حمایت نمیشه زیاد متاسفانه. پارت چهار
اتاقِ جونگکوک با اتاقِ من فرق داشت. اینجا بویِ او میداد؛ همان عطرِ چرم و باروت، ولی این بار با رایحهی خفیفی از چوبِ صندل و سیگارِ گرانقیمت قاطی شده بود. تاریکیِ اتاق را فقط نورِ مهتاب از پنجرههایِ بزرگِش روشن میکرد و سایههایِ بلندی روی دیوارها میانداخت.
من روی تختِ بزرگش نشسته بودم، پتو را تا چانه بالا کشیده بودم و با چشمانِ گرد، نگاهش میکردم که دستهایش را با آبِ گرم و یک پارچهی سفید تمیز میکرد. خونِ آن مرد هنوز روی بندِ انگشتانش خشک شده بود.
«بیا اینجا، آت.» گفت بدون اینکه به من نگاه کند. لحنش امری بود، اما زیرِ آن، یک التماسِ خاموش جریان داشت.
با تردید، بلند شدم و به سمتش رفتم. او روی یک مبلِ چرمیِ بزرگ نشسته بود، پاهایش را باز کرده بود و با دستِ خشکشدهاش به جایِ کنارش اشاره کرد.
«بشین.»
نشستم. اما نه کنارش. فاصلهای محترمانه.
نگاهِ سیاهِ سردی به من انداخت و بدونِ اینکه حرفی بزند، دستش را دراز کرد، مچِ دستم را گرفت و مرا به سمتِ خودش کشید. آنقدر محکم که نفسم بند آمد.
«گفتم بشین، یعنی اینجا.» زمزمه کرد و من را روی پاهایش نشاند.
بدنم در برابرِ سینهی پهنِ او قفل شد. عضلاتِ سفتش را از زیرِ پیراهنِ نازکش حس میکردم، گرمایِ عجیبی که از بدنش متصاعد میشد، و ضربانِ قلبش را که برخلافِ ظاهرِ سردش، تند و نامنظم میزد.
دستش را دورِ کمرم حلقه کرد و محکم مرا به خودش چسباند. آنقدر محکم که انگار میخواست مرا با خودش یکی کند. انگار که من یک بخشِ گمشدهی بدنش بودم که تازه پیدایش کرده بود.
«دایی... خیلی محکم گرفتی منو...» با صدایِ لرزان گفتم.
اما او گوش نکرد. صورتش را در موهایِ من فرو کرد و نفسِ عمیقی کشید. انگار که بویِ من را برایِ همیشه در ریههایش ذخیره میکرد.
«آت..» صدایش در تاریکی، زمخت و گرفته بود. «امشب، وقتی دیدم اون دستش رو به تو دراز کرد... یه چیزی توی من شکست.»
دستِ دیگرش را آورد و زیرِ چانهام گرفت. صورتم را بالا آورد تا به چشمانش نگاه کنم. در مهتاب، چشمانِ او برقِ مرطوبی داشت. انگار که داشت با یک طوفانِ درونی دستوپنجه نرم میکرد.
«میدونی من کیم، آت؟» پرسید. «من یه مردِ کثیفم. دستام به خونِ خیلیها آلودهست. ولی تو... تو اولین کسی هستی که باعث شدی دلم بخواد دستام رو تمیز کنم.»
انگشتِ شستش را روی لبِ پایینم کشید، آرام، با احتیاطِ یک دیوانه که دارد با ارزشترین گنجِ جهان را لمس میکند.
«مالِ منی، آت.» این را نه با لحنِ تهدید، بلکه با لحنی که در آن یک تسلیمِ عمیق بود، گفت. «از همون روزی که پات رو گذاشتی توی این عمارت، شدی مالِ من. حتی اگه نخوای، حتی اگه فرار کنی، حتی اگه ازم متنفر باشی... تو مالِ منی.»
خواستم چیزی بگویم، اما لبهایم خشک شده بود. این همه مالکیتِ وحشیانه، این همه محافظتِ بیمارگونه... ترسناک بود، اما در همان زمان، یک حسِ امنیتِ عجیب در وجودم ریشه میزد. حسِ اینکه در خطرناکترین جایِ دنیا، امنترین آدمِ دنیا هستم.
من روی تختِ بزرگش نشسته بودم، پتو را تا چانه بالا کشیده بودم و با چشمانِ گرد، نگاهش میکردم که دستهایش را با آبِ گرم و یک پارچهی سفید تمیز میکرد. خونِ آن مرد هنوز روی بندِ انگشتانش خشک شده بود.
«بیا اینجا، آت.» گفت بدون اینکه به من نگاه کند. لحنش امری بود، اما زیرِ آن، یک التماسِ خاموش جریان داشت.
با تردید، بلند شدم و به سمتش رفتم. او روی یک مبلِ چرمیِ بزرگ نشسته بود، پاهایش را باز کرده بود و با دستِ خشکشدهاش به جایِ کنارش اشاره کرد.
«بشین.»
نشستم. اما نه کنارش. فاصلهای محترمانه.
نگاهِ سیاهِ سردی به من انداخت و بدونِ اینکه حرفی بزند، دستش را دراز کرد، مچِ دستم را گرفت و مرا به سمتِ خودش کشید. آنقدر محکم که نفسم بند آمد.
«گفتم بشین، یعنی اینجا.» زمزمه کرد و من را روی پاهایش نشاند.
بدنم در برابرِ سینهی پهنِ او قفل شد. عضلاتِ سفتش را از زیرِ پیراهنِ نازکش حس میکردم، گرمایِ عجیبی که از بدنش متصاعد میشد، و ضربانِ قلبش را که برخلافِ ظاهرِ سردش، تند و نامنظم میزد.
دستش را دورِ کمرم حلقه کرد و محکم مرا به خودش چسباند. آنقدر محکم که انگار میخواست مرا با خودش یکی کند. انگار که من یک بخشِ گمشدهی بدنش بودم که تازه پیدایش کرده بود.
«دایی... خیلی محکم گرفتی منو...» با صدایِ لرزان گفتم.
اما او گوش نکرد. صورتش را در موهایِ من فرو کرد و نفسِ عمیقی کشید. انگار که بویِ من را برایِ همیشه در ریههایش ذخیره میکرد.
«آت..» صدایش در تاریکی، زمخت و گرفته بود. «امشب، وقتی دیدم اون دستش رو به تو دراز کرد... یه چیزی توی من شکست.»
دستِ دیگرش را آورد و زیرِ چانهام گرفت. صورتم را بالا آورد تا به چشمانش نگاه کنم. در مهتاب، چشمانِ او برقِ مرطوبی داشت. انگار که داشت با یک طوفانِ درونی دستوپنجه نرم میکرد.
«میدونی من کیم، آت؟» پرسید. «من یه مردِ کثیفم. دستام به خونِ خیلیها آلودهست. ولی تو... تو اولین کسی هستی که باعث شدی دلم بخواد دستام رو تمیز کنم.»
انگشتِ شستش را روی لبِ پایینم کشید، آرام، با احتیاطِ یک دیوانه که دارد با ارزشترین گنجِ جهان را لمس میکند.
«مالِ منی، آت.» این را نه با لحنِ تهدید، بلکه با لحنی که در آن یک تسلیمِ عمیق بود، گفت. «از همون روزی که پات رو گذاشتی توی این عمارت، شدی مالِ من. حتی اگه نخوای، حتی اگه فرار کنی، حتی اگه ازم متنفر باشی... تو مالِ منی.»
خواستم چیزی بگویم، اما لبهایم خشک شده بود. این همه مالکیتِ وحشیانه، این همه محافظتِ بیمارگونه... ترسناک بود، اما در همان زمان، یک حسِ امنیتِ عجیب در وجودم ریشه میزد. حسِ اینکه در خطرناکترین جایِ دنیا، امنترین آدمِ دنیا هستم.
- ۱۱.۶k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط