{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازادی(part 1)

ازادی(part 1)
*ویو جنا
جنا:بله قربان تایید میشه.
بوم(صدای تفنگ مثلا)
رییس:خب کارتو انجام دادی؟وقتشه برگردی تا کسی ندیدتت
جنا:بله قربان
اوه فکر کنم داستان خیلی زود شروع شد. بزارید خودمو براتون معرفی کنم،من جنا لوکس هستم که تو یه گروه مخفی کار میکنم که حدودی میشه گفت یه مامور مخفیم امروز یکی از ماموریتام کشتن یه آدم بود که البته امروز مهم نیست حالا بزارید بگم که چرا من عضو این گروه شدم... قضیه از اونجایی شروع شد که منو یکی از دوستام که اسمش نارو بود خیلی باهم صمیمی بودیم و حدود 8 سال بود که باهم دوست بودیم،یبار تصمیم گرفتیم که به یه کافه ای بریم. وقتی رسیدیم با دوتا پسر خوشتیپ که یکیش اسمش لوکاس و اون‌یکی اسمش کریس بود آشنا شدیم؛اونا مارو به بار برای فردا دعوت کردن. من حسای عجیبی از اون دوتا میگرفتم اما نارو خیلی ساده لوح بازی درآورد و قبول کرد حتی منم مجبور کرد که باهاش برم و از اونجایی که دوستای صمیمی بودیم منم تصمیم گرفتم که باهاش برم. به بار رفتیم،فقط لوکاس اونجا بود کریس نبود!یچیزی مشکوک میزد چون هیچکس تو بار نبود فقط ما بودیمو چند نفر برای پذیرایی. با خودم گفتم که اینجا یچیزی مشکوک میزنه.... قضیه رو به نارو گفتم ولی جدی نگرفت. برای همین به لوکاس گفتم:چرا اینجا انقدر خالیه؟مگه بار نیستش؟فکر کردم این روزا بار ها شلوغ باشه. اون بدون اینکه هول بشه با خونسردی گفت:اوه راستی نگفتم اینجا بار منه،و کریس امروز با دوست دخترش قرار داشت و نیومد. منم فکر کردم اون عوضی راست میگه تا اینکه یه صدای شکستگی اومد و یه صدای تلفن؛همون موقع لوکاس گفت:شما برین ببینین چی شکسته من جواب تلفنو بدم. من نگران بودم اما نارو گفت بیا بریم چیشده اون جلوتر حرکت کرد که یهو....... یکی با تیر زدتش اون مرد کریس عوضی بود،من تکواندو میرفتم و تاجایی بلد بودم برای همین با حرکاتی تفنگ رو از کریس گرفتم. لوکاس میخواست بهم حمله کنه که ماشه تفنگ کشیدم و مرد. ولی تا اونموقع کریس فرار کرده بود و نارو مرده بود..... تا اینکه یه مرد کت شلواری و با نقاب اومد و بهم گفت:هوی دختر،میخوای بشینی همینجا گریه کنی؟نمیخوای انتقام دوستتو بگیری؟پس بلند شو. بهش اعتماد کردم و منو به گروه مخفی دعوت کرد. تا الان واسش کار میکنم تا یه زمانی بتونم کریسو پیدا کنم.....
پایان پارت 1
پارت بعد بزودی....
دیدگاه ها (۲)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

p17عصر روز بعد...تهیونگ دوباره وارد آتلیه شد.صدای آرام کشیده...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

اینو دوستم برام درست کردهه 😭از وایبی که به نظرش میدم و چیزای...

life like hellp:11با تاکسی خودمو به اونجا رسوندم.ساختمون قدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط