رمان انتقام ازدواج کامل
فصل سوم — انتخابی که این بار اشتباه نیست
چند روز از آن شام گذشته بود.
سو-یون هنوز از رفتار خانوادهی کانگ تعجب میکرد.
هر بار که به خانهشان میرفت، مادر تهجون با دیدنش خوشحال میشد و برایش غذاهای مورد علاقهاش را آماده میکرد.
حتی پدر خانواده، که مردی جدی و کمحرف بود، همیشه با احترام با او رفتار میکرد.
اما یک نفر بیشتر از همه توجه سو-یون را جلب کرده بود.
هردین.
او برخلاف تهجون، هیچوقت تلاش نمیکرد با حرفهای شیرین توجه سو-یون را به خودش جلب کند.
فقط...
همیشه آنجا بود.
اگر سو-یون خسته بود، بدون سؤال برایش آب میآورد.
اگر خانواده دربارهی ازدواج و آینده بیش از حد سؤال میکردند، موضوع را عوض میکرد.
و اگر کسی باعث ناراحتی سو-یون میشد، نگاهش بهقدری سرد میشد که طرف مقابل ترجیح میداد سکوت کند.
اما سو-یون هنوز نمیدانست چرا هردین اینقدر مراقب اوست.
یک عصر، سو-یون برای برداشتن کیفش به اتاق نشیمن رفت.
هردین روی مبل نشسته بود و مشغول کار با لپتاپش بود.
وقتی او را دید، گفت:
«داری میری؟»
«آره.»
«تنهایی؟»
سو-یون سر تکان داد.
«بله.»
هردین لپتاپش را بست.
«میرسونمت.»
«لازم نیست.»
«میدونم.»
سو-یون متعجب نگاهش کرد.
«پس چرا میای؟»
هردین شانه بالا انداخت.
«دلم میخواد.»
سو-یون برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
«باشه.»
داخل ماشین سکوت آرامی حاکم بود.
بعد از چند دقیقه هردین پرسید:
«از تهجون ناراحتی؟»
سو-یون به پنجره نگاه کرد.
«نه.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
هردین لحظهای سکوت کرد.
«خوبه.»
سو-یون به طرفش برگشت.
«چرا خوبه؟»
هردین نگاهش را از جاده برنداشت.
«چون دوست ندارم کسی ناراحتت کنه.»
قلب سو-یون برای لحظهای لرزید.
این جمله...
خیلی ساده بود.
اما عجیب روی دلش نشست.
در زندگی قبلیاش، همیشه مجبور بود خودش از خودش مراقبت کند.
اما حالا کسی بدون اینکه چیزی بخواهد، نگرانش بود.
سو-یون آرام گفت:
«هردین.»
«هوم؟»
«چرا با من اینقدر خوبی؟»
هردین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
«خودمم نمیدونم.»
و این اولین باری بود که سو-یون متوجه شد...
شاید این زندگی قرار نبود فقط دربارهی انتقام باشد.
شاید چیزی زیباتر هم در انتظارش بود.
عشقی که این بار خودش انتخابش میکرد.
چند روز از آن شام گذشته بود.
سو-یون هنوز از رفتار خانوادهی کانگ تعجب میکرد.
هر بار که به خانهشان میرفت، مادر تهجون با دیدنش خوشحال میشد و برایش غذاهای مورد علاقهاش را آماده میکرد.
حتی پدر خانواده، که مردی جدی و کمحرف بود، همیشه با احترام با او رفتار میکرد.
اما یک نفر بیشتر از همه توجه سو-یون را جلب کرده بود.
هردین.
او برخلاف تهجون، هیچوقت تلاش نمیکرد با حرفهای شیرین توجه سو-یون را به خودش جلب کند.
فقط...
همیشه آنجا بود.
اگر سو-یون خسته بود، بدون سؤال برایش آب میآورد.
اگر خانواده دربارهی ازدواج و آینده بیش از حد سؤال میکردند، موضوع را عوض میکرد.
و اگر کسی باعث ناراحتی سو-یون میشد، نگاهش بهقدری سرد میشد که طرف مقابل ترجیح میداد سکوت کند.
اما سو-یون هنوز نمیدانست چرا هردین اینقدر مراقب اوست.
یک عصر، سو-یون برای برداشتن کیفش به اتاق نشیمن رفت.
هردین روی مبل نشسته بود و مشغول کار با لپتاپش بود.
وقتی او را دید، گفت:
«داری میری؟»
«آره.»
«تنهایی؟»
سو-یون سر تکان داد.
«بله.»
هردین لپتاپش را بست.
«میرسونمت.»
«لازم نیست.»
«میدونم.»
سو-یون متعجب نگاهش کرد.
«پس چرا میای؟»
هردین شانه بالا انداخت.
«دلم میخواد.»
سو-یون برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد لبخند زد.
«باشه.»
داخل ماشین سکوت آرامی حاکم بود.
بعد از چند دقیقه هردین پرسید:
«از تهجون ناراحتی؟»
سو-یون به پنجره نگاه کرد.
«نه.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
هردین لحظهای سکوت کرد.
«خوبه.»
سو-یون به طرفش برگشت.
«چرا خوبه؟»
هردین نگاهش را از جاده برنداشت.
«چون دوست ندارم کسی ناراحتت کنه.»
قلب سو-یون برای لحظهای لرزید.
این جمله...
خیلی ساده بود.
اما عجیب روی دلش نشست.
در زندگی قبلیاش، همیشه مجبور بود خودش از خودش مراقبت کند.
اما حالا کسی بدون اینکه چیزی بخواهد، نگرانش بود.
سو-یون آرام گفت:
«هردین.»
«هوم؟»
«چرا با من اینقدر خوبی؟»
هردین چند ثانیه سکوت کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
«خودمم نمیدونم.»
و این اولین باری بود که سو-یون متوجه شد...
شاید این زندگی قرار نبود فقط دربارهی انتقام باشد.
شاید چیزی زیباتر هم در انتظارش بود.
عشقی که این بار خودش انتخابش میکرد.
- ۵.۳k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط