پارت47

پارت47
رایان: ایشون بابت ازدچاج اجباری به قول خودش فرار کرده در اصل ایشون با اون ادم نامزد کرده بود با اون مرده رابطه داشت بابت پول یعنی سکس
لبخند زدم
بابا: امیر چی میگه
بابا:درسته من با ازدواج مخالف بودم نه کع رایان بدرد دخترم نمی خوره فقدر بابت این که دختر من دختر نیست و بارداره معلوم نیست باکی چند بار رابطه داشته
رایان:چقدر اشغالی تو
من:دمتون گرم خوشم اومدش عالی بود رایان تو واقعا حرف اونو باور می کنی
رایان عکس منو با یه پیر مرد انداخت وسعت
رایان:دم بال مدرک بودم تو سه روز پیش رفتی مطب سونوگرافی نمی دونم بچه کیه فقدر هر چه زودتر برو
گوشیمو برداشتم رفتم طرف در
بابا:درسته انا
من: خوش حالم باهاتون اشنا شدم بعد رفتم بیرون
رمان از زبان نرگس مامان رایان*&*
باورم نمی شد درسته می دونم پاکه به قران قسم خورد اما اون دختر صادقی همون فراری بهمون دروغ گفت
صادقی:خداحافظ
همه ساکت بودیم خواهرم و خواهر شوهر رفتن سه نفر نشسته بودیم رایان رفت تو اتاقش بعد چند دقیقه زد بیرون
گوشیم پیام اومد یه فیلم بود از طرف انا یا سارا
بازش نکردم
کارای خونه کردم دوروزه رایان عصبی بود برگشته بود همون رایان قبلی
رفتم تو اتاق انا چمدونشو جمع کنم بفرستم که یه نامه بو با دوتا چیز که نوشته بود مدرک
برداشتمشون بردم پایین
من:رامین اینا تو اتاق انا بودن
رایان پوز خند زد
رایان:بنداز دور
رامین:بده بهم
اولی باز کرد
نامه:امیدوارم ببخشین منو نمی دونم فیلم دیدین یا نه اما متاسفم بابت دروغام
رامین:فیلم کدوم فیلم
من:اون روز که رفتش برام یه فیلم اومد اما بازش نکردم
رامین :بیارش
گوشیمو اوردم
رایان:مهمه براتون
فیلم دانلود شد رامین به تلویزیون وصل کرد گوشیم اخه شکسته بود
یهو تصویر انا اومد
انا:سلام نمی دونم از کجا بگم اما امیدوارم مامان نرگس و بابا ببخشین منو در کنار شما بودن بهترین تصمیم بود اون دوتا مدرک نشون میدن من دخترم و باردار نیستم می دونم یه وقت پیش میاد که بهتون نشونش بدم بابت این گرفتم براتون نمی خواستم دروغ بگم اما مجبور شدم من بابت بودن با رایان حتی از گروه انی اومدم بیرون من جز شما کسی ندارم جز انی که به اعنوان ناجی منه اره بابای من امیر صادقی من از خاندان صادقیم اما من متاسفم جرایان می دونین می دونم که پدرم بهتون گفته

اشکاشو پاک کرد سکوت کرد رایان مدارک باز کرد می خون
اشک تو چشای رایان بود
انا ادامه داد:اهای یار بی معرفت هم راه نصف راه عشق بی همتا چی شد حرف از عشق و عاشقی می زدی از مجنون و لیلی بود بعد منو به چندتا دروغ باور کردی مادرم می گفته اعتماد پایه زندگی من بهت اعتماد داشتمو تو نه اقای راد دوست داشتم اما دوست داشتنت اشتباه بود اقای راد دلم برات خیلی تنگ شده چند وقته بغلم نمی کنی
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۸

پارت ۲ :تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مب...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹³ویو روزالین__________ا...

dark life = 33

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

My Arirang Part ۲۱جونکوک: خدای من نمی‌دونم تو چی فکر کردی ،،...

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

شاهکاری به نام دروغ

پارت: 11 (بخش2) **زاویه دید: زین**نیم ساعت بعد، تو رختکنِ بخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط