𝐋𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟔
تنها خوبیای که کلاس اسنیپ براش داشت صدرصد میتونست منظره خوبش به میز ونوس باشه،کافی بود
سرشو برگردونه تا دختری رو ببینه که براش از متیو ریدل،تبدیل به یه ادم پر از احساس شده بود،کسی که خودش صد سال سیاه،توی خواب نمیدید.
میتونست خودشو براش آتیش بزنه و خاکسترش رو تبدیل به رویا های ونوس کنه و کسی این رو میگفت که خاکستر بقیه رو برای رویا هاش آتیش میزد،فقط رویاش کمی تغییر کرده بود.
افکارش تماماً به اون ختم میشد.
زندگیش،به اون ختم میشد.
حتی شاید بیشتر از چیزی که فکر میکرد.
جدیدا میخندید،قهقههش تا اتاق متیو میومد و این میتونست تنها آرزوش باشه.
خوشحال بودنش،یا مثلا اینکه تو بغلش باشه.
ولی اون دختری نبودکه بخواد با دوهفته،به بوسه و بغل عادت کنه و این رو خوب فهمیده بود و متیو کسی نبود که از پسش بر نیاد.
‘بله ریدل؟
“میتونم جامو عوض کنم؟
‘چرا،آقای ریدل؟
“نوا(نُوا) نیومده و ونوس خیلی تنها بنظر میرسه
دخترا برگشتن سمت ونوس که گونه هاش رنگ گرفته بود و اونقدر قلم رو روی کاغذ فشار میداد که در آخر با صدای تق کوچیکی شکست و اسنیپ چشم غرهای به هردوشون رفت
‘هرچه سریعتر وسایلت رو بردار.
متیو نیشخندی زد و چندتا قلم و کتاباش رو توی دستش گرفت و به سمت نیمکت ونوس رفت و نشست.
درسته داشت جزوه مینوشت ولی بجای زیرزیرکی نگاه کردن ونوس،رسما نگاهش میکرد و چیزی که توجهش رو جلب نمیکرد چشم غره های اسنیپ بود.
سعی میکرد به درس گوش بده،ولی حرکات دست متیو ریدل روی کمر لختش بخاطر اینکه زیر رداش کلا یه تاپ کوتاه بود جذاب تر بود یا اینکه ترکیب استخودوس با پونهای که توی شب چهارده چیده شده باشه،چه معجونی میسازه؟
احساس میکرد کل صورتش قرمزه ولی از قلقلک کوچیکی که نوازشش ایجاد میکرد خوشش میومد و متیو چسبونده بودتش به خودش.
انگشتاش روی شکمشو نوازش میکردن و با شستش گودی کمرشو لمس میکرد،اسنیپ داشت با نگاهش میخوردشون و متیو جوری آروم بود که ونوس به چشاش شک کرد.
خوشت میاد کوچولو؟
خفه شو!
خنده کوتاهی کرد که باعث شد دلش بلرزه،وقتی که با اون چشما نگاهش میکرد و میخندید
نزدیک گوشش شد و پچ زد:
نظرت چیه روی پام بشینی تا نهایت استفاده رو ببری خورشید کوچولو؟دستام دور کمر کوچولوت؟و اینجوری زاویه بهتری به دختر کوچولویی دارم که چشاش برق میزنه و گونههاش سرخه.»
ونوس داغ شدن صورتشو کاملا حس میکرد،حتی نمیتونست در مقابل پسر رو به روش حرفی بزنه تا اینکه همونطور که گفته بود،دستاش دوطرف کمرش قرار گرفت و ونوسو روی پاهاش قرار داد،لاله گوششو بوسید و زمزمه کرد
توی یه کلاس که همه دارن نگاهت میکنن تو توی بغل منی و دارم نوازشت میکنم،نظرت راجب موقعیت چیه پری کوچولو؟»
و با وارد کردن فشار کوچیکی به پهلوش باعث شد زبونش بگیره و تبدیل به یه دختربچه شیش ساله بشه.
سرشو برگردونه تا دختری رو ببینه که براش از متیو ریدل،تبدیل به یه ادم پر از احساس شده بود،کسی که خودش صد سال سیاه،توی خواب نمیدید.
میتونست خودشو براش آتیش بزنه و خاکسترش رو تبدیل به رویا های ونوس کنه و کسی این رو میگفت که خاکستر بقیه رو برای رویا هاش آتیش میزد،فقط رویاش کمی تغییر کرده بود.
افکارش تماماً به اون ختم میشد.
زندگیش،به اون ختم میشد.
حتی شاید بیشتر از چیزی که فکر میکرد.
جدیدا میخندید،قهقههش تا اتاق متیو میومد و این میتونست تنها آرزوش باشه.
خوشحال بودنش،یا مثلا اینکه تو بغلش باشه.
ولی اون دختری نبودکه بخواد با دوهفته،به بوسه و بغل عادت کنه و این رو خوب فهمیده بود و متیو کسی نبود که از پسش بر نیاد.
‘بله ریدل؟
“میتونم جامو عوض کنم؟
‘چرا،آقای ریدل؟
“نوا(نُوا) نیومده و ونوس خیلی تنها بنظر میرسه
دخترا برگشتن سمت ونوس که گونه هاش رنگ گرفته بود و اونقدر قلم رو روی کاغذ فشار میداد که در آخر با صدای تق کوچیکی شکست و اسنیپ چشم غرهای به هردوشون رفت
‘هرچه سریعتر وسایلت رو بردار.
متیو نیشخندی زد و چندتا قلم و کتاباش رو توی دستش گرفت و به سمت نیمکت ونوس رفت و نشست.
درسته داشت جزوه مینوشت ولی بجای زیرزیرکی نگاه کردن ونوس،رسما نگاهش میکرد و چیزی که توجهش رو جلب نمیکرد چشم غره های اسنیپ بود.
سعی میکرد به درس گوش بده،ولی حرکات دست متیو ریدل روی کمر لختش بخاطر اینکه زیر رداش کلا یه تاپ کوتاه بود جذاب تر بود یا اینکه ترکیب استخودوس با پونهای که توی شب چهارده چیده شده باشه،چه معجونی میسازه؟
احساس میکرد کل صورتش قرمزه ولی از قلقلک کوچیکی که نوازشش ایجاد میکرد خوشش میومد و متیو چسبونده بودتش به خودش.
انگشتاش روی شکمشو نوازش میکردن و با شستش گودی کمرشو لمس میکرد،اسنیپ داشت با نگاهش میخوردشون و متیو جوری آروم بود که ونوس به چشاش شک کرد.
خوشت میاد کوچولو؟
خفه شو!
خنده کوتاهی کرد که باعث شد دلش بلرزه،وقتی که با اون چشما نگاهش میکرد و میخندید
نزدیک گوشش شد و پچ زد:
نظرت چیه روی پام بشینی تا نهایت استفاده رو ببری خورشید کوچولو؟دستام دور کمر کوچولوت؟و اینجوری زاویه بهتری به دختر کوچولویی دارم که چشاش برق میزنه و گونههاش سرخه.»
ونوس داغ شدن صورتشو کاملا حس میکرد،حتی نمیتونست در مقابل پسر رو به روش حرفی بزنه تا اینکه همونطور که گفته بود،دستاش دوطرف کمرش قرار گرفت و ونوسو روی پاهاش قرار داد،لاله گوششو بوسید و زمزمه کرد
توی یه کلاس که همه دارن نگاهت میکنن تو توی بغل منی و دارم نوازشت میکنم،نظرت راجب موقعیت چیه پری کوچولو؟»
و با وارد کردن فشار کوچیکی به پهلوش باعث شد زبونش بگیره و تبدیل به یه دختربچه شیش ساله بشه.
- ۱۳.۴k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط