{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«رایحه پنهان»

«رایحه پنهان»

جونگکوک از اینکه پسر بدون هیچ اعتراضی همون‌جا ایستاده بود، لبخند خیلی محوی زد.
انگار معطل کردنش براش سرگرم‌کننده بود.
حدود چهل دقیقه گذشت.
تهیونگ چند بار جابه‌جا شد و به ساعت روی مچش نگاه کرد، اما جرئت نداشت چیزی بگه.
آخر سر جونگکوک از جاش بلند شد.
تی‌شرتش رو درآورد و همون‌طور روی زمین انداخت.
- تا من از حموم میام، لباسامو آماده کن.
قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگه، وارد حموم شد و در رو بست.
تهیونگ همون لحظه چشم‌غره‌ای به در انداخت.
- انگار نوکر شخصیشم...
زیر لب غر زد.
- الکی منو این همه وقت معطل کرد...
با بی‌حوصلگی رفت سراغ تخت.
ملحفه‌ها رو مرتب کرد، لباس‌های کثیف رو داخل سبد انداخت و از کمد یه دست لباس تمیز بیرون آورد.
لباس‌ها رو مرتب روی تخت گذاشت و بعد یه نگاه کوتاه به اتاق انداخت.
- بالاخره...
زیر لب گفت و از اتاق بیرون رفت.
همین که در رو بست، سرخدمتکار از ته راهرو به سمتش اومد.
بدون اینکه حتی چیزی بگه، دستمال گردگیری رو محکم روی سینه‌ی تهیونگ گذاشت.
اخمش به‌وضوح نشون می‌داد از دیر شدنش راضی نیست.
بعد هم بدون حرف از کنارش رد شد.
تهیونگ با حرص به در بسته‌ی اتاق جونگکوک نگاه کرد.
- همه‌ش تقصیر اون بود...
دستمال رو روی شونه‌ش انداخت و راه افتاد تا گردگیری بقیه‌ی عمارت رو شروع کنه.
---

جونگکوک بعد از دوش گرفتن، حوله رو روی موهای نم‌دارش کشید و از حموم بیرون اومد.
همین که نگاهش به اتاق افتاد، گوشه‌ی لبش بالا رفت.
همه‌چیز مرتب شده بود.
لباس‌ها جمع شده بودن، تخت صاف و مرتب بود و حتی بوی تمیزی توی اتاق پیچیده بود.
زیر لب گفت:
- خوب بلده حرف گوش کنه...
چند لحظه مکث کرد.
- ببینیم تا کجا مطیعه...
لباس‌هایی رو که تهیونگ روی تخت آماده کرده بود برداشت و پوشید.
بعد موهاش رو مرتب کرد و از اتاق بیرون رفت.
---

تهیونگ مشغول گردگیری راهرو بود.
با دقت دستمال رو روی قاب عکس‌ها و وسایل دکوری می‌کشید که صدای جونگکوک باعث شد دست از کار بکشه.
- هی.
سرش رو برگردوند.
جونگکوک روی کاناپه نشسته بود.
- برو یه قهوه برام بیار.
تهیونگ با احترام جواب داد:
- ارباب... من مسئول آشپزخونه نیستم، ولی اگه بخواین بهشون می‌گم براتون قهوه بیارن.
جونگکوک پوزخند زد.
- خودم می‌دونم مسئولش نیستی.
لحنش جدی‌تر شد.
- اما هر چیزی که بهت می‌گم، بدون چون‌وچرا انجام میدی.
مکث کوتاهی کرد.
- حالا هم خودت برو درستش کن و بیارش.
تهیونگ فقط نفس آرومی کشید.
دستمال گردگیری رو روی میز گذاشت و از پله‌ها پایین رفت.
داخل آشپزخونه از یکی از خدمتکارها جای وسایل رو پرسید.
بعد با دقت یه فنجون قهوه آماده کرد، روی سینی گذاشت و دوباره به طبقه‌ی بالا برگشت.
سینی رو روی میز عسلی جلوی جونگکوک گذاشت.
- بفرمایید.
بعد خواست برگرده سر کارش.
جونگکوک یه جرعه از قهوه نوشید.
چند ثانیه به فنجون نگاه کرد.
بعد قهوه رو روی زمین خالی کرد.
- این دیگه چیه؟
تهیونگ ناباورانه به قهوه‌ای که روی سرامیک پخش شده بود نگاه کرد.
تمام زحمتی که برای درست کردنش کشیده بود، توی چند ثانیه هدر رفته بود.
اما چیزی نگفت.
فقط پاهاش رو به حرکت انداخت که بره دستمال بیاره و زمین رو تمیز کنه.
چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای جونگکوک دوباره بلند شد.
- هی... کجا؟
تهیونگ ایستاد.
- اول اینو جمع کن، بعد برو یکی دیگه درست کن.
این بار تهیونگ نتونست جلوی خودش رو بگیره.
آروم برگشت سمتش.
- ارباب... اگه دوباره درستش کنم، طعمش دقیقاً مثل همین میشه.
مکث کوتاهی کرد.
- وقتی از مزه‌ش خوشتون نیومده، چرا دوباره همون رو بخوام درست کنم؟
جونگکوک اخم کرد.
از اینکه خدمتکار جدید جوابش رو داده بود، خوشش نیومد.
صداش رو کمی بالا برد.
- قانون‌های این عمارت رو خوندی، نه؟
تهیونگ ساکت موند.
جونگکوک نگاهش رو ازش برنداشت.
- پس باید بدونی هر کاری که می‌گم، انجام میدی.
چند لحظه مکث کرد.
- حتی اگه صد بار پشت سر هم ازت یه چیز بخوام.
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
تهیونگ آخر سر فقط سرش رو پایین انداخت.
- چشم، ارباب.
دیدگاه ها (۰)

«رایحه پنهان»] - اَ... اَه...سریع دستش رو جلوی دهنش گرفت.- و...

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط