فیک اتفاق جدید پارت 2
از زبان سوگی: رفتیم سالن غذا خوری نشصتیم روی صندلی ها که یک دفعه یه دختری اومد از پشت موهام رو کشید. برگشتم بهش گفتم هوییییی چته چرا موهامو میکشی گفت : اهای تازه وارد واسه من شاخ و شونه نکش ها میزنم اشو لاشت میکنم
تا اومدم بزنمش یکی دستمو گرفت برگشتم دیدم یه پسره خیلی قشنگ و خفنِ بهم گفت روز اول مدرست هست خوب نیست بخوای دعوا کنی بشین
نشستم سر میز دیدم نابی از ترس دارع میلرزه بهش گفتم تموم شد تو چراداری میلرزی اونور تر و که نگاه کردم دیدم جیمینم هست پشمام ریخت ولی چیزی نگفتم چون کسی نباید بدون ما فامیلیم و من سلطنتیم یجوری رفتار کردم انگار نمیشناسمش.
از زبان نابی: سوگی داشت دعوا میکرد خیلی ترسیده بودم داشتم سکته میکردم یهو یه پسره زد پشتم بهم گفت نگران نباش دوستم جداشون میکنه نمیزاره دعوا کنن یکم اروم شدم ولی خب. بعد از دعوا هر چهار تامون نشستیم سر میز اونا خودشونو به ما معرفی کردن ماهم خودمون رو بهشون معرفی کردیم شماره هاشو گرفتیم وقتی مدرسه تموم شد جیمین پیام دادم که ممنون که امروز دعوا رو سرو سامون دادی .
جواب جمین: من که کاری نکردم جونگ کوک دعوارو جمع کرد راستی من امشب یه مهمونی دارم شماهم بیاین ساعت 8
میاین دیگه .
جواب نابی: باید با سوگی صحبت کنم اگه گفت باشه که حتما میایمجواب جیمین : باشه خدافظ .
نابی :خدافظ
رفتم به سوگی بگم که سوگی بهم گفت امشب مهمونی دعوتیم ساعت 8 گفتم منم اومده بودم همینو بهت بگم تو کجا دعوتی گفت جمین دعوت کرد گفتم یعنی میریم (ذوق فراوان) گفت ارع .
ویو به شب
جمین : مهمونا یکی یکی داشتن میومدن همهه اومده بودن جز نابی و سوگی نگران شدم گفتم نکنه که گم شده باشن یا یه اتفاقی براشون افتاده باشه به کوک گفتم مواظب باشه تامن برم ببینم سوگی و نابی کجان من رفتم سوار مشین شدم که دیدم جانگ کوک اومد نشست بغل دستم گفت برو دنبالشون لطفا چرا چرا هم نکن گفتم هعیییی خدا باشه
رفتیم دم در خونشون که دیدیم .............
تا اومدم بزنمش یکی دستمو گرفت برگشتم دیدم یه پسره خیلی قشنگ و خفنِ بهم گفت روز اول مدرست هست خوب نیست بخوای دعوا کنی بشین
نشستم سر میز دیدم نابی از ترس دارع میلرزه بهش گفتم تموم شد تو چراداری میلرزی اونور تر و که نگاه کردم دیدم جیمینم هست پشمام ریخت ولی چیزی نگفتم چون کسی نباید بدون ما فامیلیم و من سلطنتیم یجوری رفتار کردم انگار نمیشناسمش.
از زبان نابی: سوگی داشت دعوا میکرد خیلی ترسیده بودم داشتم سکته میکردم یهو یه پسره زد پشتم بهم گفت نگران نباش دوستم جداشون میکنه نمیزاره دعوا کنن یکم اروم شدم ولی خب. بعد از دعوا هر چهار تامون نشستیم سر میز اونا خودشونو به ما معرفی کردن ماهم خودمون رو بهشون معرفی کردیم شماره هاشو گرفتیم وقتی مدرسه تموم شد جیمین پیام دادم که ممنون که امروز دعوا رو سرو سامون دادی .
جواب جمین: من که کاری نکردم جونگ کوک دعوارو جمع کرد راستی من امشب یه مهمونی دارم شماهم بیاین ساعت 8
میاین دیگه .
جواب نابی: باید با سوگی صحبت کنم اگه گفت باشه که حتما میایمجواب جیمین : باشه خدافظ .
نابی :خدافظ
رفتم به سوگی بگم که سوگی بهم گفت امشب مهمونی دعوتیم ساعت 8 گفتم منم اومده بودم همینو بهت بگم تو کجا دعوتی گفت جمین دعوت کرد گفتم یعنی میریم (ذوق فراوان) گفت ارع .
ویو به شب
جمین : مهمونا یکی یکی داشتن میومدن همهه اومده بودن جز نابی و سوگی نگران شدم گفتم نکنه که گم شده باشن یا یه اتفاقی براشون افتاده باشه به کوک گفتم مواظب باشه تامن برم ببینم سوگی و نابی کجان من رفتم سوار مشین شدم که دیدم جانگ کوک اومد نشست بغل دستم گفت برو دنبالشون لطفا چرا چرا هم نکن گفتم هعیییی خدا باشه
رفتیم دم در خونشون که دیدیم .............
- ۳.۴k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط