{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان

چند روز بعد...
مایکی داشت آماده می‌شد تا همراه دراکن به یه درگیری بره.
نابی که از صبح کنجکاو شده بود، خودش رو بهش رسوند.
نابی: «مایکیییی! کجا داری می‌ری؟»
مایکی: «یه جا. تو نمیای.»
نابی: «چراااا؟!»
مایکی: «چون خطرناکه.»
نابی: «منم می‌تونم دعوا کنم!»
مایکی: «تو هفته‌ی پیش از یه سوسک فرار کردی.»
نابی: «اون یه سوسک معمولی نبود! اون هیولای هفت‌سر بود!»
دراکن از خنده دولا شد.
دراکن: «هفت سر؟! 😂»
نابی: «تو دخالت نکن، کله‌تراشیده!»
دراکن: «چی گفتی؟!»
مایکی: «ببین، نابی. همین‌جا بمون. برمی‌گردم.»
نابی: «باشه.»
مایکی با شک نگاهش کرد.
مایکی: «چرا این‌قدر راحت قبول کردی؟»
نابی: «چون من دختر حرف‌گوش‌کنی‌ام.»
مایکی: «تو؟!»
نابی: «برو دیگه! دیرت شد!»
مایکی و دراکن رفتن.
نابی پنج ثانیه صبر کرد.
یک...
دو...
سه...
نابی: «خب، حالا تعقیبشون می‌کنم! 😌»
چند دقیقه بعد به محل درگیری رسید. چند نفر از اعضای تومان اونجا بودن و مایکی وسط ماجرا بود.
نابی پشت یه دیوار قایم شد و با کنجکاوی نگاه کرد.
نابی: «وااای! پس این‌جوریه!»
یکی از حریف‌ها ناگهان از پشت به سمت مایکی حمله کرد. مایکی هم‌زمان با دو نفر دیگه درگیر بود و متوجهش نشد.
نابی چشم‌هاشو گرد کرد.
نابی: «اوه، نه! مایکی!»
بدون اینکه فکر کنه، از پشت دیوار بیرون پرید و با تمام قدرت یه لگد به بین پاهای اون پسر زد.
پسر: «آخخخخخخخخخخخخخ!!!»
پسره همون‌جا دولا شد و دیگه نتونست ادامه بده.
نابی دست به کمر ایستاد.
نابی: «به دخترها و دوستای من حمله نمی‌کنین، فهمیدی؟! 😤»
همه ساکت شدن.
دراکن با دهان باز به نابی نگاه می‌کرد.
مایکی هم برگشت و چند لحظه فقط خیره موند.
مایکی: «...نابی؟»
نابی لبخند زد.
نابی: «سلامممم! 😁»
مایکی: «تو اینجا چی کار می‌کنی؟!»
نابی: «اومدم کمک!»
مایکی: «من بهت نگفتم نیای؟!»
نابی: «چرا، ولی منم بهت گفتم می‌خوام بیام!»
مایکی: «این که جواب نمی‌شه!»
نابی: «خب، الان جواب شد!»
مایکی یه نفس عمیق کشید و بعد دستش رو روی سر نابی گذاشت.
مایکی: «دفعه‌ی بعد بدون اجازه دنبال من راه نمی‌افتی. فهمیدی؟»
نابی لپ‌هاشو باد کرد.
نابی: «باشه، بابا!»
مایکی: «و دیگه وسط دعوا نمی‌پری! ممکن بود آسیب ببینی.»
این بار صدای مایکی جدی‌تر بود.
نابی هم لبخندش رو کم کرد.
نابی: «...باشه. ببخشید که نگرانت کردم.»
مایکی چند لحظه بهش نگاه کرد. بعد آروم موهاشو به‌هم ریخت.
مایکی: «فقط خوشحالم که سالمی، زبون دراز.»
نابی لبخند زد.
نابی: «منم خوشحالم که تو سالمی، شاسکول.»
دراکن: «چرا من وسط این زوج عجیب گیر افتادم؟! 😭»
مایکی و نابی: «ما زوج نیستیم!»
دیدگاه ها (۰)

دختری که مایکی رو کنجکاو کرد! پارت ۲

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

ادامه سناریو

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

سناریو ایدل رویایی پارت ۵

پارت ۱۸

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز مجازات_یک_ماهه#سناریو─────────...

بنده انیمه دوستم هستم🌝

بونتن — «آهنگی که برای مایکی خوانده شد»بار، طبق معمول، پر از...

پارت ۱۸ #پشت غرورتصبح روز بعد، اِما زودتر از همیشه از خونه ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط