(Part27)
(Part27)
15 سال دروغ
..{از اول هم میدونستم 15 سال بهم دروغ گفتی ولی منتظر آغوش وچشمای پر از گناهت بودم}
13 اکتبر 2029
ساعت:8:48(شب کناره خانه جونگکوک)
با شنیدن این حرف قلبم به لرزه می افتد 15 سال دروغ؟ ولی اگه منظورش سفر در زمانه اون 19 سال پیش بود"هی لتیشیا به من نگاه کن نمی خوای همه چی رو برات توضیح بدم"بدنم از سرما میلرزید و با نگاه کردن به او وچشمای خشمگینش زیر بارون خون در رگ هایم منجمد شد و به به سختی نگاه کردم"هی لتیشیا به خودت بیا من همه چیو میدونم کسی که هیچی رو نمیدونه تویی! کسی که نمی دونه شاهزاده دورگه کیه تویی !کسی که نمی دونه من که نیستم؟ کسی که نمی دونه منظورم از 15 سال دروغ چیه تویی لتیشیا به خودت بیا! کسی که نمی دونه مادرش کیه تویی! کسی که خاطرات بچه گیش رو از دست داده تویی! کسی که سرخود زمان رو برگردونده تویی!لتیشیا حالا از دستم فرار میکنی؟"حتی یک کلمه از حرف های جونگکوک رو نمی فهمم کل بدنم یخ کرد در حالی که اون دستامو گرفته بود روی زمین نشستم مغزم هیچی رو نمی فهمید منو بلند کرد و منو به سمت داخل خونه کشوند زیر بارون با چشمایی گشاد در حالی که بارون از بدنم پایین می اومد وارد خونه شدم دستانم داره میلرزه هیچکی خونه نیست امشب تنهایم!منو روی کاناپه منشونه ومیره وبا حالتی عصبی برمیگرده حوله رو روی سرم میزاره"خودت خوتو خشک میکنی یا اینم من انجام بدم؟" نگاهی معنا دار میکنه وموهامو خشک میکنم اونم همین کارو میکنه بعد حوله رو محکم زمین می اندازه وبا دوتا دستش صورتمو میگیره چشمام به سمت گردنش میره وتا میتونم به چشماش نگاه نمی کنم"میخوای حقیقت رو بدونی حقیقت خودت رو؟" کنارم نشست اون یه جورای ...یه جورای این حرکاتش منو یاد یکی میندازه یکی که خیلی مغروره"خب ..از اول میخوای بگم؟ ....هیچی نگفتنت رو به معنای بله در نظر میگرم.. میدونی تو خاطرات بچگیتو از دست دادی چون والیسی حذفش کرده میدونی چرا؟...چرا یادت نیست ؟چرا مادر وبرادرت رو یادت نیست؟ .....تو مادرت رو کشتی لتیشیا تو!"دیگه جلوی چشمام رو خون گرفته بود دیدم تار شد دیگه هیچی رو نمی شنیدم جز یه خاطره اومد جلو چشمم داشتم خاطره های پدرم رو میدیم صورتش که به نظر میرسه 20 سالش باشه داره میخنده از تهه قلب !!مادرم پیششه با موهای دراز قهوه ایش لباسی به قرمزی خون پوشیده با پدرم میرقصه! وایستا چی؟ پدر من احساسات از خودش نشون میده؟اونم واقعی؟ چشمای مادرم به تاریکی شبه جوری که میتونه این دنیا رو تو خودش جا کنه لبخند میزنه به پهنی دریا خاطره عوض شد تو این جا پدرم بهش میخوره 17 سالش باشه من مانند تماشاچی ای دارم نگاهشون میکنم ومادرم موهاشو بالای سرش بسته اینجا مدرسه ای شیاطینه؟! تاحالا اینجا نبوم نگاهی به اطراف انداختم هیچکی اینجا نبود قصری بسیار بزرگ ولی جز پدر ومادرم همه چی تاریک وغیر قابل دیدن بود پدرم مادرم رو توی دستاش گرف.ته بود و لباس فرم مدرسه پوشیده بودن مادرم دامنی سفید با کت سرخ مال پدرم شروال سفید با کت سرخ بود درحالی که با دو تا از دستانش او را در آغوشش بود جوری که انگار یه بچه رو گرفته بود گفت"اسمت چیه؟" والیسی این حرف اینقدر زیبا گفته بود که هر دختری عاشقش میشد" من.. نمی دونم شاید شاهزاده مغرور والیسی خوشش نیاید" واو هیچ کس رو ندیده بودم با پدرم والیسی این جوری حرف بزنه اون واقعا خوشحال بود این اولین دیدارشونه ؟ خاطره عوض شد تقریبا زیبا مامان وبابام تاج هاشون روی سرشون بود من با جثه کوچکم که فکر کنم 4 ساله بود کنارشون ایستاده بود با یه پسر که صورتش تار بود یکی اومد"خب وقت آزاد کردن شیطان ارواح از بدن پرنسسه"شیطان روح ؟منظورشون اون خال کوبیه مار هستش؟ خاطره عوض شد والیسی دستشو به سمت مادرم گرفته بود وناراحتی وترس درچشمانش موج میزد هیچ وقت اونو با احساسات ندیده بودم مادرم داشت گریه میکرد "خواهش میکنم هیمای.. من من بدون تو نمی تونم" هیمای من؟ حالا میدونم چرا هیچ وقت والیسی منو با اسم هیما صدا نزد چون اون اسم مادرم بود مادرم! ویه صدایی میاد شلیک گولوله؟گوله مسقیم به سر مادرم میخوره چشمای والیسی گشاد میشه خون مادرم روی صورت والیسی میپاشه والیسی نعره میکشه بدن بی روح مادرمو در بر میگیره خاطره عوض میشه تمام بدنم به لرزه افتاده بود من مادرمو کشتم ؟! اون تنها چیزی بود که پدرم داشت! چشمای بی روح وهمیشگی والیسی که میشناختم بر گشته بود..
ادامه دارد..
15 سال دروغ
..{از اول هم میدونستم 15 سال بهم دروغ گفتی ولی منتظر آغوش وچشمای پر از گناهت بودم}
13 اکتبر 2029
ساعت:8:48(شب کناره خانه جونگکوک)
با شنیدن این حرف قلبم به لرزه می افتد 15 سال دروغ؟ ولی اگه منظورش سفر در زمانه اون 19 سال پیش بود"هی لتیشیا به من نگاه کن نمی خوای همه چی رو برات توضیح بدم"بدنم از سرما میلرزید و با نگاه کردن به او وچشمای خشمگینش زیر بارون خون در رگ هایم منجمد شد و به به سختی نگاه کردم"هی لتیشیا به خودت بیا من همه چیو میدونم کسی که هیچی رو نمیدونه تویی! کسی که نمی دونه شاهزاده دورگه کیه تویی !کسی که نمی دونه من که نیستم؟ کسی که نمی دونه منظورم از 15 سال دروغ چیه تویی لتیشیا به خودت بیا! کسی که نمی دونه مادرش کیه تویی! کسی که خاطرات بچه گیش رو از دست داده تویی! کسی که سرخود زمان رو برگردونده تویی!لتیشیا حالا از دستم فرار میکنی؟"حتی یک کلمه از حرف های جونگکوک رو نمی فهمم کل بدنم یخ کرد در حالی که اون دستامو گرفته بود روی زمین نشستم مغزم هیچی رو نمی فهمید منو بلند کرد و منو به سمت داخل خونه کشوند زیر بارون با چشمایی گشاد در حالی که بارون از بدنم پایین می اومد وارد خونه شدم دستانم داره میلرزه هیچکی خونه نیست امشب تنهایم!منو روی کاناپه منشونه ومیره وبا حالتی عصبی برمیگرده حوله رو روی سرم میزاره"خودت خوتو خشک میکنی یا اینم من انجام بدم؟" نگاهی معنا دار میکنه وموهامو خشک میکنم اونم همین کارو میکنه بعد حوله رو محکم زمین می اندازه وبا دوتا دستش صورتمو میگیره چشمام به سمت گردنش میره وتا میتونم به چشماش نگاه نمی کنم"میخوای حقیقت رو بدونی حقیقت خودت رو؟" کنارم نشست اون یه جورای ...یه جورای این حرکاتش منو یاد یکی میندازه یکی که خیلی مغروره"خب ..از اول میخوای بگم؟ ....هیچی نگفتنت رو به معنای بله در نظر میگرم.. میدونی تو خاطرات بچگیتو از دست دادی چون والیسی حذفش کرده میدونی چرا؟...چرا یادت نیست ؟چرا مادر وبرادرت رو یادت نیست؟ .....تو مادرت رو کشتی لتیشیا تو!"دیگه جلوی چشمام رو خون گرفته بود دیدم تار شد دیگه هیچی رو نمی شنیدم جز یه خاطره اومد جلو چشمم داشتم خاطره های پدرم رو میدیم صورتش که به نظر میرسه 20 سالش باشه داره میخنده از تهه قلب !!مادرم پیششه با موهای دراز قهوه ایش لباسی به قرمزی خون پوشیده با پدرم میرقصه! وایستا چی؟ پدر من احساسات از خودش نشون میده؟اونم واقعی؟ چشمای مادرم به تاریکی شبه جوری که میتونه این دنیا رو تو خودش جا کنه لبخند میزنه به پهنی دریا خاطره عوض شد تو این جا پدرم بهش میخوره 17 سالش باشه من مانند تماشاچی ای دارم نگاهشون میکنم ومادرم موهاشو بالای سرش بسته اینجا مدرسه ای شیاطینه؟! تاحالا اینجا نبوم نگاهی به اطراف انداختم هیچکی اینجا نبود قصری بسیار بزرگ ولی جز پدر ومادرم همه چی تاریک وغیر قابل دیدن بود پدرم مادرم رو توی دستاش گرف.ته بود و لباس فرم مدرسه پوشیده بودن مادرم دامنی سفید با کت سرخ مال پدرم شروال سفید با کت سرخ بود درحالی که با دو تا از دستانش او را در آغوشش بود جوری که انگار یه بچه رو گرفته بود گفت"اسمت چیه؟" والیسی این حرف اینقدر زیبا گفته بود که هر دختری عاشقش میشد" من.. نمی دونم شاید شاهزاده مغرور والیسی خوشش نیاید" واو هیچ کس رو ندیده بودم با پدرم والیسی این جوری حرف بزنه اون واقعا خوشحال بود این اولین دیدارشونه ؟ خاطره عوض شد تقریبا زیبا مامان وبابام تاج هاشون روی سرشون بود من با جثه کوچکم که فکر کنم 4 ساله بود کنارشون ایستاده بود با یه پسر که صورتش تار بود یکی اومد"خب وقت آزاد کردن شیطان ارواح از بدن پرنسسه"شیطان روح ؟منظورشون اون خال کوبیه مار هستش؟ خاطره عوض شد والیسی دستشو به سمت مادرم گرفته بود وناراحتی وترس درچشمانش موج میزد هیچ وقت اونو با احساسات ندیده بودم مادرم داشت گریه میکرد "خواهش میکنم هیمای.. من من بدون تو نمی تونم" هیمای من؟ حالا میدونم چرا هیچ وقت والیسی منو با اسم هیما صدا نزد چون اون اسم مادرم بود مادرم! ویه صدایی میاد شلیک گولوله؟گوله مسقیم به سر مادرم میخوره چشمای والیسی گشاد میشه خون مادرم روی صورت والیسی میپاشه والیسی نعره میکشه بدن بی روح مادرمو در بر میگیره خاطره عوض میشه تمام بدنم به لرزه افتاده بود من مادرمو کشتم ؟! اون تنها چیزی بود که پدرم داشت! چشمای بی روح وهمیشگی والیسی که میشناختم بر گشته بود..
ادامه دارد..
- ۲۳.۲k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط