پارت5
همین که خواستم ناهار بخورم گوشیم زنگ خورد. به صفحه اش نگاه کردم و دیدم مامان دوستم بهم زنگ زده. گوشی جواب دادم
من:سلام
م.د(مامان دوستم):سلام نیایش جان! خوبی؟
من:بله....زهرا خوبه؟(زهرا اسم دوستش هست) م.د:راستش زهرا تصادف کرده...و واسه عمل پول نیاز داریم تو پول داری بهمون قرض بدی؟
من:چی؟ تصادف کرده؟ حالش خوبه؟ (باترس و استرس)
م.د:دکتر ها گفتن باید زود عمل بشه... پول داری بهمون بدی؟
من:من هنوز حقوقم رو نگرفتم ول
پرید وسط حرفم و گفت:واقعا که نگاه کن دخترم با چه بیعرضه ای دوست شده.و گوشی رو قطع کرد.
من تو شک بودم گوشیم از دستم افتاد و اعضا نگاهشون رو به من دادند و تعجب کردن
میخواستم گریه کنم پس سریع کیفم و گوشیم رو برداشتم و به سمت دست شویی رفتم
(ویو یونجون)
داشتیم ناهار می خوردیم و حرف میزدیم و می خندیدیم که یکهو صدای افتادن گوشی اومد از سمت نیایش دیدیم گوشیش افتاد زمین نگرانش شدم تا اومدم برم سمتش سریع رفت بیرون
(ویو نیایش)
رفتم خونه چون کلاس زبان داشتم.
بعد از کلاس زبان یاد حرف های مامان دوستم و سوبین افتادم و یکلحظه احساس کردم واقعا بی عرضه ام😔😔😔
یکم ناراحت شدم و بغض کردم اما بعد یه فکری به ذهنم رسید. توخونه ی من یه تکه ی خیلی کوچکی سرامیک هست و میتونم اونجا هم تمرین کنم پس رفتم واسه تمرین اما غافل از اینکه اونجا یه لبه ی تیز وجود داره و ممکن هست زخمی بشم و همینطور هم شد. یکم که گذشت دستم محکم خورد به لبه ی تیزی و یه خراش برداشت و داشت خون میومد سریع رفتم و بستمش و بازم به تمرین ادامه دادم
برام مهم نبود دستم زخم شده چون باید بهتر میشدم
((فردا صبح) ویو نیایش)
یه لباس آستین بلند پوشیدم که باند پیچی دستم معلوم نباشه و رفتم کمپانی وقتی وارد اتاق تمرین شدم اعضا اونجا بودم. یکم تمرین کردیم من دستمو بالا کردم و یکهو....
من:سلام
م.د(مامان دوستم):سلام نیایش جان! خوبی؟
من:بله....زهرا خوبه؟(زهرا اسم دوستش هست) م.د:راستش زهرا تصادف کرده...و واسه عمل پول نیاز داریم تو پول داری بهمون قرض بدی؟
من:چی؟ تصادف کرده؟ حالش خوبه؟ (باترس و استرس)
م.د:دکتر ها گفتن باید زود عمل بشه... پول داری بهمون بدی؟
من:من هنوز حقوقم رو نگرفتم ول
پرید وسط حرفم و گفت:واقعا که نگاه کن دخترم با چه بیعرضه ای دوست شده.و گوشی رو قطع کرد.
من تو شک بودم گوشیم از دستم افتاد و اعضا نگاهشون رو به من دادند و تعجب کردن
میخواستم گریه کنم پس سریع کیفم و گوشیم رو برداشتم و به سمت دست شویی رفتم
(ویو یونجون)
داشتیم ناهار می خوردیم و حرف میزدیم و می خندیدیم که یکهو صدای افتادن گوشی اومد از سمت نیایش دیدیم گوشیش افتاد زمین نگرانش شدم تا اومدم برم سمتش سریع رفت بیرون
(ویو نیایش)
رفتم خونه چون کلاس زبان داشتم.
بعد از کلاس زبان یاد حرف های مامان دوستم و سوبین افتادم و یکلحظه احساس کردم واقعا بی عرضه ام😔😔😔
یکم ناراحت شدم و بغض کردم اما بعد یه فکری به ذهنم رسید. توخونه ی من یه تکه ی خیلی کوچکی سرامیک هست و میتونم اونجا هم تمرین کنم پس رفتم واسه تمرین اما غافل از اینکه اونجا یه لبه ی تیز وجود داره و ممکن هست زخمی بشم و همینطور هم شد. یکم که گذشت دستم محکم خورد به لبه ی تیزی و یه خراش برداشت و داشت خون میومد سریع رفتم و بستمش و بازم به تمرین ادامه دادم
برام مهم نبود دستم زخم شده چون باید بهتر میشدم
((فردا صبح) ویو نیایش)
یه لباس آستین بلند پوشیدم که باند پیچی دستم معلوم نباشه و رفتم کمپانی وقتی وارد اتاق تمرین شدم اعضا اونجا بودم. یکم تمرین کردیم من دستمو بالا کردم و یکهو....
- ۶.۴k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط