پارت 126

پرش زمانی فردا ، مثل همیشه بقیه هم پیشم بودن ، گلیم به کارلوس غذا میداد و منم روی کاناپه نشسته بودم و عکسای خودم و عزی و کارلوس رو توی گوشی مرور میکردم که یهو ... *


نگهبان : اعلیحضرت ... یه مرد به اسم ویلیام وارنر اومده دیدنتون ...

گاد : وارنر ؟ از افراد سلطنتی نیست ... چی میخواد ؟

*همه با تعجب به نگهبان نگاه میکردن و منتظر جوابش بودن اما قبل از اینکه حرفش رو ادامه بده سریع جلوی پدر گاد وایستادم و لبخند زورکی زدم *

امیلی : راستش اون از طرف من اومده ... ما خیلی اتفاقی آشنا شدیم و اون از افراد عادیه ... بهم گفت میخواسته به خانواده مورنینگ تستار تسلیت بگه همین ولی بخاطر فاصله ی طبقاتی باهاش برخورد شده ...

*همه با گیجی بهم نگاه کردن ، نفس عمیقی کشیدم و با پشیمونی گفتم *

امیلی : بابت گستاخیم متاسفم ... فقط نمیخواستم با مردم عادی بد رفتار بشه و احساس حقیر بودن بکنن

*گاد لبخند زد و دستش رو روی شونه م گذاشت *

گاد : معذرت خواهی نکن ... این نشون دهنده ی قلب بزرگته امیلی من بهت افتخار میکنم دخترم

*به نگهبان اشاره کرد تا به ویلیام اجازه ی ورود بده ، چند دقیقه بعد ویلیام وارد شد ، تعظیم کوتاهی کرد *

ویلیام: خیلی مفتخرم که بهم اجازه ی حضور دادید و باعث افتخاره که خانواده ی مورنینگ استار رو از نزدیک ملاقات میکنم

*تمام مدت که ویلیام حرف میزد مایکل با اخم بهش خیره شده بود ، زیر زیرکی رفتم پیش مایکل و آروم زمزمه کردم *

امیلی : هوی چته ؟

*جدی بهم نگاه کرد *

مایکل : بهتره من بپرسم چته امی !؟

*اخم کردم *

امیلی : اون تویی که قیافت رو کج و کوله کردی !

*با اهم اهم گفتن لئو هردو ساکت شدیم *

ویلیام : بازم میگم واقعا ممنون که بهم اجازه ی ورود دادید ..‌. و بابت پسرتون هم واقعا متاسفم این غم خیلی بزرگی روی دل همه ی مردمه

*گاد فقط سر تکون داد و تایید کرد *

ویلیام : من دیگه مزاحمت ایجاد نمیکنم و قتتون رو نمیگیرم .. بازم ممنون بانو امیلی

*تعظیم کرد و من فقط لبخند زورکی زدم و بعد رفت ، همین که نگاهم رو به بغلم دادم مایکل نبود *

امیلی : تچ- پسره ی کله شق ! ... لئو مایکل کجا رفت ؟

لئو : نمیدونم گمون کنم رفت حیاط پشتی

امیلی: اوکی ممنون

*رفتم حیاط پشتی و با دیدن مایکل بهش نزدیک شدم *

امیلی : هی مشکل چیه رفیق ؟

*با اخم بهم نگاه کرد *

مایکل : چرا برداشتی اونو آوردی اینجا !؟

امیلی : منظورت چیه ؟... من فقط نخواستم بخاطر اختلاف تبقاتی به مردم توهین بشه

مایکل : منظورم این نیست امی ! ...

*با حرص گفت و بعد نفس عمیق کشید و با آرامش ادامه داد *

مایکل : حس خوبی بهش ندارم

امیلی : مایکی جدی نگیر اون فقط یه مرد عادی بود باشه

*دستش رو روی صورتش کشید و بعد نگاهش رو به آسمون داد *

مایکل: اره ... شاید تو درست میگی ... من فقط بخاطر عزی یکم حساس شدم متاسفم ... همش عذاب وجدان دارم ... همیشه باهاش بحث میکردم

*اشک تو چشم هام جمع شد و مایکل هم دست کمی از من نداشت *

مایکل : نمیتونم به نبود عزی عادت کنم ...

*اشک هاش سرازیر شد *

مایکل : اینکه همش بهم حسودی میکرد و سر اینکه باهات صمیمی باشم غیرت نشون میداد ... فکر میکرد هنوز عاشقتم و کفری میشد ...

*دستش رو روی صورتش گذاشت و با گریه گفت *

مایکل : داداش کوچولوی من دیگه رفته ...

*با به یاد آوردن دوباره ی عزی منم نتونستم خودم رو کنترل کنم و با گریه دویدم داخل و رفتم اتاقم ، در اتاقم رو بستم و یکی از لباسای عزی رو بغل کردم ، دلم براش تنگ شده بود ... برای بوی تنش ... برای بغل کردنش ... بامزه بودنش ... *

*پرش زمانی ، نیم ساعتی بود که گریه میکردم و بعد از خستگی خوابم برد *

*وقتی چشم هام رو باز کردم تو فضای خالی بودم ... خیلی پوچ و خالی بود *

عزرائیل: امی ...

*با شوک به منبع صدا نگاه کردم ، پشت سرم با فاصله ی کمی عزی وایستاده بود ، صحیح و سالم ، اشک هام سرازیر شد *

امیلی : عزی خودتی ؟ ... خیلی دلم برات تنگ شده بود

*با خنده اشک هام رو پاک کردم و سمتش قدم برداشتم اما هرچی راه میرفتم ازش دور تر میشدم ، چشم هام گشاد شد *

امیلی : عزی ...

*قدم هام سرعت تر شد و تبدیل شد به دویدن اما هرچی سرعتم رو بیشتر میکردم اون دورتر میشد *

امیلی : عزی نه ! تنهام نزار !

*با گریه سمتش میدویدم اما عزی فقط لبخند زده بود و بیشتر دور بنظر میرسید*

امیلی : عزی ! نههه !!!

*یهو با شدت از خواب پریدم ، نفس نفس میزدم و بدنم عرق کرده بود ، به اطرافم نگاه کردم ... همش خواب بود ، هوا تاریک شده بود و سکوت سنگینی حکم فرما بود ، احتمالاً بقیه رفته بودن ، رفتم تا دوش بگیرم و بعد یکم از خونه بیرون بزنم تا حال و هوام عوض بشه *
دیدگاه ها (۳۲)

پارت 186

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•_راوی_ویلیام مشغول خوردن ...

پارت 3داخل اتاق خوابشون بودن که صدای زنگ گوشی امیلی امدامیلی...

قسمت ۱۱

پارت ۶۲

چند پارتی (درخواستی)

سالها پیش توی شرکتی کار میکردم و اشتباهی مرتکب شدم که ۳۰۰ می...

#Escape_from_death_April29 #part5به عکسی که به سنگ قبر تکیه ...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

🖤🌙 ماه سیاه | Black Moonقسمت اول: «من و هم‌اتاقی خون‌آشامم»ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط