مهرو
دخترش فکر میکنه اگه زنده بود الان باید ۱۷ سالش میشد
**
بعد نهار همه رفتن سر خاک شهناز چه غریبانه خوابیده بود ... نگاه مهرو پی مجتبی بود
مجتبی حالش خوب نبود شونه هاش میلرزید علیرضا و پارسا کنارش بودن مهرو آروم زمزمه کرد کاش میتونستم کنارش باشم ...الهی بگردم چه غصه ای میخوره ....
صدف از قبر شهناز بلند کردن برگشتن خونه کم بیش مهمون میاومد و میرفت تا خلوت شد سفره شام چیدن ...
بعد شام دخترا و زنها مشغول ظرف شستن شدن مردا تو سالن نشستن ...
مهرو کنار مادرش ایستاده بود مستانه اجازه نمیداد کار کنه ...
گفت مامان من برم حیاط ....
مستانه گفت برو عزیزم ...صدف زندایی تو هم پاشو برو من میشورم ... فخری پوزخند صدا داری زد ...
مستانه گفت چی شده فخری خانوم پوزخند میزنی ...
فخری لبخندش عمیقتر کرد گفت هیچچی میگم از قدیم گفتن پله ای که مادر رفته دختر یکی یکی طی میکنه ....
مستانه آبروی انداخت بالا خب منظورتون چیه ....
فخری شونه ای انداخت بالا هیچچی والا ...
مهرو دست صدف گرفت باهاش رفتن تو حیاط نشستن ... کمی بعد علیرضا با سینی چای اومد پشت اون مجتبی هم کنارشون نشست ...
علیرضا پسر غیرتی و مهربون فامیل بود
ولی مجتبی پسر غیرتی و بیرحمی بود همه میدونستن اخلاق درستی نداره ...
مجتبی با اخم رو به مهرو گفت روسری بزرگتر نداشتی از صدف میگرفتی یه قبرستون بود که داشتن بهت نگاه میکرد...
**
بعد نهار همه رفتن سر خاک شهناز چه غریبانه خوابیده بود ... نگاه مهرو پی مجتبی بود
مجتبی حالش خوب نبود شونه هاش میلرزید علیرضا و پارسا کنارش بودن مهرو آروم زمزمه کرد کاش میتونستم کنارش باشم ...الهی بگردم چه غصه ای میخوره ....
صدف از قبر شهناز بلند کردن برگشتن خونه کم بیش مهمون میاومد و میرفت تا خلوت شد سفره شام چیدن ...
بعد شام دخترا و زنها مشغول ظرف شستن شدن مردا تو سالن نشستن ...
مهرو کنار مادرش ایستاده بود مستانه اجازه نمیداد کار کنه ...
گفت مامان من برم حیاط ....
مستانه گفت برو عزیزم ...صدف زندایی تو هم پاشو برو من میشورم ... فخری پوزخند صدا داری زد ...
مستانه گفت چی شده فخری خانوم پوزخند میزنی ...
فخری لبخندش عمیقتر کرد گفت هیچچی میگم از قدیم گفتن پله ای که مادر رفته دختر یکی یکی طی میکنه ....
مستانه آبروی انداخت بالا خب منظورتون چیه ....
فخری شونه ای انداخت بالا هیچچی والا ...
مهرو دست صدف گرفت باهاش رفتن تو حیاط نشستن ... کمی بعد علیرضا با سینی چای اومد پشت اون مجتبی هم کنارشون نشست ...
علیرضا پسر غیرتی و مهربون فامیل بود
ولی مجتبی پسر غیرتی و بیرحمی بود همه میدونستن اخلاق درستی نداره ...
مجتبی با اخم رو به مهرو گفت روسری بزرگتر نداشتی از صدف میگرفتی یه قبرستون بود که داشتن بهت نگاه میکرد...
- ۹۰۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط