هیونجین خندید. «نه، همیشه همینه. ولی…» یه مکث کوتاه کرد و رفت سراغِ گوشهی اتاق. اونجا یه بومِ پوشیده با پارچهی سفید بود. هیونجین با تردید پارچه رو کنار زد. «اینجا خیلی چیزا هست که شاید ندیده باشی. خیلی از اینها… ناخودآگاه بودن.»
فلیکس جلوتر رفت. روی بوم، خبری از چهرهی دقیق نبود؛ فقط ترکیبِ رنگهای گرم و نورهایی بود که انگار داشتن توی هم حل میشدن. فلیکس دستش رو ن سمتِ بوم برد، اما قبل از اینکه بهش دست بزنه، متوقف شد. «این… این خیلی قشنگه هیونجین. واقعاً خیلی عمیقه.»
هیونجین که کنارش ایستاده بود، به دستهای فلیکس نگاه کرد و بعد به چشمهای خودش. دیگه اون سنگینیِ فضای کوچه نبود؛ فقط یه جور هیجانِ هنری بود. «این رو وقتی کشیدم که… فکر میکردم دیگه هیچوقت قرار نیست دوباره ببینمت. انگار داشتم یه جای خالی رو روی بوم پر میکردم.»
فلیکس چرخید سمتش. نگاهش دیگه اون نگاهِ غمگینِ چند دقیقه پیش نبود؛ حالا پر از کنجکاوی و یه نوع آرامشِ تازه بود. «پس من همیشه توی ذهنت بودم، حتی وقتی فکر میکردی فراموشم کردی؟»
هیونجین شونهای بالا انداخت و سعی کرد بحث رو عوض کنه تا دوباره جو خیلی احساسی نشه. «خب… یه نقاش هیچوقت چیزی رو که دوست داره فراموش نمیکنه. فقط… میذارتش یه گوشهی ذهنش تا وقتش برسه.»
فلیکس بلند خندید و یه قلمموی خشک رو از روی میز برداشت. «خب، حالا که اینجاییم و منم مهمونِ ویژهی استودیو هستم، نمیخوای یادم بدی چطور این رنگها رو اینجوری با هم ترکیب میکنی؟ یا قراره فقط بشینم و تماشات کنم؟»
و ادامه دارد...
----------------------------------------------------------
ببخشید چند روز نبودم و خیلی دیر اومدم ادامه ی فیک رو بنویسم😓
ولی امیدوارم خوشتون اومده باشه 🥰
- ۱۳.۷k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط