{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت47

پارت47
زندگیم نابود کرد مامان کاش خانواده امون مثل مامان نرگس و بابا رامین بود درسته چند وقت بیشتر نیست اما عشق توش میبینم اگه اون جوری بود شاید الان دنیا زنده بود ازدواج کرده بود با ارش ارش زنده بود بچه دار شده بودن منم شاید الان وکیل بودم یه دختر شاد و شیطون تو زنده بودی مادرجون زنده بود همه درکنار هم بودیم مامانی چرا اینقدر بدبختم هاتو بگو چرا هر طرفی میرم ضربه می خورم چرا خوشحال نمیشم چرا منو به این دنیا اوردی دنیای که پر سیاهی ها بگو یادمه بچه بودم بهم میگفتی تو چشات می تونم دریا ببینم موجاشو وقتی می خندی دنیا برات بهشت میشه مامان شیش ساله نخندیدم از ته دل دلم برای بچه گیام تنگ شده می فهمی مامان می تونم بیام پیشت
بابا:دلت خیلی پره
من:اینجا چیکار می کنی
بابا: سر خاک همسرمه
من:همسری که همش می زدی
بابا: بزرگ ترین گناه ام ازدواج با مادرت بود بعدش خراب کردن زندگی سامیار تو
من:سامیارم مثل تو یه عوضی بود وسعت مملکت غریب ولم کرد
بابا: انگار رایان بهت شک داره
من:فکر می کنه دختر نیستم
بابا:هی چه خنده دار
من: شما همه شبیه همین
بابا: سارا میشه برگردی خونه پیش من
من: نه
بابا:من مخالف ازدواجتم
من:تو پدرم نیستی هیچ کس نیستی من به رایان اعتماد دارم حتی اون نداشته باشه
بابا:نمی ترسی خانواده اش بفهمه کی
من:بفهمن درکم می کن
پاشدم رفتم طرف ماشین
دوهفته میگذره از اون روز همه چیز خوب بود فقدر رایان همش رنگ عوض می کرد رفتیم دیروز یه لباس مجلسی بلند و دمباله دار قرمز خریدم
رایان و بابا پایین بودن خاله و عمه اینا هم بودن گفتن لباسو تنم کنم
پوشیدمش خیلی بهم می اومد شبیه چینی ها بود موهامو باز کردم بافتمش رو پلکام سایه قرمز زدم بعد صورتی یه رنگ جذاب شده بود رمیل زدم با رژ قرمز خیلی باحال شده بودم یه لحظه یادم اومد انی بهم یه سرویس داده بود گذاشتمش دستبندش می تونست زنگ بزنه یهو مامان اومد تو
مامان:یا خدا دختر چقدر قشنگ شدی بیا پایین
من:نه
مامان :بیا بابا ناز نکن نازتو می خرم
یه شال قرمز حریر گذاشتم مامان جلو تر رفت من از پله ها پایین رفتم گوشیم تو دستم بود
مامان:توجه کنید پرنس داره میاد پایین
رفتم پایین رایان پوز خند زده بود
بابا:یا خدا دختر تو کی
خاله:چقدر قشنگه
عمه:فرشته
مامان:عروس منه دیگه
رایان:شاید نباشع
من:چی میگی
رایان:ببخشید اما من از ازدواج با سارا پشیمون شدم
بابا:رایان می فهمی چی میگی
رایان:صبر داشته باشین الان یکی میاد توضیح میده
نشسته بودیم منتظر بودم تا اون ادم بیاد
کیه اون کیه رایان چرا این جوری اون گفته بود که بهم اعتماد کرده دیگه بهم شک نداره
صدای ایفن اومد و بابا اومد تو
رایان:ایشون پدر اون خانومه سارا یا همون انامری شما سارا شیش سال پیش فرار می کنه
دیدگاه ها (۰)

پارت. ۲۸

part 2کنار رفت و آروم قدم برداشتم.. قبلش بهش شب بخیر گفتم و ...

رمان عشق ممنوع

دختری که از سرنوشت فرار کرد ۱۲

وانشات استاد کیم هیچ حرفی رد بدل نشد رسیدیم سر کلاس بودم کلا...

ازدواج اجباری پارت۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط