اینم پارت ۷ واقعا امروز خیلی سرم شلوغ بود فقط همین یه پارت رو نوشتم ولی جبران می کنم
●دره ی خوشبختــــــــے♡
《پارت ۷》
●𝕍𝕒𝕝𝕝𝕖𝕪 𝕠𝕗 𝕙𝕒𝕡𝕡𝕚𝕟𝕖𝕤𝕤♡
《ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟟》
بالاخره بعد از کلی گشتن تو شهر یه جا وایستادیم.........در طول موقعی که در حال فرار از دست خبرنگارا بودیم یه کلامم بینمون رد و بدل نشد تا اینکه جونگ کوک سکوت رو شکست
-چیکار کردی؟
+تو اونجا بودی یعنی دیدی که ............
-آره دیدم چجوری با کفشت پدرشو درآوردی
+این ماییم دیگه(یه جور با لحن افتخار)
-این ماییم دیگه؟میدونی چیکار کردی همه ی خبرنگارا از تک تک لحظه اش عکس و فیلم گرفتن این یعنی رسما بدبخت شدیم
+ای واییییییییییی خداااااااااا خب چی کار می کردم اون عوضی حسابی عصابمو خورد کرد.........
-مگه چیکار کرده بود؟
تمام داستان رو براش تعریف کردم
-ای وای..... نه تنها خبر توپ گیر نیاوردی بلکه گند زدی به خبری که قبلا جمع کرده بودیم
+میدونم........حالا........حالا.......آقای چوی رو چیکار کنیم؟
بغض کرده بودم و اشک داشت کم کم چشمامو تار می کرد
-نمیدونم.......واقعا نمیدونم
یه نگاه زیر چشمی بهم انداخت و در حالی که توی صداش می شد کمی عصبانیت رو حس کرد گفت
-حالا خودت خوبی؟؟؟کاریت که نکرد؟؟؟
با تکون دادن سرم به علامت منفی بهش فهموندم چیزیم نشده
-خب دیگه گریه نکن یه کاریش می کنیم.......تازشم نگران نباش منم همه چیز رو گردن تو نمیندازم
خواستم حرفی بزنم که با جمله ی بعدیش نذاشت
-لطفا مظلوم نمایی نکن و از این حرفا که ...همش تقصیر من بودو یا تو نباید به پای من بسوزی نزن که اصلا خوشم نمیاد.......خودتم میدونی که اگر این کارو نکنیم تو قطعا اخراج میشی.......
دیگه چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین
حرکت کرد و رفت همون چهار راه که سوارش کردم......خودش پیاده شد و بهم گفت که برم سمت راننده بشینم
یعنی چی......اینم کم مست نبود......چرا نرفت در خونشون......عجیبه
-مطمئنی مست نیستی و می تونی بری خونه؟؟اگه نمی تونی باهات بیام
+نه بابا مست چیه.......با اون اتفاقی که افتاد مستیم پرید و هر چی امشب زدم بالا کوفتم شد.......برو دیگه........شب بخیر
-باشه هر جور خودت میدونی.........فردا میبینمت
بعد رفت.........وقتی کلمه ی فردا رو آورد تن و بدنم لرزید......خیلی دوست داشتم دنبالش برم ببینم کجا میره که این وقت شب با وجود ماشین از سر چهار راه پیاده راه میفته میره خونش ......اما الان وقتش نبود........من فکر های مهمتری از این داشتم.......
با خستگی و کوفتگی رفتم خونه و بعد از اینکه لباسم و عوض کردم عین مرده ها افتادم تا صبح...............
~~~~~~~~~~~~~~~~
《پارت ۷》
●𝕍𝕒𝕝𝕝𝕖𝕪 𝕠𝕗 𝕙𝕒𝕡𝕡𝕚𝕟𝕖𝕤𝕤♡
《ℙ𝕒𝕣𝕥 𝟟》
بالاخره بعد از کلی گشتن تو شهر یه جا وایستادیم.........در طول موقعی که در حال فرار از دست خبرنگارا بودیم یه کلامم بینمون رد و بدل نشد تا اینکه جونگ کوک سکوت رو شکست
-چیکار کردی؟
+تو اونجا بودی یعنی دیدی که ............
-آره دیدم چجوری با کفشت پدرشو درآوردی
+این ماییم دیگه(یه جور با لحن افتخار)
-این ماییم دیگه؟میدونی چیکار کردی همه ی خبرنگارا از تک تک لحظه اش عکس و فیلم گرفتن این یعنی رسما بدبخت شدیم
+ای واییییییییییی خداااااااااا خب چی کار می کردم اون عوضی حسابی عصابمو خورد کرد.........
-مگه چیکار کرده بود؟
تمام داستان رو براش تعریف کردم
-ای وای..... نه تنها خبر توپ گیر نیاوردی بلکه گند زدی به خبری که قبلا جمع کرده بودیم
+میدونم........حالا........حالا.......آقای چوی رو چیکار کنیم؟
بغض کرده بودم و اشک داشت کم کم چشمامو تار می کرد
-نمیدونم.......واقعا نمیدونم
یه نگاه زیر چشمی بهم انداخت و در حالی که توی صداش می شد کمی عصبانیت رو حس کرد گفت
-حالا خودت خوبی؟؟؟کاریت که نکرد؟؟؟
با تکون دادن سرم به علامت منفی بهش فهموندم چیزیم نشده
-خب دیگه گریه نکن یه کاریش می کنیم.......تازشم نگران نباش منم همه چیز رو گردن تو نمیندازم
خواستم حرفی بزنم که با جمله ی بعدیش نذاشت
-لطفا مظلوم نمایی نکن و از این حرفا که ...همش تقصیر من بودو یا تو نباید به پای من بسوزی نزن که اصلا خوشم نمیاد.......خودتم میدونی که اگر این کارو نکنیم تو قطعا اخراج میشی.......
دیگه چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین
حرکت کرد و رفت همون چهار راه که سوارش کردم......خودش پیاده شد و بهم گفت که برم سمت راننده بشینم
یعنی چی......اینم کم مست نبود......چرا نرفت در خونشون......عجیبه
-مطمئنی مست نیستی و می تونی بری خونه؟؟اگه نمی تونی باهات بیام
+نه بابا مست چیه.......با اون اتفاقی که افتاد مستیم پرید و هر چی امشب زدم بالا کوفتم شد.......برو دیگه........شب بخیر
-باشه هر جور خودت میدونی.........فردا میبینمت
بعد رفت.........وقتی کلمه ی فردا رو آورد تن و بدنم لرزید......خیلی دوست داشتم دنبالش برم ببینم کجا میره که این وقت شب با وجود ماشین از سر چهار راه پیاده راه میفته میره خونش ......اما الان وقتش نبود........من فکر های مهمتری از این داشتم.......
با خستگی و کوفتگی رفتم خونه و بعد از اینکه لباسم و عوض کردم عین مرده ها افتادم تا صبح...............
~~~~~~~~~~~~~~~~
- ۷۵.۳k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط