با خارها راهش را میبندم: شباهت فرقه سبائیه و بهائیت

قدم از قدم بردار تا بِرَوی پیش کسی که خیلی دوستش داری! خوب نگاه کن! آن دورها نوری از آن ابرمرد سبزپوش می‌تابد. باد عطر گل محمدی می‌آورد. دست به سینه بایست به نشانه‌ی ادب! نزدیکتر بیا و سلامش کن!
سال‌هاست کسی جواب سلامش را نداده… گوشه‌ی چشمش قطره‌ی اشکی می‌چکد…
حالا دستانت را بالا می‌آوری و قطره‌ی اشک را از چهره‌ی مبارکش پاک می‌کنی. در دست مبارکش کتاب و تذکره‌ایست که آنها را به سوی تو می‌آورد. کاغذ کوچک را می‌گیری و سه بار از زیر قرآن عبور می‌کنی و موقتاً با حضرت خداحافظی می‌کنی و چند قدم آن‌طرف‌تر، وقتی برگه را باز کردی با مأموریتی که داری آشنا می‌شوی: ″اللعنة علی إبن سودا: نفرین بر زاده‌ی شهوت سیاه″
و حال تو را فانوسی باید؛ برای مبارزه با تاریکی!
نور نارنجی فانوس بر سنگلاخ جاده‌ی شب می‌تابد. قدم می‌زنی و ادامه می‌دهی. در وسط جاده، مردی پلید تا نیم‌تنه در خاک فرو رفته و تقلا می‌کند. فانوس را به طرفش نزدیک می‌کنی. ابن سودا رو برمی‌گرداند. با خود می‌گویی:«چقدر چهره‌اش شبیه بن سلمان آل سعود است» بناگوش بلندش از دو طرف گیس شده، «از آل یهود است»!
ابن سودای یهودی اولین کسی بود که به ائمه اطهار (علیهم السلام) نسبت خدایی داد و فرقه ضاله ایجاد کرد و حلال را حرام و حرام را حلال کرد.
صدای زوزه گرگ و تاریکی شب و نگاه نحس ابن سودا و باد سردی که در هوا می‌پیچد دل را به تشویش می‌اندازد. یکی از سنگ‌های جلوی پایت را که بسیار کوچک است برمی‌داری:« نمی‌تونم به کسی صدمه بزنم ولی این یه کوچولو رو می‌زنم برای مجازات دروغی که به امام علی (علیه السلام) بستی»
آن ملعون خنده‌ای می‌زند:« من که برای اولین بار بزرگترین گناه جهان یعنی شکستن عهد حی قیوم رو نسبت دادم به پاک‌ترین و معصوم‌ترین کسانی که خدا با اسلام به شما معرفی کرد. سنگ ریزه کمکی بهت نمی‌کنه! می‌دونی؟! اون روزا… حتی اگر قرار بود ابوذر رو تبعید کنن، این من بودم که با دروغ راه رو برای تبعید و شکنجه‌اش باز می‌کردم و دهن مردم رو می‌بستم. وقتی رفیقم معاویه بن ابوسفیان توی جنگ صفین عمار رو به شهادت رسوند، این من بودم که با نسبت دروغ و عهدشکنی به اون بنده‌ی خالص خدا، معاویه رو تبرئه کردم و با اشعث جنگ رو به نفع رفقای خودم تموم کردم و راه رو برای تسلط بر شام هموار کردم. شام… فلسطین… این غصب‌ها همیشه برامون مهم بوده»
وقتی قهقه‌ی او در گوش تو می‌پیچد حس می‌کنی سکوت و بی‌حرکتی یعنی تأیید گناهانش. سنگ‌ریزه دیگری برمی‌داری و برای اینکه صدایش را قطع کنی به طرفش نشانه می‌روی. باد شبانه موهای ژولیده آن عهدشکن را در هم می‌پیچد و خنده‌ی دیگری می‌‌کند:« این پرقدرت‌ترین سلاحی بود که برای گمراهی مسلمانان استفاده کردم. کفر بنی‌امیه به قدرتم توان داد. وقت انتقام بود. حسن بن علی مثل پدرش در خیبرهای ما رو شکست.خیلی شیر بود. اما ما حداقل پنج بار ازش انتقام گرفتیم، یکبار توی کوچه بنی‌هاشم، یکبار با خریدن یاران خیانتکارش، یکبار با خیانت جعده دختر اشعث، که خیانتش سیاهتر از جومر تورات ما بود، بار چهارم در تشییع که تابوت عهدش رو تیرباران کردیم و بار پنجم مزارش که تخریب کردیم.»
به سنگ‌ها نگاه می‌کنی. وزن غیرتی شدنت بیشتر از سنگریزه‌ست، پنج سنگ کوچک برمی‌داری و مجازاتش می‌کنی. خرناسی می‌کشد و سرش را تکان می‌دهد و دوباره می‌خندد:«روز عاشورا همه چیز هماهنگ بود. وقتیکه سرهای بریده و اسیران دست بسته رو وارد بازار ما کردند به لشکر یزید شاباش دادیم. یزید بهترین عهدشکن بود. برای گمراهی شما مسلمونا با بیعتش عالی بود. با فرقه یزیدیه چهارستون اسلام داشت می‌لرزید ‌کعبه جلوی چشم شماها می‌سوخت و سکوت مسلمانان مدینه در واقعه حره، تا سه روز جان و مال و ناموسشون رو به تاراج لشکر یزید داد. هر خبری می‌شنیدیم می‌رقصیدیم و شاباش می‌ریختیم.»
یک مشت سنگ برمی‌داری و با قدرت به سوی آن ملعون عهدشکن پرتاب می‌کنی:«بگیر اینم شاباش تو…»
تکانی می‌خورد:«آآآخ! محکم زدی؟! ولی اونی که چشم مسلمونا رو کور کرد ما بودیم. تمام اسناد تحت کنترل ما بود. جز یه روایت جزئی کی می‌دونه امامزاده حنفیه‌ی شما جلوی یزید چه سخنرانی محکمی درباره امام زمانتون داشت. بعد از اینکه شهیدش کردیم بر ضدش کلی فرقه‌ی عهد شکن ساختیم و به تابوت انتظار مهدی شما میخ کوبیدیم: کیسانیه، کرنبیه، مختاریه، هاشمیه، خشبیه، راوندیه، حارثیه، حرمانیه، حربیه، بیانیه، اسحاقیه، حیاتیه، رزامیه و…»و از خنده ریسه می‌رود.
به دستهایت نگاه می‌کنی منظره‌ی اشک مولا را به خاطر می‌آوری…حالا دیگر هر لحظه رگ غیرت از گردنت بیرون می‌زند. یک مشت سنگ دیگر پرتاب می‌کنی:«ساکت شو!»
ادامه در نظرات
دیدگاه ها (۵)

«در سکوتِ شب، قدم‌هایت را می‌شنوم…»بعد از رفتنت، سکوت را انت...

قرار نیست همیشه قوی باشی.قرار نیست هر بار که زمین خوردی، بلن...

عاشقانه های شبنم

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

#عشق_ممنوعه_شبپارت نهم | رازی که مخفی بودزن مرموز کنار در ای...

با خارها راهش را میبندم: شباهت ضلالت کوماری و بهائیت

⁨ صبح قشنگت بخیر باشه 🌤️🤍گاهی قشنگ‌ترین دعا برای یک آدم اینه...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

دزیره،شاید اگر آن روزها می‌دانستم بعضی آدم‌ها فقط یک‌بار از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط