contact 🍷
contact 🍷
#contract
𝑃𝑇13
ویو هویج:
بعضی آدما وقتی وارد زندگیات میشن، همه چیزو زیرو رو میکنن.
بعضیها هم فقط وارد قلعهات میشن، اعصابت رو به فنا میدن و بعد انتظار دارن براشون چایی هم بیاری.
جولی، متأسفانه، از دستهی دوم بود.
اما هنوز تا رسیدنش چند ساعت باقی مونده بود.
شب، ات جلوی آینه نشسته بود و موهاش رو شونه میکرد. تارهای موجدار و بلندش روی شونههاش میریختن و هر بار که شونه به گرهای میرسید، دختر زیر لب غر میزد.
صدای بازشدن در باعث شد از توی آینه نگاه کنه.
= باز تو؟
_ چه استقبال دلنشینی، دارلینگ.
در رو بست و به طرفش رفت. وقتی کنار میز رسید، بدون هیچ توضیحی شونه رو از دست ات گرفت.
= هی! چیکار میکنی؟
_ اگه بذاری، میفهمی.
= من خودم بلدم موهامو شونه کنم.
_ با توجه به صدای غرغرت، خیلی هم خوب بلدی.
ات خواست شونه رو پس بگیره، اما جیمین دستش رو عقب کشید و با نگاه سردی بهش فهموند که بهتره تلاش نکنه. بعد پشت سرش ایستاد و شروع کرد به شونهکردن موهاش.(اوقودا بچم قندههه)
ات چند لحظه از توی آینه نگاهش کرد.
= تو بلدی مو شونه کنی؟
_ نه، قرمزی. دارم با موهات مذاکره میکنم.
= هاهاها خیلی بامزهای.
_ میدونم.
جیمین با حوصله گرهها رو باز کرد. برخلاف انتظار ات، دستش آروم بود و موهاش رو نمیکشید. وقتی شونهکردن تموم شد، موها رو به سه قسمت تقسیم کرد و شروع به بافتنشون کرد. ات ابروهاش رو بالا برد.
= از کجا بلدی مو ببافی؟
دستهای جیمین برای لحظهای مکث کردن.
_ وقتی بچه بودم، مادربزرگم موهای دخترعموهام رو میبافت.
= یادگرفتی؟تو؟!
جیمین نگاهش رو از آینه به چشمهای ات دوخت.
_ مشکلی داری؟
= نه، فقط تصورش سخته.
_ تخیل ضعیفت رو تقویت میکنم.
ات لبخند کوچیکی زد و دوباره به آینه نگاه کرد. جیمین چیزی نگفت و بافتن رو ادامه داد. انگشتهاش بین موهای دختر حرکت میکردن و سکوت اتاق دیگه مثل قبل سنگین نبود.
وقتی کارش تموم شد، انتهای بافت رو با کش بست.
_ تموم شد.
ات با دست بافت موهاش رو لمس کرد.
= بد نشده.
_ چه تعریف باشکوهی. انه که اشکم دربیاد.
= اگه گریه کنی، عکس میگیرم.
_ اونوقت مجبور میشم گوشیتو با خودت از پنجره پرت کنم.
ات خندید و از جاش بلند شد.
= شب بخیر، مستر پارک.
از کنارش رد شد تا به تخت بره، اما جیمین مچ دستش رو آروم گرفت.
_ کجا؟
= تخت. فکر کردم این یکی رو دیگه بتونی تشخیص بدی. جیمین نگاه باریکی بهش انداخت.
پسر دستش رو رها کرد و به سمت تخت رفت. ات با دیدن حرکتش آهی کشید.
= جیمین، من امشب حوصلهی بحث ندارم.
_ چه خوب. منم حوصلهی شنیدن صداتو ندارم.
= پس برو اتاق خودت!
_ نه.
ات چند ثانیه بهش خیره موند، بعد با حرص چراغ رو خاموش کرد و زیر پتو رفت.
جیمین هم کنارش دراز کشید. مدتی سکوت بینشون موند تا اینکه بازوی پسر آروم دور ات حلقه شد.
= گفتم حوصله ندارم!
_ شنیدم.
= پس چرا ولم نمیکنی؟
_ چون گوشهام سالمه، ولی ظاهراً دستوراتت رو جدی نمیگیرم.
ات زیر لب غر زد، اما این بار برای بیرون اومدن از آغوشش تلاشی نکرد.
جیمین صورتش رو به سمت دیگهای برگردوند. لبخندی نزد و چیزی هم نگفت؛ فقط انگشتهاش برای لحظهای روی دست ات مکث کردن. و ات، با وجود تمام غرغرهاش، همونجا خوابش برد.
صبح هنوز درست از راه نرسیده بود که زنگ قلعه به صدا درآمد. یک بار. دو بار. سه بار پشت سر هم.
جیمین چشمهاش رو باز کرد و به ساعت نگاه کرد.
_ کدوم خری ساعت شش صبح زنگ میزنه؟
ات پتو رو روی سرش کشید.
= برو ببین. شاید اومدن تو رو ببرن.
_ امیدوارم قبلش یه صبحونهی درستوحسابی بدن.
جیمین از تخت بیرون اومد و لباسش رو مرتب کرد. وقتی از اتاق خارج شد، زنگ دوباره به صدا درآمد.
با اخم در قلعه رو باز کرد.
و قبل از اینکه حتی فرصت کنه حرفی بزنه، دختری خودش رو محکم بهش چسبوند.
∆ جیمییییین!
جیمین خشک شد.
_ جولی؟
∆ خودمممم!
بازوهای دختر دور گردنش حلقه شده بودن. جیمین با چهرهای بیحالت به سقف نگاه کرد، انگار از همون لحظه داشت برای صبر ازدسترفتهش عزاداری میکرد.
_ ولم کن.
∆ اول بذار بغلت کنممم.
_ سه ساله منو ندیدی، نه سیصد سال.
∆ خب برای من فرقی نداره!
جولی بالاخره سرش رو عقب برد و گونهی جیمین رو بوسید.
∆ وای، هنوزم همونقدر خوشگلی!
جیمین با سردی نگاهش کرد.
_ تو هنوزم همونقدر رو اعصابی.
∆ میدونم، دلم برات تنگ شده بود!
تو همین لحظه بیصاحاب، ات از راهرو بیرون اومد. موهاش هنوز بافت شب قبل رو داشتن و صورتش از خواب کمی پف کرده بود.
= جیمین، کیه که—
....
ویس ارور میداد به زور گذاشتممم
این پارت زیاده ادامشو برید پست بعد 🎀🍰
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#contract
𝑃𝑇13
ویو هویج:
بعضی آدما وقتی وارد زندگیات میشن، همه چیزو زیرو رو میکنن.
بعضیها هم فقط وارد قلعهات میشن، اعصابت رو به فنا میدن و بعد انتظار دارن براشون چایی هم بیاری.
جولی، متأسفانه، از دستهی دوم بود.
اما هنوز تا رسیدنش چند ساعت باقی مونده بود.
شب، ات جلوی آینه نشسته بود و موهاش رو شونه میکرد. تارهای موجدار و بلندش روی شونههاش میریختن و هر بار که شونه به گرهای میرسید، دختر زیر لب غر میزد.
صدای بازشدن در باعث شد از توی آینه نگاه کنه.
= باز تو؟
_ چه استقبال دلنشینی، دارلینگ.
در رو بست و به طرفش رفت. وقتی کنار میز رسید، بدون هیچ توضیحی شونه رو از دست ات گرفت.
= هی! چیکار میکنی؟
_ اگه بذاری، میفهمی.
= من خودم بلدم موهامو شونه کنم.
_ با توجه به صدای غرغرت، خیلی هم خوب بلدی.
ات خواست شونه رو پس بگیره، اما جیمین دستش رو عقب کشید و با نگاه سردی بهش فهموند که بهتره تلاش نکنه. بعد پشت سرش ایستاد و شروع کرد به شونهکردن موهاش.(اوقودا بچم قندههه)
ات چند لحظه از توی آینه نگاهش کرد.
= تو بلدی مو شونه کنی؟
_ نه، قرمزی. دارم با موهات مذاکره میکنم.
= هاهاها خیلی بامزهای.
_ میدونم.
جیمین با حوصله گرهها رو باز کرد. برخلاف انتظار ات، دستش آروم بود و موهاش رو نمیکشید. وقتی شونهکردن تموم شد، موها رو به سه قسمت تقسیم کرد و شروع به بافتنشون کرد. ات ابروهاش رو بالا برد.
= از کجا بلدی مو ببافی؟
دستهای جیمین برای لحظهای مکث کردن.
_ وقتی بچه بودم، مادربزرگم موهای دخترعموهام رو میبافت.
= یادگرفتی؟تو؟!
جیمین نگاهش رو از آینه به چشمهای ات دوخت.
_ مشکلی داری؟
= نه، فقط تصورش سخته.
_ تخیل ضعیفت رو تقویت میکنم.
ات لبخند کوچیکی زد و دوباره به آینه نگاه کرد. جیمین چیزی نگفت و بافتن رو ادامه داد. انگشتهاش بین موهای دختر حرکت میکردن و سکوت اتاق دیگه مثل قبل سنگین نبود.
وقتی کارش تموم شد، انتهای بافت رو با کش بست.
_ تموم شد.
ات با دست بافت موهاش رو لمس کرد.
= بد نشده.
_ چه تعریف باشکوهی. انه که اشکم دربیاد.
= اگه گریه کنی، عکس میگیرم.
_ اونوقت مجبور میشم گوشیتو با خودت از پنجره پرت کنم.
ات خندید و از جاش بلند شد.
= شب بخیر، مستر پارک.
از کنارش رد شد تا به تخت بره، اما جیمین مچ دستش رو آروم گرفت.
_ کجا؟
= تخت. فکر کردم این یکی رو دیگه بتونی تشخیص بدی. جیمین نگاه باریکی بهش انداخت.
پسر دستش رو رها کرد و به سمت تخت رفت. ات با دیدن حرکتش آهی کشید.
= جیمین، من امشب حوصلهی بحث ندارم.
_ چه خوب. منم حوصلهی شنیدن صداتو ندارم.
= پس برو اتاق خودت!
_ نه.
ات چند ثانیه بهش خیره موند، بعد با حرص چراغ رو خاموش کرد و زیر پتو رفت.
جیمین هم کنارش دراز کشید. مدتی سکوت بینشون موند تا اینکه بازوی پسر آروم دور ات حلقه شد.
= گفتم حوصله ندارم!
_ شنیدم.
= پس چرا ولم نمیکنی؟
_ چون گوشهام سالمه، ولی ظاهراً دستوراتت رو جدی نمیگیرم.
ات زیر لب غر زد، اما این بار برای بیرون اومدن از آغوشش تلاشی نکرد.
جیمین صورتش رو به سمت دیگهای برگردوند. لبخندی نزد و چیزی هم نگفت؛ فقط انگشتهاش برای لحظهای روی دست ات مکث کردن. و ات، با وجود تمام غرغرهاش، همونجا خوابش برد.
صبح هنوز درست از راه نرسیده بود که زنگ قلعه به صدا درآمد. یک بار. دو بار. سه بار پشت سر هم.
جیمین چشمهاش رو باز کرد و به ساعت نگاه کرد.
_ کدوم خری ساعت شش صبح زنگ میزنه؟
ات پتو رو روی سرش کشید.
= برو ببین. شاید اومدن تو رو ببرن.
_ امیدوارم قبلش یه صبحونهی درستوحسابی بدن.
جیمین از تخت بیرون اومد و لباسش رو مرتب کرد. وقتی از اتاق خارج شد، زنگ دوباره به صدا درآمد.
با اخم در قلعه رو باز کرد.
و قبل از اینکه حتی فرصت کنه حرفی بزنه، دختری خودش رو محکم بهش چسبوند.
∆ جیمییییین!
جیمین خشک شد.
_ جولی؟
∆ خودمممم!
بازوهای دختر دور گردنش حلقه شده بودن. جیمین با چهرهای بیحالت به سقف نگاه کرد، انگار از همون لحظه داشت برای صبر ازدسترفتهش عزاداری میکرد.
_ ولم کن.
∆ اول بذار بغلت کنممم.
_ سه ساله منو ندیدی، نه سیصد سال.
∆ خب برای من فرقی نداره!
جولی بالاخره سرش رو عقب برد و گونهی جیمین رو بوسید.
∆ وای، هنوزم همونقدر خوشگلی!
جیمین با سردی نگاهش کرد.
_ تو هنوزم همونقدر رو اعصابی.
∆ میدونم، دلم برات تنگ شده بود!
تو همین لحظه بیصاحاب، ات از راهرو بیرون اومد. موهاش هنوز بافت شب قبل رو داشتن و صورتش از خواب کمی پف کرده بود.
= جیمین، کیه که—
....
ویس ارور میداد به زور گذاشتممم
این پارت زیاده ادامشو برید پست بعد 🎀🍰
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
- ۶۲۶
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط