{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶ ( ازدواج اجباری )

پارت ۶ ( ازدواج اجباری )

م.نبات: دختر خوشگلم ؟؟
نبات: جانم؟؟؟
م.نبات:دیروز جیمین بهم زنگ زده بود گفت که اونجا میمونی
چی شد دوباره اومدی اینجا

نبات:نکنه یادت رفته، دو روز دیگه تولدته
م.نبات:عه عه عه راست میگیااا اصلا یادم نبود

نبات:ولی من یادم بود
برای همین اومدم اینجا که باهام برای پارتی ای که
بجای تولدت میگیریم تصمیم بگیریم که چه مودلی باشه.

م.نبات:عه،پس بشین بهت بگم چه جوری میخوام
نبات:چشم
م.نبات:خب ببین میخوام تم طلایی سفید و مشکی داشته باشه و همینطور....



م.نبات:اره دیگه فقط همین ها رو میخوام
نبات :باشه ،پس من دیگه برم
م.نبات:اه راستی نبات دوست های خوانوادگی و شریک هامون رو هم دعوت کن
نبات:باشه مامان ،من دیگه برم که کلی کار دارم ،راستی
فردا غروب میام دنبالت باهم بریم خرید
م.نبات :باشه دخترم برو به سلامت
نبات:باشه بای 😘


بعد از خداحافظی به سمت شرکتمون رفتم
رسیدم رفتم تو آسانسور و طبقه ی اخر رو زدم
نبات:بابام کجاست

_خانم خوش اومدید پدرتون توی اتاق اقای پارک هستن

نبات:ممنون

به سمت اتاق اقای پار. حرکت کردم
در زدم
+بیا تو

درو باز ‌کردم :سلام
ب.نبات:دخترم اینجا چیکار میکنی؟؟
نبات:یعنی از اومدنم خوشحال نشدی؟؟
ب.نبات:مگه میشه دردونه ی بابا بیاد و من خوشحال نشم

با حرفش ذوق کردم و بغلش کردم
و بعد هم روی صندلی (اقای پارک پدر جیمین هست)

پ.جیمین:خوش اومدی دخترم دلمون براتون تنگ شده بود ،چی شده شما یادی از اینجا کردی
نبات:خب راستش اخر هفته تولد مادرم هست و ما هم تصمیم داریم یه پارتی برپا کنیم و برای همین اومدم تا خودم شخصا شما رو دعوت کنم ،میاید؟

پ.جیمین:اوه البته که میایم، دخترم
نبات:خوبه پس اونجا میبینمت
راستی بابا جون من از دستیارت یه سری کار میخوام انجام بده مشکلی که نداره؟

پ.نبات:نه عزیزم مشکلی نداره
_ممنون،من دیگه باید برم


از اتاق اقای پارک بیرون اومدم و به دستیاری بابا گفتم :از شریک های قدیمی تا شریک های جدید همه رو دعوت کن و همینطور دوست های خوانوادگی،کارمن های شرکت همه رو دعوت کنه

خب حالا بریم سراغ تم پارتی از اونجایی که مامان گفت کلاسیک باشه و رنگ های مشکی ،سفید،طلایی باشه پس تم میشه تم کلاسیک رفتم با یه دیجی که معروف ترین دی جی ای بود که می‌شناختم هماهنگ کردم و گفتم کارگرها میز ها رو تو تالار خودمون بچینن برای. همه چیز از رنگ های کلاسیک استفاده کردیم کلی کار دیگه




ساعت. ۲۰:۱۵ بود
ب کارای تالار دیجی رقص نور دعوت کردن و همه چیز تموم شد رفتم سمت خونه‌ی جیمین
خسته ی خسته بودم تا رسیدم یه نفر اومد جلو و ازم سوییچ رو گرفت و گفت :خوش اومدید خانم
سری تکون دادم و به سمت خونه حرکت کردم در باز کردم دیدم که جیمین رو مبل خوابش برده
داشتم از پله ها میرفتم بالا که دیدم بیدار شد
جیمین:اومدی؟
نبات:اره
جیمین : کارا تموم شد؟
نبات:اره
جیمین:نباتتتت
نبات:بله؟
جیمین :چرا داری سرد رفتار میکنی ؟؟🥺
نبات:سرد رفتار نمیکنم خستم ،من میرم بخوابم رفتم. توی اتاقم و یه دوشت ۲۰ مینی گرفتم اومدم بیرون و یه روتین ساده انجام دادم
(نبات خونه ی جیمین یه اتاق داره که همه چیز توش هست )
رفتم روی تخت که بخوابم یهو گوشیم زنگ خورد گفتم حتما مامانمه ولی تهیونگ بود
تهیونگ کیه؟؟

اها همون
پسره که توی بار باهاش آشنا شدم
جواب دادم:خوشگله چرا بهم زنگ نزدی ؟
نبات:والا وقت نکردم
ته:چرا اون وقت ؟
نبات:تولد مادرمه درگیر اونم
ته:اها راستی شکلات خانم هفته ی بعد یکشنبه میخوایم بریم
خوش گذرونی میای ؟

نبات: اممم باید فکر کنم
ته:بیا دیگه تنها نمیتونم برم
نبات:پوففف باشه میام پس تو هم به تولد مادرم بیا
ته :کیه؟
نبات:اخر هفته
ته:خیلی دوست داشتم اما با خوانوادم میریم تولد زن یکی از شریک ها ی بابام
نبات :اها باشه پس من دیگه میرم بخوابم بای
ته:بایییییی شکلان🍫🍫

ادامه دارد
دیدگاه ها (۵)

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

‏🐺[۱۶:۱۹ ~ ۱۶:46 به وقت کره]آه، راستی، می‌خوام یه بار دیگه ا...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

پارت ۲

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

خیانت ته ته پارت ۱ درخواستی

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

سخنی حکیمانه از کازوتوراراستی راستی دوستان خوشبختانه بخوام ب...

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط