پارت هدیه 1
#disguise
#دیسگایز
#Part_20
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
روزها تند تند میگذشتن و تیمِ ما، یعنی بورا، جونگکوک و امیلی، مثلِ مورچههایِ کارگر، داشتن مدارک رو زیر و رو میکردن. جونگکوک با اون مهارتهایِ هکریاش، از دلِ سرورهایِ غولپیکرِ شرکتِ بابل، اطلاعاتِ محرمانه رو بیرون میکشید. قراردادهایِ پنهانی، حسابهایِ بانکیِ مشکوک، ایمیلهایِ رد و بدل شده بینِ سرکردههایِ این باندِ خلافکار… همه چی رو جمع کرده بود. مثلِ یه گنجینهیِ اطلاعاتیِ خطرناک!
از اون طرف، بورا هم با دقتِ وسواسگونهاش، داشت مدارک رو دستهبندی میکرد. هر برگه، هر سند، هر ایمیل، زیرِ ذرهبینِ تیزبینِ بورا قرار میگرفت. انگار داشت پازلِ جرم و جنایت رو حل میکرد و دنبالِ تکههایِ گمشده میگشت.
اما نقطهیِ عطفِ این قسمت، جایی بود که امیلی، با اون هوشِ اجتماعیِ فوقالعادهاش، رفت سراغِ جیمین. آره، همون جیمینِ تازه به دوران رسیده که ادعایِ ریاست داشت. امیلی با چربزبونی و کمی هم بازی دادنِ غرورِ جیمین، تونست حرفهایِ مهمی از زیرِ زبونش بکشه بیرون. جیمین که فکر میکرد امیلی یه دخترِ سادهست و داره ازش خوشش میاد، ناخواسته، جزئیاتِ بیشتری از نقشههاشون، از پولشوییهاشون، و از آدمهایِ پشتِ پرده رو لو داد. امیلی با شنیدنِ این حرفها، مو به تنش سیخ شد! انگار داشت عمقِ فاجعه رو میفهمید. قضیه خیلی بزرگتر از این حرفها بود و پایِ آدمهایِ خیلی مهمی وسط بود.
درست همین موقع که داشتند سعی میکردن این اطلاعاتِ گیجکننده رو کنارِ هم بذارن، یهو یه نفرِ جدید واردِ داستان شد. یه نفر که انگار از ناکجاآباد اومده بود! بله، درست شنیدید! **داییِ بورا، جاناتان، واردِ صحنه شد!** 👮♂️
جاناتان، که خودش یه پلیسِ خبره بود و سابقهیِ زیادی تو پروندههایِ بزرگ داشت، با خبردار شدن از وضعیتِ بحرانیِ بورا و خانوادهاش، خودش رو رسوند. وقتی بورا و امیلی، با چهرههایِ رنگپریده و چشمهایِ نگران، ماجرا رو براش تعریف کردن، جاناتان اولش شوکه شد. اونها همه چیز رو براش گفتن: شرکتِ بابل، جونگکوکِ هکر، اطلاعاتِ جمعآوری شده، و اون حرفهایِ لو رفته از جیمین که نشون میداد پایِ یه شبکهیِ بزرگ در میونه.
جاناتان که مردِ عمل بود، سریع دست به کار شد. با استفاده از نفوذِ پلیسیاش و ارتباطاتی که داشت، شروع کرد به جمعآوریِ اطلاعات از طرفِ پلیس. دادهها رو با اون چیزهایی که جونگکوک پیدا کرده بود، مقایسه کرد. ولی هر چی بیشتر پیش میرفت، بیشتر شوکه میشد! اطلاعاتِ پلیس نشون میداد که شرکتِ بابل، فقط یه شرکتِ معمولی نیست. یه پوششِ خیلی حرفهای برایِ یه عملیاتِ خیلی بزرگ و خطرناکِ پولشویی و شاید حتی چیزهایِ بدتره! انگار که تمامِ این سالها، یه هیولایِ بزرگ، پشتِ نقابِ یه کسب و کارِ قانونی، داشته فعالیت میکرده.
جاناتان با دیدنِ این حجم از فساد و پیچیدگی، متوجه شد که این پرونده، از اون پروندههایِ معمولی نیست. یه پروندهیِ خیلی خطرناک، که شاید حتی جونِ خودش و بقیهشون رو هم به خطر بندازه...
#دیسگایز
#Part_20
#Jeon_Jackson
#Jeon_Victor
#jeon_Rina
روزها تند تند میگذشتن و تیمِ ما، یعنی بورا، جونگکوک و امیلی، مثلِ مورچههایِ کارگر، داشتن مدارک رو زیر و رو میکردن. جونگکوک با اون مهارتهایِ هکریاش، از دلِ سرورهایِ غولپیکرِ شرکتِ بابل، اطلاعاتِ محرمانه رو بیرون میکشید. قراردادهایِ پنهانی، حسابهایِ بانکیِ مشکوک، ایمیلهایِ رد و بدل شده بینِ سرکردههایِ این باندِ خلافکار… همه چی رو جمع کرده بود. مثلِ یه گنجینهیِ اطلاعاتیِ خطرناک!
از اون طرف، بورا هم با دقتِ وسواسگونهاش، داشت مدارک رو دستهبندی میکرد. هر برگه، هر سند، هر ایمیل، زیرِ ذرهبینِ تیزبینِ بورا قرار میگرفت. انگار داشت پازلِ جرم و جنایت رو حل میکرد و دنبالِ تکههایِ گمشده میگشت.
اما نقطهیِ عطفِ این قسمت، جایی بود که امیلی، با اون هوشِ اجتماعیِ فوقالعادهاش، رفت سراغِ جیمین. آره، همون جیمینِ تازه به دوران رسیده که ادعایِ ریاست داشت. امیلی با چربزبونی و کمی هم بازی دادنِ غرورِ جیمین، تونست حرفهایِ مهمی از زیرِ زبونش بکشه بیرون. جیمین که فکر میکرد امیلی یه دخترِ سادهست و داره ازش خوشش میاد، ناخواسته، جزئیاتِ بیشتری از نقشههاشون، از پولشوییهاشون، و از آدمهایِ پشتِ پرده رو لو داد. امیلی با شنیدنِ این حرفها، مو به تنش سیخ شد! انگار داشت عمقِ فاجعه رو میفهمید. قضیه خیلی بزرگتر از این حرفها بود و پایِ آدمهایِ خیلی مهمی وسط بود.
درست همین موقع که داشتند سعی میکردن این اطلاعاتِ گیجکننده رو کنارِ هم بذارن، یهو یه نفرِ جدید واردِ داستان شد. یه نفر که انگار از ناکجاآباد اومده بود! بله، درست شنیدید! **داییِ بورا، جاناتان، واردِ صحنه شد!** 👮♂️
جاناتان، که خودش یه پلیسِ خبره بود و سابقهیِ زیادی تو پروندههایِ بزرگ داشت، با خبردار شدن از وضعیتِ بحرانیِ بورا و خانوادهاش، خودش رو رسوند. وقتی بورا و امیلی، با چهرههایِ رنگپریده و چشمهایِ نگران، ماجرا رو براش تعریف کردن، جاناتان اولش شوکه شد. اونها همه چیز رو براش گفتن: شرکتِ بابل، جونگکوکِ هکر، اطلاعاتِ جمعآوری شده، و اون حرفهایِ لو رفته از جیمین که نشون میداد پایِ یه شبکهیِ بزرگ در میونه.
جاناتان که مردِ عمل بود، سریع دست به کار شد. با استفاده از نفوذِ پلیسیاش و ارتباطاتی که داشت، شروع کرد به جمعآوریِ اطلاعات از طرفِ پلیس. دادهها رو با اون چیزهایی که جونگکوک پیدا کرده بود، مقایسه کرد. ولی هر چی بیشتر پیش میرفت، بیشتر شوکه میشد! اطلاعاتِ پلیس نشون میداد که شرکتِ بابل، فقط یه شرکتِ معمولی نیست. یه پوششِ خیلی حرفهای برایِ یه عملیاتِ خیلی بزرگ و خطرناکِ پولشویی و شاید حتی چیزهایِ بدتره! انگار که تمامِ این سالها، یه هیولایِ بزرگ، پشتِ نقابِ یه کسب و کارِ قانونی، داشته فعالیت میکرده.
جاناتان با دیدنِ این حجم از فساد و پیچیدگی، متوجه شد که این پرونده، از اون پروندههایِ معمولی نیست. یه پروندهیِ خیلی خطرناک، که شاید حتی جونِ خودش و بقیهشون رو هم به خطر بندازه...
- ۸.۸k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط