سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۳۱
ریتا آنچنان با هیجان حرف می زد که انگار خودش این اتفاقات را به چشم دیده بود
- اما برخلاف انتظار همه کاهن اعظم همه اونها رو آزاد می‌کنه این عمل به همون اندازه ای که غیر قابل باور بود سبب شهرت کاهن اعظم شد او برای اینکه فرمانروا دوباره نتونه بر علیه اون و دنیای کاهنین کاری انجام بده تکه سنگی رو ظاهر کرد که تنها فرمانروای اجنه از ماهیت آن باخبر بود
ریتا نفسی تازه کرد و ادامه داد:
- در مورد سنگ و اینکه چه قدرتی داشت هیچ کس خبر نداره هرچند که فرمانروای دنیای اجنه از بستن عهد با سنگ امتناع می کرد اما بلاخره مجبور شد تا به خواسته های کاهن اعظم تن در بده
ریتا لحظه ای به سمت من برگشت انگار می خواست از تاثیر حرف هایش روی من باخبر شود
- سنگ سیاه بعد ها به سنگ پیمان شهرت پیدا کرد کاهن از فرمانروا قول گرفت که هرگز دنیای اجنه کاری بر علیه او و خانواده‌اش انجام ندهد آنها عهد بستند تا زمانیکه انسان ها قوانین دنیای اجنه رو نقض نکنند هیچ جنی هق حضور در دنیای کاهنین رو نداشته باشه و در مقابل کاهن اعظم هم از کشتن فرستاده هایی که بیهوش شده بودند صرف نظر کرد و با تنها درخواست فرمانروای دنیای اجنه نیز موافقت کرد در خواستش که تمام اجنه از تسلط انسان ها در اروپا خارج شوند بطوریکه پس از بستن این پیمان تمام اجنه به مدت ده سال در اروپا ناپدید شدند این اتفاق سبب شد تا نارضایتی های گسترده ای به وجود بیاد به همین دلیل کاهن اعظم موجوداتی شبیه انسان رو به وجود آورد تا جایگزینی برای جن ها باشند این موجودات توانایی حرکت با سرعت بسیار زیاد رو داشتند حتی این قابلیت رو داشتند تا از صاحبانشون در مواقع متر مراقبت کنند و هر ده سال یکی مانند خودشون رو درست کنند برای همین هم به سایه معروف شدند یادمه درون کتاب نوشته شده بود که راز نابودی و طریقه ساخت سایه ها درون قصر مروارید مخفی شده ،
ریتا بلاخره سکوت کرد و بعد از چند لحظه درحالیکه باخوشحالی به چهره های شگفت زده و متعجب بچه ها نگاه می کرد گفت:
- چرا این طوری به من نگاه می کنید!؟
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم هنری پرسید :
- تو اینا رو از کجا می‌دونی ؟
ریتا گفت:
- اگه شما هم مثل من به کتابخونه مخفی مدرسه دسترسی داشتید از خیلی از مسائل مهم و غیر قابل باور سر در می آوردید
ویلیام با ناباوری پرسید:
- کتابخونه مخفی!؟
خیلی جالب بود که درون مدرسه‌ای که فامیل های من درس می خوانند یک چنین کتابخانه ای وجود داشت که بقیه از وجودش بی خبر بودند
ریتا با غرور گفت :
-اره ، تنها کسانی که طالب دانستن هستند این شایستگی رو دارند که واردش بشند تا جایی که داخل تاریخچه کتابخونه خوندم تا حالا حدود هزار نفر از کتابخونه استفاده کردند
کاشکی منم می‌تونستم ازش استفاده کنم یعنی چه جوری باید شایستگیش رو پیدا کرد ؟
ویلیام درحالیکه آهی کشیده بود این را با حسرت فراوان به زبان آورد
سوزان گفت:
- چه جالب نمی دونستم که داخل مدرسه همچین جایی هم وجود داره حتما خیلی بزرگه ؟
اینبار نوبت ریتا بود که آهی کشید
- چه فایده ، تنها بر اساس قدرت درونیت میتونی از کتاب هاش استفاده کنی
- قدرت درونی ؟
- آره قدرتی که ما بهاش جادو میکنیم من تا الان اجازه پیدا کردم از یک چهارم کتاب ها استفاده کنم
اونجا کتاب هایی درمورد جادوهای ذهنی ، غیب شوندگی چندگانه و خیلی چیزای دیگه هست که حتی نمیتونم اسمشون رو بخونم اگه می‌تونستم چی میشد ....
دیدگاه ها (۰)

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•_راوی_ویلیام مشغول خوردن ...

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

🚨 ۵ تا از وحشتناک‌ترین اجنه‌ای که اسمشون در متون و روایت‌های...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

جونگ‌کوک دست‌هایش را داخل جیبش گذاشت و آرام راه افتاد.هوا سر...

پارت دو

شاهکاری به نام دروغ

دیدی یه وقتایی میگی نمیدونم حکمت این اتفاق تو چیه!؟ پیشنهاد ...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط