**پارت ۱۷**

**پارت ۱۷**

ساعت‌ها مثلِ یه مِـل در حالِ کش اومدن، از سرِ گذشتن، تو اون اتاقِ تاریک سپری می‌شد. تو، النا، با وجودِ دردِ مچِ دست‌هات، چشم از تاریکی برنمی‌داشتی. اما یه چیزی بود که نمی‌ذاشت آروم بگیری... یه صدایِ خفیف.

صدایِ جیرجیرِ در، اما نه از سمتِ درِ اصلی. از سمتِ پنجره‌یِ بلندِ اتاق که رو به باغِ عمارت بود.

با ترس و لرز، سعی کردی بدنت رو تکون بدی، اما دستبندِ هوشمندِ جونگکوک مثلِ یه تکه‌ی سنگ، مچ‌هات رو مهار کرده بود. همون لحظه، یه سایه‌ی سیاه از پنجره اومد تو. قلبِ تو داشت از جا کنده می‌شد. فکر کردی جونگکوک برمی‌گرده تا انتقام بگیره؟ یا شاید یکی از دشمن‌هاش؟

سایه نزدیک شد. وقتی نورِ ضعیفِ ماه از پشتِ ابرها رد شد و به اتاق رسید، فهمیدی اون، جونگکوک نیست. اون، یه مرد بود با لباس‌های کاملاً مشکی و یه ماسکِ نیمه‌صورت. تو با صدایِ لرزون و تقریباً بی‌صدا گفتی:
- «کی هستی؟ چی می‌خوای؟»

مرد بدون اینکه حرفی بزنه، یه وسیله‌یِ کوچیک و فلزی رو از جیبش درآورد. نگاهش به مچِ دست‌های تو افتاد که به ستون بسته شده بود. نگاهش یه لحظه مکث کرد، انگار که از دیدنِ اون دستبند تعجب کرده باشه. اون نزدیک شد و با یه حرکتِ سریع، یه ابزارِ ریزِ الکترونیکی رو به دستبند چسبوند.

در عرضِ چند ثانیه، صدایِ *«کلیک»* کوتاهی شنیده شد و دستبند باز شد! تو با سرعتِ تمام، دست‌هات رو عقب کشیدی و به دیوار چسبیدی.

مرد با صدایی که سعی می‌کرد پنهانش کنه، گفت:
- «ساکت باش! اگه می‌خوای زنده بمونی، نباید هیچ صدایی از خودت دربیاری. من نیومدم که بهت آسیب بزنم، اومدم که اون چیزی رو که اون مردِ بی‌رحم برات گذاشته، از بین ببرم.»

اون مرد، یه جاسوس یا شاید یه عضوِ سابقِ باندِ جونگکوک بود که می‌خواست از تو برای رسیدن به یه چیزِ مهم استفاده کنه. اما یه مشکل بزرگ وجود داشت...

در همین لحظه، چراغ‌هایِ راهرو روشن شد. صدایِ قدم‌هایِ سنگین و آشنا، از پشتِ در، دوباره شنیده شد. این بار فقط یک نفر نبود، صدایِ چند نفرِ مسلح به گوش می‌رسید.

جونگکوک برگشته بود! و این بار، اون تنها نبود. اون با یه گروهِ کامل از آدم‌هایِ مسلح اومده بود تا "خیانت" رو به سنگین‌ترین شکلِ ممکن مجازات کنه.

مردِ ماسک‌دار به تو نزدیک شد و با زمزمه گفت:
- «اگر می‌خوای فرار کنی، همین الان با من بیا. اگه بمونی... اون مرد تو رو جوری نابود می‌کنه که حتی خاطره‌ات هم باقی نمی‌مونه.»

تو بینِ دو تا آتیش گیر کرده بودی: یا فرار به سمتِ یه غریبه‌یِ مرموز که مشخص نبود هدفش چیه، یا موندن در برابرِ جونگکوک، مردی که همین الان هم داشت با قدرتِ مطلق تو رو کنترل می‌کرد.

صدایِ در که با لگد باز شد، توی اتاق پیچید...
دیدگاه ها (۵)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

✨ راز پوست شفاف و درخشان؟ یه ماسک ساده با برنج! 🌾🤍ماسک برنج ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۷✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشه‌ایصدایِ ضربه‌ها به در، انگار از یه دن...

Destiny part 11

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟕ویو اِریاصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر ...

پارت ۴۴

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط