helf brother part 9
برادر ناتنی پارت ۹
روزها میگذشت و رابطهی من و جونگکوک توی یه تعادل عجیب گیر کرده بود. هنوز باهام سرد و پر از طعنه رفتار میکرد، ولی انگار یه دیوار نامرئی بینمون وجود داشت که نمیذاشت از حدی فراتر بریم.
اما یه چیز توجهم رو جلب کرده بود.
رفتار پدرش.
جونگهون، مردی که توی نگاه اول به نظر خوشبرخورد و آرام میاومد، همیشه موقع صحبت با جونگکوک یه سردی خاصی داشت. نه از اون سردیهای معمولی، یه چیزی عمیقتر. یه نوع بیاعتنایی که انگار میخواست بگه "تو هیچوقت به اندازهی کافی خوب نبودی."
اون شب، یه صدای بلند از طبقهی پایین شنیدم. ساعت از نیمهشب گذشته بود و کل خونه توی سکوت فرو رفته بود. ولی این صدا باعث شد از روی تختم بلند بشم.
وقتی از پلهها پایین رفتم، توی سالن تاریک، دو تا سایه رو دیدم.
جونگکوک بود. و پدرش.
"تو هیچوقت ارزش چیزی رو که داری نمیفهمی، درسته؟" صدای پدرش محکم و سرزنشگر بود.
جونگکوک، با اون نگاه یخیش، سرش رو کمی کج کرد و پوزخند زد.
"نه، مشکل اینه که من دقیقاً میفهمم. برای همین هیچوقت نخواستم چیزی که از طرف تو بهم داده شده رو قبول کنم."
مشتهای پدرش گره شد. برای لحظهای فکر کردم که ممکنه ضربهای بزنه، ولی فقط نفسش رو بیرون داد و عقب رفت.
"تو همیشه ناامیدم میکنی، جونگکوک."
و بعد، رفت.
جونگکوک همونجا ایستاده بود، با فکی منقبض و چشمایی که برای اولین بار، توشون یه چیزی غیر از غرور دیدم. یه دردی که عمیقتر از اون بود که بشه به زبون آورد.
ناخودآگاه جلو رفتم.
"جونگکوک..."
اون چشماشو بست و وقتی باز کرد، انگار دوباره همون آدم مغرور شده بود.
"چی؟ اومدی ببینی نمایش خانوادگی ما چطوره؟"
اخم کردم. "خفه شو."
اون یه لحظه جا خورد. چون انتظار نداشت که اینو بشنوه.
بهش نزدیکتر شدم. "من اهمیتی نمیدم که تو چقدر مغرور و اعصابخردکن هستی. ولی اینو میدونم که هیچکس نباید با این لحن با پسرش حرف بزنه."
جونگکوک خندید. ولی اون خندهای نبود که همیشه میدیدم.
"چرا؟ ناراحت شدی؟ مگه قرار نبود از من متنفر باشی؟"
بهش زل زدم. برای اولین بار، حس کردم این آدم، پشت تمام اون نقاب سرد و غرور، فقط یه کسیه که همیشه سعی کرده به خودش یاد بده که هیچکس براش اهمیت قائل نیست.
"لعنتی، من هنوزم ازت خوشم نمیاد. ولی این دلیل نمیشه که ببینم پدرت داره اینجوری باهات رفتار میکنه و ساکت بمونم."
یه لحظه توی سکوت به هم نگاه کردیم.
بعد، لبخند زد. یه لبخند واقعی. شاید برای اولین بار.
"تو واقعاً یه مورد خاصی هستی، میدونی؟"
پوفی کشیدم. "برو بخواب، جونگکوک."
برگشتم و راه افتادم سمت اتاقم.
روزها میگذشت و رابطهی من و جونگکوک توی یه تعادل عجیب گیر کرده بود. هنوز باهام سرد و پر از طعنه رفتار میکرد، ولی انگار یه دیوار نامرئی بینمون وجود داشت که نمیذاشت از حدی فراتر بریم.
اما یه چیز توجهم رو جلب کرده بود.
رفتار پدرش.
جونگهون، مردی که توی نگاه اول به نظر خوشبرخورد و آرام میاومد، همیشه موقع صحبت با جونگکوک یه سردی خاصی داشت. نه از اون سردیهای معمولی، یه چیزی عمیقتر. یه نوع بیاعتنایی که انگار میخواست بگه "تو هیچوقت به اندازهی کافی خوب نبودی."
اون شب، یه صدای بلند از طبقهی پایین شنیدم. ساعت از نیمهشب گذشته بود و کل خونه توی سکوت فرو رفته بود. ولی این صدا باعث شد از روی تختم بلند بشم.
وقتی از پلهها پایین رفتم، توی سالن تاریک، دو تا سایه رو دیدم.
جونگکوک بود. و پدرش.
"تو هیچوقت ارزش چیزی رو که داری نمیفهمی، درسته؟" صدای پدرش محکم و سرزنشگر بود.
جونگکوک، با اون نگاه یخیش، سرش رو کمی کج کرد و پوزخند زد.
"نه، مشکل اینه که من دقیقاً میفهمم. برای همین هیچوقت نخواستم چیزی که از طرف تو بهم داده شده رو قبول کنم."
مشتهای پدرش گره شد. برای لحظهای فکر کردم که ممکنه ضربهای بزنه، ولی فقط نفسش رو بیرون داد و عقب رفت.
"تو همیشه ناامیدم میکنی، جونگکوک."
و بعد، رفت.
جونگکوک همونجا ایستاده بود، با فکی منقبض و چشمایی که برای اولین بار، توشون یه چیزی غیر از غرور دیدم. یه دردی که عمیقتر از اون بود که بشه به زبون آورد.
ناخودآگاه جلو رفتم.
"جونگکوک..."
اون چشماشو بست و وقتی باز کرد، انگار دوباره همون آدم مغرور شده بود.
"چی؟ اومدی ببینی نمایش خانوادگی ما چطوره؟"
اخم کردم. "خفه شو."
اون یه لحظه جا خورد. چون انتظار نداشت که اینو بشنوه.
بهش نزدیکتر شدم. "من اهمیتی نمیدم که تو چقدر مغرور و اعصابخردکن هستی. ولی اینو میدونم که هیچکس نباید با این لحن با پسرش حرف بزنه."
جونگکوک خندید. ولی اون خندهای نبود که همیشه میدیدم.
"چرا؟ ناراحت شدی؟ مگه قرار نبود از من متنفر باشی؟"
بهش زل زدم. برای اولین بار، حس کردم این آدم، پشت تمام اون نقاب سرد و غرور، فقط یه کسیه که همیشه سعی کرده به خودش یاد بده که هیچکس براش اهمیت قائل نیست.
"لعنتی، من هنوزم ازت خوشم نمیاد. ولی این دلیل نمیشه که ببینم پدرت داره اینجوری باهات رفتار میکنه و ساکت بمونم."
یه لحظه توی سکوت به هم نگاه کردیم.
بعد، لبخند زد. یه لبخند واقعی. شاید برای اولین بار.
"تو واقعاً یه مورد خاصی هستی، میدونی؟"
پوفی کشیدم. "برو بخواب، جونگکوک."
برگشتم و راه افتادم سمت اتاقم.
- ۸.۲k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط