رمان انتقام ازدواج کامل
فصل دوم — این بار، من انتخاب میکنم
سو-یون برای چند دقیقه فقط به تقویم خیره مانده بود.
دهمین روز از ماه...
تاریخی که بهخوبی به خاطر داشت.
همان روزی که ده سال پیش، برای اولین بار با کانگ تهجون آشنا شده بود.
دستهایش لرزید.
پس واقعاً برگشته بود.
نه خواب بود و نه خیال.
او دوباره به زمانی برگشته بود که هنوز همهچیز خراب نشده بود.
سو-یون آرام از تخت پایین آمد و جلوی آینه ایستاد.
چهرهاش جوانتر بود.
اما ذهنش همان ذهن زنی بود که تمام خیانتها را تجربه کرده بود.
این بار قرار نبود همان دختر سادهلوح گذشته باشد.
این بار...
قرار نبود برای به دست آوردن عشق کسی التماس کند.
قرار نبود اجازه بدهد میرین زندگیاش را نابود کند.
و مهمتر از همه...
قرار نبود دوباره با تهجون ازدواج کند.
مگر اینکه خودش بخواهد.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
«خب...»
آرام موهایش را مرتب کرد.
«بازی از امروز شروع میشه.»
چند ساعت بعد، سو-یون به خانهی خانوادهاش برگشت.
مادرش به محض دیدنش گفت:
«بالاخره برگشتی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟»
سو-یون بدون هیچ احساسی به او نگاه کرد.
در گذشته، همین لحن همیشه باعث میشد احساس گناه کند.
اما حالا دیگر نه.
«خسته بودم.»
مادرش اخم کرد.
«باز هم داری لجبازی میکنی؟»
سو-یون لبخند زد.
«نه. فقط دیگه نمیخوام برای راضی کردن همه خودمو خسته کنم.»
مادرش با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
سو-یون از کنار او رد شد.
«هیچی.»
اما خودش خوب میدانست.
این اولین تغییر بود.
کوچک...
اما مهم.
روز بعد، سو-یون برای اولین بار تهجون را دید.
درست همان جایی که انتظار داشت.
کافهای کوچک نزدیک دانشگاه.
تهجون کنار پنجره نشسته بود.
در گذشته، دیدن او باعث میشد قلب سو-یون تندتر بزند.
اما حالا...
فقط یک حس سرد در دلش وجود داشت.
تهجون وقتی او را دید، لبخند زد.
«سو-یون.»
او مقابلش نشست.
تهجون گفت:
«خیلی وقته ندیدمت.»
سو-یون با آرامش جواب داد:
«درسته.»
تهجون چند لحظه نگاهش کرد.
«چرا اینقدر عوض شدی؟»
سو-یون لبخند بسیار کوچکی زد.
«آدمها وقتی چیزهای زیادی رو تجربه میکنن، عوض میشن.»
تهجون چیزی نگفت.
او نمیدانست دختری که روبهرویش نشسته، آیندهای را دیده که هنوز برای خودش اتفاق نیفتاده است.
نمیدانست این زن یک بار به خاطر او شکسته.
و نمیدانست این بار...
سو-یون قرار نیست عاشقش شود.
حداقل نه به این راحتی.
اما یک نفر دیگر هم در همان کافه حضور داشت.
کانگ هردین.
پسر بزرگ خانوادهی کانگ.
برادر بزرگتر تهجون.
او از دور سو-یون را دید.
قبلاً فقط اسمش را شنیده بود.
اما وقتی رفتار آرام و محکم او را دید، برای لحظهای مکث کرد.
هردین همیشه از آدمهایی که بیش از حد برای جلب توجه تلاش میکردند خوشش نمیآمد.
اما سو-یون متفاوت بود.
او حتی یک بار هم تلاش نکرد خودش را به تهجون بچسباند.
هردین لبخند محوی زد.
«جالبه...»
چند روز بعد، اتفاقی افتاد که سو-یون انتظارش را نداشت.
خانوادهی کانگ برای شام دور هم جمع شده بودند.
تهجون ناگهان گفت:
«سو-یون هم میاد.»
مادرش فوراً لبخند زد.
«واقعاً؟»
«آره.»
زن تقریباً ذوق کرد.
«پس چرا زودتر نگفتی؟ باید غذای بیشتری درست کنم.»
هردین خندید.
«مامان، فقط یک نفر مهمونه.»
مادرش جواب داد:
«یک نفر نیست. سو-یونه.»
بعد رو به خدمتکارها کرد.
«دسر مورد علاقهش رو هم آماده کنید.»
سو-یون وقتی وارد خانه شد، انتظار چنین استقبالی را نداشت.
مادر تهجون تقریباً او را در آغوش گرفت.
«سو-یون! عزیزم، بالاخره اومدی.»
سو-یون لبخند زد.
«سلام.»
«چقدر لاغر شدی! کسی بهت غذا نمیده؟»
هردین از پشت سر گفت:
«مامان، هنوز پنج دقیقه نشده شروع کردی.»
«ساکت باش.»
سو-یون خندید.
خندهای واقعی.
اولین خندهی واقعیاش از زمانی که به گذشته برگشته بود.
و خانوادهی کانگ همان لحظه فهمیدند که او را دوست دارند.
نه به خاطر اینکه قرار بود همسر تهجون شود.
بلکه فقط به خاطر خودش.
آن شب، سو-یون برای اولین بار احساس کرد شاید در این زندگی...
لازم نباشد همهچیز را به تنهایی تحمل کند.
اما خودش هنوز نمیدانست که میان تمام کسانی که قرار بود وارد زندگیاش شوند، یک نفر کمکم بیشتر از همه برایش اهمیت پیدا خواهد کرد.
کسی که قرار نبود عشقش را با خیانت و دروغ به دست آورد.
کسی که قرار بود برای به دست آوردن قلب سو-یون...
صبورانه منتظر بماند.
سو-یون برای چند دقیقه فقط به تقویم خیره مانده بود.
دهمین روز از ماه...
تاریخی که بهخوبی به خاطر داشت.
همان روزی که ده سال پیش، برای اولین بار با کانگ تهجون آشنا شده بود.
دستهایش لرزید.
پس واقعاً برگشته بود.
نه خواب بود و نه خیال.
او دوباره به زمانی برگشته بود که هنوز همهچیز خراب نشده بود.
سو-یون آرام از تخت پایین آمد و جلوی آینه ایستاد.
چهرهاش جوانتر بود.
اما ذهنش همان ذهن زنی بود که تمام خیانتها را تجربه کرده بود.
این بار قرار نبود همان دختر سادهلوح گذشته باشد.
این بار...
قرار نبود برای به دست آوردن عشق کسی التماس کند.
قرار نبود اجازه بدهد میرین زندگیاش را نابود کند.
و مهمتر از همه...
قرار نبود دوباره با تهجون ازدواج کند.
مگر اینکه خودش بخواهد.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
«خب...»
آرام موهایش را مرتب کرد.
«بازی از امروز شروع میشه.»
چند ساعت بعد، سو-یون به خانهی خانوادهاش برگشت.
مادرش به محض دیدنش گفت:
«بالاخره برگشتی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟»
سو-یون بدون هیچ احساسی به او نگاه کرد.
در گذشته، همین لحن همیشه باعث میشد احساس گناه کند.
اما حالا دیگر نه.
«خسته بودم.»
مادرش اخم کرد.
«باز هم داری لجبازی میکنی؟»
سو-یون لبخند زد.
«نه. فقط دیگه نمیخوام برای راضی کردن همه خودمو خسته کنم.»
مادرش با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
سو-یون از کنار او رد شد.
«هیچی.»
اما خودش خوب میدانست.
این اولین تغییر بود.
کوچک...
اما مهم.
روز بعد، سو-یون برای اولین بار تهجون را دید.
درست همان جایی که انتظار داشت.
کافهای کوچک نزدیک دانشگاه.
تهجون کنار پنجره نشسته بود.
در گذشته، دیدن او باعث میشد قلب سو-یون تندتر بزند.
اما حالا...
فقط یک حس سرد در دلش وجود داشت.
تهجون وقتی او را دید، لبخند زد.
«سو-یون.»
او مقابلش نشست.
تهجون گفت:
«خیلی وقته ندیدمت.»
سو-یون با آرامش جواب داد:
«درسته.»
تهجون چند لحظه نگاهش کرد.
«چرا اینقدر عوض شدی؟»
سو-یون لبخند بسیار کوچکی زد.
«آدمها وقتی چیزهای زیادی رو تجربه میکنن، عوض میشن.»
تهجون چیزی نگفت.
او نمیدانست دختری که روبهرویش نشسته، آیندهای را دیده که هنوز برای خودش اتفاق نیفتاده است.
نمیدانست این زن یک بار به خاطر او شکسته.
و نمیدانست این بار...
سو-یون قرار نیست عاشقش شود.
حداقل نه به این راحتی.
اما یک نفر دیگر هم در همان کافه حضور داشت.
کانگ هردین.
پسر بزرگ خانوادهی کانگ.
برادر بزرگتر تهجون.
او از دور سو-یون را دید.
قبلاً فقط اسمش را شنیده بود.
اما وقتی رفتار آرام و محکم او را دید، برای لحظهای مکث کرد.
هردین همیشه از آدمهایی که بیش از حد برای جلب توجه تلاش میکردند خوشش نمیآمد.
اما سو-یون متفاوت بود.
او حتی یک بار هم تلاش نکرد خودش را به تهجون بچسباند.
هردین لبخند محوی زد.
«جالبه...»
چند روز بعد، اتفاقی افتاد که سو-یون انتظارش را نداشت.
خانوادهی کانگ برای شام دور هم جمع شده بودند.
تهجون ناگهان گفت:
«سو-یون هم میاد.»
مادرش فوراً لبخند زد.
«واقعاً؟»
«آره.»
زن تقریباً ذوق کرد.
«پس چرا زودتر نگفتی؟ باید غذای بیشتری درست کنم.»
هردین خندید.
«مامان، فقط یک نفر مهمونه.»
مادرش جواب داد:
«یک نفر نیست. سو-یونه.»
بعد رو به خدمتکارها کرد.
«دسر مورد علاقهش رو هم آماده کنید.»
سو-یون وقتی وارد خانه شد، انتظار چنین استقبالی را نداشت.
مادر تهجون تقریباً او را در آغوش گرفت.
«سو-یون! عزیزم، بالاخره اومدی.»
سو-یون لبخند زد.
«سلام.»
«چقدر لاغر شدی! کسی بهت غذا نمیده؟»
هردین از پشت سر گفت:
«مامان، هنوز پنج دقیقه نشده شروع کردی.»
«ساکت باش.»
سو-یون خندید.
خندهای واقعی.
اولین خندهی واقعیاش از زمانی که به گذشته برگشته بود.
و خانوادهی کانگ همان لحظه فهمیدند که او را دوست دارند.
نه به خاطر اینکه قرار بود همسر تهجون شود.
بلکه فقط به خاطر خودش.
آن شب، سو-یون برای اولین بار احساس کرد شاید در این زندگی...
لازم نباشد همهچیز را به تنهایی تحمل کند.
اما خودش هنوز نمیدانست که میان تمام کسانی که قرار بود وارد زندگیاش شوند، یک نفر کمکم بیشتر از همه برایش اهمیت پیدا خواهد کرد.
کسی که قرار نبود عشقش را با خیانت و دروغ به دست آورد.
کسی که قرار بود برای به دست آوردن قلب سو-یون...
صبورانه منتظر بماند.
- ۱۵.۸k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط