پدرم میگفت:
پدرم میگفت:
محبتت را به برگها سنجاق مزن که باد با خود میبرد
محبتت را به آب جویی بریز که با ریشه ها عجین
شود....
ریشه ها هرگز اسیر باد نیستند.....
مادرم میگفت:
پروانه ی محبتت را
به تار عنکبوتی بینداز که اسیر نباشد......
محبتت را به خانه ی دلی بنشان که خیال بیرون
شدن ندارد......
ویاد معلمم بخیر
هر وقت به آخر خط میرسیدیم میگفت:
نقطه سر خط
محبتت را به برگها سنجاق مزن که باد با خود میبرد
محبتت را به آب جویی بریز که با ریشه ها عجین
شود....
ریشه ها هرگز اسیر باد نیستند.....
مادرم میگفت:
پروانه ی محبتت را
به تار عنکبوتی بینداز که اسیر نباشد......
محبتت را به خانه ی دلی بنشان که خیال بیرون
شدن ندارد......
ویاد معلمم بخیر
هر وقت به آخر خط میرسیدیم میگفت:
نقطه سر خط
- ۱.۴k
- ۲۸ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط