**پارت ۲۹**
**پارت ۲۹**
تا گوشی رو سمتِ دهنش برد تا به کانگ دستور بده، با حرص پریدم و مچِ دستش رو با تمامِ قدرت گرفتم و زدم زیر گوشیش؛ گوشی با صدای وحشتناکی خورد به دیوار و صفحههش هزار تیکه شد.
جونگکوک سرش رو چرخوند. سرعتِ عملش برقآسا بود؛ قبل از اینکه حتی پلک بزنم، دستم رو چنگ زد و با یه حرکتِ خشن، من رو کوبید به دیوارِ پشت سرم. فشارِ تنِ سنگینش روم قفل شد، طوری که هوای سینهام یکجا خالی شد. صورتش چند میلیمتر با صورتِ من فاصله داشت، چشمهای سیاهش از فرطِ طغیانِ خشم و حیرت میسوخت.
با اون صدای بم، خشدار و مابین دندونهای کلیدشدهش غرید:
- «دیوونه شدی؟ یا دلت میخواد همینجا با دستای خودم خفهت کنم، عکاس؟»
از ترس نلرزیدم؛ برعکس، چشمهام رو دوختم به عمقِ سیاهیِ چشمهاش و با لبخندی که از لجبازی و زهر میچکید، توی صورتش نفس کشیدم:
- «میتونی منو بکشی، جونگکوک... میتونی عمارتت رو روی سرم خراب کنی! اما حق نداری پای پدرم رو وسط بکشی و مثلِ سگ بازجوییاش کنی! من رو میخوای؟ اینجام! هر تنبیهی که داری رو سرِ من خالی کن... اما اگر به مویی از سرِ پدرم آسیب برسه، به روحِ همون کسی که میپرستی قسم، گند میزنم به تمامِ امپراتوریات!»
چند ثانیه سکوتِ مرگباری بینمون حاکم شد. تنِ فشردهی عضلانیش روی تنم سیخ شده بود. عصبهای گردنش از شدتِ فشارِ خشم میلرزید. هیچکس تا حالا جرات نکرده بود اینطوری تو چشمهای جونگکوک نگاه کنه و تهدیدش کنه.
ناگهان لبهای مرموز و ترسناکش به یه پوزخندِ خطرناک و جذاب کش آمد. دستِ آزادش رو آورد بالا و انگشتهای کشیدهاش رو محکم دورِ فکِ من حلقه کرد، طوری که پوستش گزگز کرد:
- «وای... خدای من... تو واقعاً مرگ رو داری با اشتها صدا میکنی، مگه نه؟»
هنوز جملهاش تموم نشده بود که درِ اتاق با ضربهی سنگینی شکست و کانگ با هیکلِ غولپیکرش، رنگپریده و نفسزنان پرید داخل:
- «ق... قربان! خبرِ مرگبار! باندِ شین... همین الان به محمولهی اصلی حملهی کمین زدن! همهی مردهای ما محاصرهن!»
جونگکوک حتی سرش رو نچرخوند که به کانگ نگاه کنه. نگاهِ خونگرفتهاش هنوز قفلِ چشمهای من بود. آروم سرش رو خم کرد و لبهای گرمش رو دقیقاً کنارِ لالهی گوشم آورد؛ نفسهای داغش تنم رو سوزوند:
- «بازیِ کوچیکمون تموم شد، ملکه. الان وقتِ خون و باروته... ولی موقعی که برگشتم، حسابِ این تکتک کلمههات رو با سودش ازت پس میگیرم.»
با یه حرکت ازم جدا شد، کتش رو از روی صندلی کشید و با سرعت از اتاق زد بیرون. در با صدای مهیبی کوبیده شد و قفل شد... و من موندم و طوفانی که خودم به پا کرده بودم.
---
*
تا گوشی رو سمتِ دهنش برد تا به کانگ دستور بده، با حرص پریدم و مچِ دستش رو با تمامِ قدرت گرفتم و زدم زیر گوشیش؛ گوشی با صدای وحشتناکی خورد به دیوار و صفحههش هزار تیکه شد.
جونگکوک سرش رو چرخوند. سرعتِ عملش برقآسا بود؛ قبل از اینکه حتی پلک بزنم، دستم رو چنگ زد و با یه حرکتِ خشن، من رو کوبید به دیوارِ پشت سرم. فشارِ تنِ سنگینش روم قفل شد، طوری که هوای سینهام یکجا خالی شد. صورتش چند میلیمتر با صورتِ من فاصله داشت، چشمهای سیاهش از فرطِ طغیانِ خشم و حیرت میسوخت.
با اون صدای بم، خشدار و مابین دندونهای کلیدشدهش غرید:
- «دیوونه شدی؟ یا دلت میخواد همینجا با دستای خودم خفهت کنم، عکاس؟»
از ترس نلرزیدم؛ برعکس، چشمهام رو دوختم به عمقِ سیاهیِ چشمهاش و با لبخندی که از لجبازی و زهر میچکید، توی صورتش نفس کشیدم:
- «میتونی منو بکشی، جونگکوک... میتونی عمارتت رو روی سرم خراب کنی! اما حق نداری پای پدرم رو وسط بکشی و مثلِ سگ بازجوییاش کنی! من رو میخوای؟ اینجام! هر تنبیهی که داری رو سرِ من خالی کن... اما اگر به مویی از سرِ پدرم آسیب برسه، به روحِ همون کسی که میپرستی قسم، گند میزنم به تمامِ امپراتوریات!»
چند ثانیه سکوتِ مرگباری بینمون حاکم شد. تنِ فشردهی عضلانیش روی تنم سیخ شده بود. عصبهای گردنش از شدتِ فشارِ خشم میلرزید. هیچکس تا حالا جرات نکرده بود اینطوری تو چشمهای جونگکوک نگاه کنه و تهدیدش کنه.
ناگهان لبهای مرموز و ترسناکش به یه پوزخندِ خطرناک و جذاب کش آمد. دستِ آزادش رو آورد بالا و انگشتهای کشیدهاش رو محکم دورِ فکِ من حلقه کرد، طوری که پوستش گزگز کرد:
- «وای... خدای من... تو واقعاً مرگ رو داری با اشتها صدا میکنی، مگه نه؟»
هنوز جملهاش تموم نشده بود که درِ اتاق با ضربهی سنگینی شکست و کانگ با هیکلِ غولپیکرش، رنگپریده و نفسزنان پرید داخل:
- «ق... قربان! خبرِ مرگبار! باندِ شین... همین الان به محمولهی اصلی حملهی کمین زدن! همهی مردهای ما محاصرهن!»
جونگکوک حتی سرش رو نچرخوند که به کانگ نگاه کنه. نگاهِ خونگرفتهاش هنوز قفلِ چشمهای من بود. آروم سرش رو خم کرد و لبهای گرمش رو دقیقاً کنارِ لالهی گوشم آورد؛ نفسهای داغش تنم رو سوزوند:
- «بازیِ کوچیکمون تموم شد، ملکه. الان وقتِ خون و باروته... ولی موقعی که برگشتم، حسابِ این تکتک کلمههات رو با سودش ازت پس میگیرم.»
با یه حرکت ازم جدا شد، کتش رو از روی صندلی کشید و با سرعت از اتاق زد بیرون. در با صدای مهیبی کوبیده شد و قفل شد... و من موندم و طوفانی که خودم به پا کرده بودم.
---
*
- ۳۱۵
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط