سناریو تهیونگ

رقیب عشقی کیم تهیونگ...
----------------------------------------------
صبح شده بود و جنگ از قبل شروع شده بود.

-بابا، امروز مامان کنار من می‌شینه

تهی اعلام کرد و صندلی کنار تو را با هر دو دست عقب کشید.

تهیونگ، ابرو بالا انداخت:

+عجیبه، چون من از دیشب قول گرفتم امروز کنار من بشینه..

-تو که بزرگ‌تری. می‌تونی هر جای دیگه بشینی..

+بزرگ‌تر بودن دلیل نمی‌شه سهمم از مامانت کمتر باشه..

تهیونگ فنجان‌ها را روی میز گذاشت و درست همان صندلی را عقب کشید که پسرش انتخاب کرده بود.

تو خمیازه‌کشان وارد شدی.

-صبح به‌خیر. چرا هر دو دارین به یه صندلی زل می‌زنین؟

-چون بابا می‌خواد جای منو بگیره

+من فقط دارم از حق خودم دفاع می‌کنم..

-حق تو چیه؟ من بچه‌اتم!

+و من همسرِ مامانتم.

-خب؟

+خب یعنی گاهی من هم می‌خوام کنارش بشینم.

تو لبخند زدی و خواستی روی صندلی وسط بنشینی، اما هر دو هم‌زمان صندلی را به سمت خودشان کشیدند. میز تقی کرد و قاشق‌ها به هم خوردند.

+آروم!

هر دو رهایش کردند؛ بعد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، هرکدام یک طرفت نشستند. تهیونگ دستش را دور شانه‌ات انداخت. تهی هم بی‌درنگ خودش را به بازویت چسباند.

-مامان، پنکیکم رو می‌دی؟

+خودت بردار، قهرمان. مامان تازه نشسته.

-من از مامان پرسیدم.

+و من فقط خواستم کمکت کنم.

تهی لقمه‌ای برداشت و بعد سرش را روی شانه‌ ات گذاشت. تهیونگ هم برای جلب توجه، با صدایی نمایشی گفت:

+فکر کنم منم امروز به کمی محبت احتیاج دارم.

-تو هر روز محبت می‌گیری بابا!

+نه به اندازه‌ی کافی.

-مامان، بابا داره لوس‌بازی درمیاره.

+تو هم داری لوس‌بازی درمیاری.

-نه، من بچه‌ام!

+پس از امتیاز بچه‌بودنت استفاده نکن.

آن‌قدر ادامه دادند که چای سرد شد و پنکیک‌ها دست‌نخورده ماندند. ات بالاخره هر دو را وادار کرد روبه‌رویش بنشینند و گفت:

+این‌طوری که شما سرِ نوبت دعوا می‌کنین، امروز هیچ‌کدومتون کنار من نمی‌شینین.

سکوتی سنگین افتاد.

-حتی موقع کارتون؟

+حتی وقتی می‌خوایم فیلم ببینیم؟

-حتی اون موقع.

پدر و پسر نگاهی به هم انداختند؛ برای نخستین‌بار صبح، در یک جبهه بودند. تهیونگ صندلی‌اش را کمی عقب برد و تهی هم دست از چسبیدن به بازویت برداشت.

آت چند ثانیه مقاومت کرد، اما قیافه‌ی غمگین هر دو کار خودش را کرد. خندید و گفت:

+باشه، امروز نوبتی. اول صبحانه تهی کنارم می‌شینه، بعد ناهار بابا.

تهی و تهیونگ همزمان:شام؟

+شام هرکس کمتر دعوا کنه.

تهی:پس من برنده‌ام.

-هنوز روز تموم نشده، پسرم.

تهیونگ لبخند زد و این بحث تا شب ادامه داشت..
.
.
.
.
دیدگاه ها (۳)

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

dark life = ۳۷

Part 3

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁶﴿ویو راوی﴾دو روز گذشت.دو روزی که ات و ...

𓆩 پارت ۵۲ 𓆪 🖤ات با لبخند از جیمین فاصله گرفت و گفت:— برو باب...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۲ | اول باید درسم...

{استاد جدید} پارت چهارم... ات بعد از کلاس مستقیم به خانه برگ...

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط