{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم: فایل گمشده

پارت هشتم: فایل گمشده

صدای قدم‌ها در سالن خالی ایستگاه پیچید.

جونگ‌کوک و تهیونگ همزمان برگشتند، اما کسی را ندیدند.

تهیونگ سریع گفت:

— باید از اینجا بریم.

سوهیون سرش را تکان داد.

— نه. اگه الان بریم، ممکنه دیگه هیچ‌وقت نتونیم بفهمیم چه کسی پشت این ماجراست.

جونگ‌کوک فلش را محکم در دست گرفت.

— پس اول باید بفهمیم داخلش چیه.

آن‌ها به اتاق کوچکی در انتهای ایستگاه رفتند؛ جایی که هنوز یک لپ‌تاپ قدیمی روی میز قرار داشت.

سوهیون فلش را وصل کرد.

چند پوشه روی صفحه ظاهر شد.

یکی از آن‌ها فقط یک اسم داشت:

PROJECT T

تهیونگ با دیدن اسم پوشه رنگش پرید.

جونگ‌کوک متوجه شد.

— این اسم رو می‌شناسی؟

تهیونگ آرام جواب داد:

— نه... ولی باید بشناسم.

سوهیون یکی از فایل‌ها را باز کرد.

داخل فایل، چند تصویر و گزارش قدیمی وجود داشت.

جونگ‌کوک با دقت به صفحه نگاه کرد.

— این‌ها درباره‌ی اون اتفاقه؟

سوهیون گفت:

— آره.

تهیونگ جلوتر رفت.

ناگهان تصویر یک نفر روی صفحه ظاهر شد.

چهره‌ای که هیچ‌کدامشان انتظار دیدنش را نداشتند.

تهیونگ چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.

جونگ‌کوک پرسید:

— می‌شناسیش؟

تهیونگ آهسته گفت:

— بله.

سوهیون با تعجب نگاهش کرد.

— تو هم می‌شناسیش؟

تهیونگ سر تکان داد.

— این شخص...

قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، صفحه‌ی لپ‌تاپ سیاه شد.

سپس یک پیام روی صفحه ظاهر شد:

«دیگه کافیه.»

جونگ‌کوک از جا بلند شد.

— چی شد؟

سوهیون فلش را بیرون کشید.

— فایل‌ها پاک شدن.

تهیونگ به صفحه خیره شد.

— نه... همه‌شون نه.

یک فایل هنوز باقی مانده بود.

نامش فقط یک عدد بود:

10

تهیونگ آن را باز کرد.

این بار به‌جای عکس، یک فایل صوتی بود.

دکمه‌ی پخش را زدند.

چند ثانیه سکوت...

بعد صدایی پخش شد:

— تهیونگ، اگه داری اینو می‌شنوی، یعنی بالاخره فهمیدی چه کسی فایل رو برداشته.

تهیونگ بی‌حرکت ماند.

صدا ادامه داد:

— اما چیزی که نمی‌دونی اینه که فایل هیچ‌وقت هدف اصلی نبوده.

جونگ‌کوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد.

صدای ضبط‌شده آخرین جمله را گفت:

— هدف اصلی، کسیه که الان کنارت ایستاده.

فایل قطع شد.

سکوت.

جونگ‌کوک به تهیونگ نگاه کرد.

سوهیون به جونگ‌کوک.

و تهیونگ به هر دوی آن‌ها.

هیچ‌کس حرفی نمی‌زد.

چند ثانیه بعد، صدای زنگ گوشی جونگ‌کوک بلند شد.

یک پیام جدید آمده بود:

«به آدم اشتباهی اعتماد کردی.»

جونگ‌کوک آهسته صفحه را خاموش کرد.

این بار دیگر مطمئن نبود دشمن واقعی‌شان چه کسی است.

#بی‌تی‌اس
#ارمی
#فیکشن
#تهکوک
#جی‌ام‌ام
#بی‌ال
دیدگاه ها (۰)

پارت هفتم: ایستگاه قدیمیصبح روز بعد، فضای هتل عجیب و سنگین ب...

پارت ششم: سایه‌ای در خیابانوقتی از کافه بیرون آمدند، باران ش...

پارت ۳۵ آن شب...جونگ‌کوک، آریانا و سوآ در اتاق کوچکی نشسته ب...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۴ | حقیقتِ عکسسوا عکس را دوباره نگاه ک...

پارت ۶۰ صدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.جونگ‌کوک دست آریا...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۵ | دلیل واقعیاتاق برای چند ثانیه کامل...

فاصله یک لبخند تا جنون

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت 30تهیونگ هنوز به اسم روی صفحه خیر...

فاصله یک لبخند تا جنون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط