راز الف زمردی. پارت پنج
ویو ایزو💚
وقتی اینو شنیدم با تعجب نگاهش کردم و اروم سرم رو تکون دادم... و بلند شدم و گفتم: صبحتون بخیر کاتسوکی ساما.. "
بعد لبخند زدم
💥"تچ... پاشو تا لنگ ظهر نخواب و دیگه اینشکلی صدام نکن کاتسوکی کافیه فقط برای دردسر نشدن کاتسوکی ساما صدا کن از این لقب بدم میاد.. "
🥦"چشم کاتسوکی"
💥"جلوی خودم رسمی نباش از اونایی که اینطورین بدم میاد.. "
🥦"ب.. باسه کاتسوکی. "
بعد با تعجب نگاهش کردم و وقتی حس کردم نگاهش نرم تر شد لبخند زدم... نگاهی به افتاب انداختم... اه... نزدیکای ساعت... شش و سی و هفت دقیقه بود؟! خب یه جورایی خوب بیدار شدم میتونم یه سری کارام برسم و دارو بسازم... البته یه کم سرم گیج میره و فکر کنم تاثیر مسکن تموم شده... اخه یه کم درد دارم...
🥦"کاتسوکی سا... یعنی.. کاتسوکی کاری لازمه انجام بدیم الان؟ "
💥"باید یه جاهایی رو نشونت بدم... راه بیوفت.. گم بشی برات خوب نیست... "
بعد همین جور رفت و منو تنها گذاشت و منم با درد و خستگی دنبالش راه افتادم... اون اشپزخونه و اتاقا و محل کار خدمتکارا و باغ و کلی جای دیگه رو نشونم داد تا اینکه رسیدیم به یه جایی و گفت: خب.. این ساختمون کوفتی هم اصلی ترین ساختمون درمانیهـ... "
بعد یهو چشماش گرد شد...
ویو کاچان🧡
داشتم به اون نصفه جون سبزک جاهارو نشون میدادم که رسیدیم به برج درمانگری قصر، بزرگترین مرکز درمانگریمون...نه... ریدم... نباید به یه تازه کار زمردی مهم ترین پایگاه درمانگری قصر رو نشون بدم اونم در حالی که اندک دانش نخودی ای که این قبیله ی مزخرف داره توی اونجاس. چرا انقدر زود اعتماد کردم خاک تو این زندگی الان باید چی بگم اصلا دست خودم نبود اوردمش الان...
🥦"اممم... میخوای بریم اول به لرد باکوگو بگیم که ازم ازمون بگیره؟ فکر کنم الان حالم خوبه! "
در حالی که سریع اومد جلوم و پشتشو کرد به برج تا دیگه انگار چشمش بهش نخوره اینو گفت و لبخند نصفه نیمه ای زد تا قضیه رو جمع کنه... این بچه...
ویو ایزو(خیلی دارم میچرخونمتون 😅) 💚
دیدم که انگاری نمیخواست منو بیاره اینجا پس سریع رومو کردم اونور تا نگاهم به اونجا نیوفته و سریع جوری بین اون و برج وایستادم که پشتم بهش باشه و سعی کردم خودمو و اونو از اونجا دور کنم...
وقتی اینکارو کردم دیدم که چشماش اندازه ی دو تا کاسه ی گنده شده بود و با تعجب و نگرانی بهش نگاه کردم و گفتم: حالت خوبه؟ چی شد؟ "
💥"هه؟ هیچی برو گم شو اونور جلوی من واینستا... "
🥦"ب... باشه! "
و بعد از اونجا رفتیم و بقیه ی جاها رو نشونم داد...
بعد از یه ساعت گردش طولانی دوباره برکشتیم تو اتاقش و افتادم همون کنجی که دیشب خوابم برده برد و از درد چهار تا مسکن خوردم.. خداروشکر ندید اما بعد برگشت و با دیدنم گفت: چرا عین جنازه ها اونجا خوابیدی نصفه جون سبزک؟ "
🥦"عه... خب نمیدونم کجا دیگه کجا بشینم... "
💥ای بابا... اتاقه دیگه جرا تو انقدر همه چی رو انقدر سخت میگیری نصفه جون احمق.. پاشو بینم شبه این فقیر فقرا اونجا نشسته... باید لباسات رو هم عوض کنم این لباسا خیلی عجیبن اینجا... "
وقتی اینو شنیدم با تعجب نگاهش کردم و اروم سرم رو تکون دادم... و بلند شدم و گفتم: صبحتون بخیر کاتسوکی ساما.. "
بعد لبخند زدم
💥"تچ... پاشو تا لنگ ظهر نخواب و دیگه اینشکلی صدام نکن کاتسوکی کافیه فقط برای دردسر نشدن کاتسوکی ساما صدا کن از این لقب بدم میاد.. "
🥦"چشم کاتسوکی"
💥"جلوی خودم رسمی نباش از اونایی که اینطورین بدم میاد.. "
🥦"ب.. باسه کاتسوکی. "
بعد با تعجب نگاهش کردم و وقتی حس کردم نگاهش نرم تر شد لبخند زدم... نگاهی به افتاب انداختم... اه... نزدیکای ساعت... شش و سی و هفت دقیقه بود؟! خب یه جورایی خوب بیدار شدم میتونم یه سری کارام برسم و دارو بسازم... البته یه کم سرم گیج میره و فکر کنم تاثیر مسکن تموم شده... اخه یه کم درد دارم...
🥦"کاتسوکی سا... یعنی.. کاتسوکی کاری لازمه انجام بدیم الان؟ "
💥"باید یه جاهایی رو نشونت بدم... راه بیوفت.. گم بشی برات خوب نیست... "
بعد همین جور رفت و منو تنها گذاشت و منم با درد و خستگی دنبالش راه افتادم... اون اشپزخونه و اتاقا و محل کار خدمتکارا و باغ و کلی جای دیگه رو نشونم داد تا اینکه رسیدیم به یه جایی و گفت: خب.. این ساختمون کوفتی هم اصلی ترین ساختمون درمانیهـ... "
بعد یهو چشماش گرد شد...
ویو کاچان🧡
داشتم به اون نصفه جون سبزک جاهارو نشون میدادم که رسیدیم به برج درمانگری قصر، بزرگترین مرکز درمانگریمون...نه... ریدم... نباید به یه تازه کار زمردی مهم ترین پایگاه درمانگری قصر رو نشون بدم اونم در حالی که اندک دانش نخودی ای که این قبیله ی مزخرف داره توی اونجاس. چرا انقدر زود اعتماد کردم خاک تو این زندگی الان باید چی بگم اصلا دست خودم نبود اوردمش الان...
🥦"اممم... میخوای بریم اول به لرد باکوگو بگیم که ازم ازمون بگیره؟ فکر کنم الان حالم خوبه! "
در حالی که سریع اومد جلوم و پشتشو کرد به برج تا دیگه انگار چشمش بهش نخوره اینو گفت و لبخند نصفه نیمه ای زد تا قضیه رو جمع کنه... این بچه...
ویو ایزو(خیلی دارم میچرخونمتون 😅) 💚
دیدم که انگاری نمیخواست منو بیاره اینجا پس سریع رومو کردم اونور تا نگاهم به اونجا نیوفته و سریع جوری بین اون و برج وایستادم که پشتم بهش باشه و سعی کردم خودمو و اونو از اونجا دور کنم...
وقتی اینکارو کردم دیدم که چشماش اندازه ی دو تا کاسه ی گنده شده بود و با تعجب و نگرانی بهش نگاه کردم و گفتم: حالت خوبه؟ چی شد؟ "
💥"هه؟ هیچی برو گم شو اونور جلوی من واینستا... "
🥦"ب... باشه! "
و بعد از اونجا رفتیم و بقیه ی جاها رو نشونم داد...
بعد از یه ساعت گردش طولانی دوباره برکشتیم تو اتاقش و افتادم همون کنجی که دیشب خوابم برده برد و از درد چهار تا مسکن خوردم.. خداروشکر ندید اما بعد برگشت و با دیدنم گفت: چرا عین جنازه ها اونجا خوابیدی نصفه جون سبزک؟ "
🥦"عه... خب نمیدونم کجا دیگه کجا بشینم... "
💥ای بابا... اتاقه دیگه جرا تو انقدر همه چی رو انقدر سخت میگیری نصفه جون احمق.. پاشو بینم شبه این فقیر فقرا اونجا نشسته... باید لباسات رو هم عوض کنم این لباسا خیلی عجیبن اینجا... "
- ۷.۳k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط