نام داستان:نام زیبایی ندارد(اسم داستان و خوددم نمیدونم واسه چی انتخاب کردم)
پارت اول
از زبان ایسو
قدمهام رو به سختی روی سنگفرش حیاط مدرسه میذاشتم. باد ملایمی در میان درختهای بلند حیاط میپیچید و صدای برخورد برگها با هم، مثل ضربان قلبم، تند و ناهماهنگ بود.
اولین روزم در مدرسهی مشهور فورین بود و استرس مثل سایه روی شونههام سنگینی میکرد.
همهچیز جدید بود .چهرهها، صداها، ساختمونهای شیشهای براق و حتی هوا بوی رقابت میداد.
در ذهنم هزار سوال میچرخید.
«چرا الستر هنوز نیومده؟»
قرار بود با هم وارد مدرسه بشیم، ولی مثل همیشه تأخیر داشت... و من تنها، در میان موجی از دانشآموزانی که با هیجان از کنارم رد میشدن، احساس کوچکی و بیجایی میکردم.
همینطور که داشتم به اطراف نگاه میکردم، پام به چیزی گیر کرد و بیاختیار افتادم زمین.
ضربه روی زانوم نشست، اما قبل از اینکه آه بکشم، صدای نفس یکی نزدیکم رو شنیدم.
سرم رو بالا گرفتم.
پشت نور آفتاب، چهرهی پسری ایستاده بود موهای دورنگه، سفید مثل برف و مشکی مثل رنگ کلاغ که توسط باد تکون میخورد، و چشمای دورنگی،عسلی مثل شیرینی خاطره ها و مشکی مثل تاریکی زیر نور خورشید برق میزد. چندلحظه سکوت بود.
با خودم فکر کردم، (الان حتماً داد میزنه... الان میگه حواستو جمع کن، تازهوارد!)
اما برعکس، سریع روش برگردوند.
انگار خودش هم جا خورده بود.
از زبان ساکورا
«بالاخره!»
زیر لب گفتم وقتی پلههای ورودی مدرسه فورین رو بالا رفتم.
مدرسهای که همه ازش حرف میزدند؛ پر از برگزیدهها، رقابتها، حتی دعواهای بیرحمانهی بین دانشآموزها.
برای من، اینجا فقط یک مدرسه نبود، صحنهای برای ثابت کردن خودم بود.
پلهی آخر رو رد کردم که ناگهان چیزی به من خورد. برخورد شدید بود.
دختری افتاد زمین، و من ناخودآگاه خواستم داد بزنم، ولی وقتی چهرهش رو دیدم، لال شدم.
موهای سفید بلندش تا شونههاش روان بود، چشمایی به رنگ آبی روشن... با نگاهش قلبم یه لحظه لرزید.
احساس کردم صورتم داره گرم میشه، سریع برگشتم عقب تا خودش رو جمع و جور کنه.
صدای آرومش پُر از خجالت بود:
«مـ... معذرت میخوام، راستش نمیدونستم باید کدوم کلاس برم، بخاطر همین... این اتفاق افتاد.»
لبم گزیدم، نمیدونستم چی باید بگم. توی ذهنم فقط این گذشت:
(یعنی الان من قراره برگردم و با دختری که دامن کوتاه پوشیده مواجه شم؟! شانس بیارم سرخ نشم)
برگشتم سمتش.
ولی چشمهام روی لباسش لغزید، شلوار مشکی، مانتوی مرتب، ساده و شیک. رنگهای تیره صورتش رو بیشتر درخشان کرده بودن.
خیلی زیبا بود...
با صدای گرفته و پُر لکنت گفتم:
«ع... عیبی ندا... نداره.»
اون لبخند کوتاهی زد، بعد پرسید:
«شما میدونید کلاس A2 کجاست؟»
تعجب کردم.
«تو کلاس A2 هستی؟»
با کمی خجالت سرش رو به نشانهی تأیید تکون داد.
لبخند زدم، هرچند هنوز تهِ وجودم استرس موج میزد.
گفتم: «پس همکلاسی هستیم. اونجاس، سمت راستِ راهرو.»
لحنش آروم بود، ولی وقتی نگاهش کردم، دیدم گونههاش سرخ شدن. نمیدونستم چرا، اما یه حس عجیبی ازش گرفتم ترکیب غرور و مهربونی.
تشکر کرد و به سمت کلاس رفت
کلاس شلوغتر از چیزی بود که تصور میکردم. چند نفر با هیجان سلام کردند، چند نفر فقط نگاه سردی انداختند. فضای رقابت از همون لحظه حس میشد.
اما چشمم فقط دنبال اون دختره میگشت اون که چشماش رنگ آسمون داشت.
اون کنار پنجره ایستاده بود، بیتفاوت به هیاهو.
نگاهش بیرون بود، به باغ مدرسه. آرام، مثل کسی که در دنیای خودش زندگی میکنه.
سوئو، همون پسری با موهای قرمز و چشمبند سیاه، خودش رو به من رسوند:
«اون رو دیدی؟ ایسو رو؟ یکی از دانشآموزای مهربون یه مدرسهی دیگه بوده... اسمش یادم نمیاد، ولی شنیدم خیلی آرومه.»
با کنجکاوی برگشتم سمت پنجره.
«چی؟ منظورت چیه؟»
سوئو پوزخند زد، گفت:
«هیچی... فعلاً نمیخوام بگم. بعداً بهت میگم.»
من اخم کردم ولی چیزی نگفتم.
تنها چیزی که ذهنم رو گرفته بود نگاه اون دختر بود نگاه آبی غمگین و مرموز
اگه بد شرمنده
از زبان ایسو
قدمهام رو به سختی روی سنگفرش حیاط مدرسه میذاشتم. باد ملایمی در میان درختهای بلند حیاط میپیچید و صدای برخورد برگها با هم، مثل ضربان قلبم، تند و ناهماهنگ بود.
اولین روزم در مدرسهی مشهور فورین بود و استرس مثل سایه روی شونههام سنگینی میکرد.
همهچیز جدید بود .چهرهها، صداها، ساختمونهای شیشهای براق و حتی هوا بوی رقابت میداد.
در ذهنم هزار سوال میچرخید.
«چرا الستر هنوز نیومده؟»
قرار بود با هم وارد مدرسه بشیم، ولی مثل همیشه تأخیر داشت... و من تنها، در میان موجی از دانشآموزانی که با هیجان از کنارم رد میشدن، احساس کوچکی و بیجایی میکردم.
همینطور که داشتم به اطراف نگاه میکردم، پام به چیزی گیر کرد و بیاختیار افتادم زمین.
ضربه روی زانوم نشست، اما قبل از اینکه آه بکشم، صدای نفس یکی نزدیکم رو شنیدم.
سرم رو بالا گرفتم.
پشت نور آفتاب، چهرهی پسری ایستاده بود موهای دورنگه، سفید مثل برف و مشکی مثل رنگ کلاغ که توسط باد تکون میخورد، و چشمای دورنگی،عسلی مثل شیرینی خاطره ها و مشکی مثل تاریکی زیر نور خورشید برق میزد. چندلحظه سکوت بود.
با خودم فکر کردم، (الان حتماً داد میزنه... الان میگه حواستو جمع کن، تازهوارد!)
اما برعکس، سریع روش برگردوند.
انگار خودش هم جا خورده بود.
از زبان ساکورا
«بالاخره!»
زیر لب گفتم وقتی پلههای ورودی مدرسه فورین رو بالا رفتم.
مدرسهای که همه ازش حرف میزدند؛ پر از برگزیدهها، رقابتها، حتی دعواهای بیرحمانهی بین دانشآموزها.
برای من، اینجا فقط یک مدرسه نبود، صحنهای برای ثابت کردن خودم بود.
پلهی آخر رو رد کردم که ناگهان چیزی به من خورد. برخورد شدید بود.
دختری افتاد زمین، و من ناخودآگاه خواستم داد بزنم، ولی وقتی چهرهش رو دیدم، لال شدم.
موهای سفید بلندش تا شونههاش روان بود، چشمایی به رنگ آبی روشن... با نگاهش قلبم یه لحظه لرزید.
احساس کردم صورتم داره گرم میشه، سریع برگشتم عقب تا خودش رو جمع و جور کنه.
صدای آرومش پُر از خجالت بود:
«مـ... معذرت میخوام، راستش نمیدونستم باید کدوم کلاس برم، بخاطر همین... این اتفاق افتاد.»
لبم گزیدم، نمیدونستم چی باید بگم. توی ذهنم فقط این گذشت:
(یعنی الان من قراره برگردم و با دختری که دامن کوتاه پوشیده مواجه شم؟! شانس بیارم سرخ نشم)
برگشتم سمتش.
ولی چشمهام روی لباسش لغزید، شلوار مشکی، مانتوی مرتب، ساده و شیک. رنگهای تیره صورتش رو بیشتر درخشان کرده بودن.
خیلی زیبا بود...
با صدای گرفته و پُر لکنت گفتم:
«ع... عیبی ندا... نداره.»
اون لبخند کوتاهی زد، بعد پرسید:
«شما میدونید کلاس A2 کجاست؟»
تعجب کردم.
«تو کلاس A2 هستی؟»
با کمی خجالت سرش رو به نشانهی تأیید تکون داد.
لبخند زدم، هرچند هنوز تهِ وجودم استرس موج میزد.
گفتم: «پس همکلاسی هستیم. اونجاس، سمت راستِ راهرو.»
لحنش آروم بود، ولی وقتی نگاهش کردم، دیدم گونههاش سرخ شدن. نمیدونستم چرا، اما یه حس عجیبی ازش گرفتم ترکیب غرور و مهربونی.
تشکر کرد و به سمت کلاس رفت
کلاس شلوغتر از چیزی بود که تصور میکردم. چند نفر با هیجان سلام کردند، چند نفر فقط نگاه سردی انداختند. فضای رقابت از همون لحظه حس میشد.
اما چشمم فقط دنبال اون دختره میگشت اون که چشماش رنگ آسمون داشت.
اون کنار پنجره ایستاده بود، بیتفاوت به هیاهو.
نگاهش بیرون بود، به باغ مدرسه. آرام، مثل کسی که در دنیای خودش زندگی میکنه.
سوئو، همون پسری با موهای قرمز و چشمبند سیاه، خودش رو به من رسوند:
«اون رو دیدی؟ ایسو رو؟ یکی از دانشآموزای مهربون یه مدرسهی دیگه بوده... اسمش یادم نمیاد، ولی شنیدم خیلی آرومه.»
با کنجکاوی برگشتم سمت پنجره.
«چی؟ منظورت چیه؟»
سوئو پوزخند زد، گفت:
«هیچی... فعلاً نمیخوام بگم. بعداً بهت میگم.»
من اخم کردم ولی چیزی نگفتم.
تنها چیزی که ذهنم رو گرفته بود نگاه اون دختر بود نگاه آبی غمگین و مرموز
اگه بد شرمنده
- ۵.۲k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط