تکپارتی یونگی

یه اتاق کوچولو، با دیوارای کِرکِره، بوی نم و یه تخت کوچیک دو نفره. اینجا بود که ا/ت و یونگی، دو تا کاراموزِ گشنه‌ی یه گروه ایدل، زندگی می‌کردن. ا/ت، با موهای بلند و مشکی و چشمای گرد و پر از یه چیزی که انگار فقط تو اون چشماش بود، یه جور “چیزی” که تو قلبش می‌چرخید و هیچ‌وقت نمی‌دونست اسمش چیه. یونگی، با اون موهای مشکیِ صافش و صورتِ همیشه بی‌قرار و یه لبخند تلخ و یه جور “چیزی” که از چشمای کوچیکش می‌بارید و تو حرف زدنش گم می‌شد.

شروعِ همه چیز، از اون صبح‌های سردِ پاییزی بود که تو اتاق خفه می‌شدند. ا/ت چای تلخِ دم کرده رو با یه قاشقِ زنگ زده هم می‌زد و یونگی با همون یه تیکه نانِ خشکِ صبحانه، مَشغول تمرین آهنگ هایش بود. اون وقت‌ها با یه لحنِ عجیبِ آروم و جدی و گاهی هم با غرغر، همدیگه رو اذیت می‌کردند. یکی می‌گفت، “وای این چه بویِ تلخیِ که تو این اتاق پیچیده‌؟”، دیگری میگفت، “با یه تیکه نون هم می‌شه زنده موند، نگران نباش”. هر روز، یه جنگِ لفظی کوتاه، بعدش سکوت.

اما این سکوت‌ها یه جوری بود که توی دل ا/ت حسِ یه چیزی می‌شد، یه چیزی که تا حالا تو هیچ‌جا حس نکرده بود. مثلِ یه پروانه‌ی کوچولو که تو سینه می‌زد و می‌گفت “تو”. و یونگی، هر بار که نگاهِ ا/ت رو می‌دید، انگار یه چیزی تو دلش می‌لرزید. انگار نه انگار که ده‌ها بار این چشاتو دیده باشه. یه “چیزی” که بهش می‌گفت یه روز همه اینا تموم میشه و بهش خوش می‌گذره.

شب‌ها، اگه هوا سرد بود، یونگی پتو رو می‌کشید تا دورِ شونه‌ی ا/ت و ا/ت با یه نگاهِ ملایم به یونگی می‌گفت، “ممنون”. این نگاه‌ها، این حرف‌های کم و بیشِ بی معنی، میدونستند که یه چیزی داره می‌سازه. یه چیزی که از غبارِ اتاق، از صدای موسیقی، از هر چیزی که تو اتاق بود، به وجود میومد.

چند هفته‌ی بعد، دقیقاً وسطِ یه تمرینِ سخت، یونگی یه جمله‌ی غافلگیر کننده گفت. “ا/ت، فکر کنم…فکر می‌کنم… عاشقتم.” هوای اتاق ساکت شد. ا/ت که دهنش تا گوش‌هاش باز شده بود، فقط تونست، “من…من هم…” رو زمزمه کنه. یونگی، لبخندِ کوچیک و معنی‌داری زد. اونا دست به دست هم دادن. حالا دیگه هیچ غریبه‌ای نبودند تو اون اتاقِ کوچک.

و یه روز، بعد از یه تمرینِ طولانی و خسته‌کننده، یونگی اروم لبایِ ا/ت رو بوسید. یه بوسه ی کوتاه، اما گرم. یه بوسه که مثل یه برقِ کوچیک تو قلب ا/ت می‌دوید. اونی که تا قبلش فقط یه پروانه بود، حالا یه پروانه ی بزرگ شده بود که با حس خوب و قویِ یونگی پرواز میکرد. اونا کم کم بیشتر همدیگه رو شناختند. داستانشون یه داستان طولانی و پر از عشق و خاطراتِ کوچک و بزرگ بود. داستانی که در اتاق کوچکِ آنها، شروع شده بود.

پایان .....
دیدگاه ها (۱)

سناریو سانزو پارت 2

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | پارت ۴ — حالا ما چی هستیم؟باران کم‌کم آرا...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط