سناریو ساسونارو
نقاب تنهایی
پارت ۳۰
ساسوکه و ناروتو از خونه اومدن بیرون و راه افتادن
🍥: ساسوکه استرس نداری
💙: نه چرا باید داشته باشم
🍥: اخه قرار دربارهی یه گروه خطرناک تحقیق کنیم
💙: اصلا مهم نیست من از پسش برمیام ولی اگه میگی که میترسی اون دیگه بحثش جداست
🍥: نخیر هیچم اینطور نیست من نمیترسم
💙: به اون شک دارم😏
🍥: ساسوکههه💢
🍥: چون امگام اینو میگی
💙: ممکنه
🍥: بهت میگم بهتره امگا ها رو دسته کم نگیری
💙: اوه واقعا
🍥: بله اقای الفا خان
💙: که اینطور پس اگه الفایی این کار رو کنه چی
ساسوکه نزدیک ناروتو شد و دستشو دور کمر ناروتو انداخت و ناروتو رو کشید طرف خودش صورتاشون درست روبهروی هم بود ناروتو از این حرکت یهویی ساسوکه تعجب کرد و بدنش لرزید و شروع کرد به فرمون بخش کردن صورتش قرمز قرمز شده بود و با دستاش ساسوکه رو هل میداد ولی فایده ای نداشت
🍥: س.سا.سا..سوکه.. چی..چیکار ... میکنی
💙: هیچی فقط دارم بهت نشون میدم
🍥: ب.باشه..ف.فقط ... یک..یکم..ف.فاصله.. ب..بگیر
💙: نمیشه
ساسوکه شروع کرد به بو کردن گردن ناروتو و این باعث شد از کلهی ناروتو دود بلند شد
ساسوکه سرشو بیرون اورد و وقتی واکنش ناروتو رو دید شروع کرد به خندیدن
💙: چیشد تو که گفتی نمیترسی
🍥: ساسوکه خودم میکشمت
💙: باشه باشه حرص نخور بیا اب بخور
ساسوکه دست کرد تو کولش و اب دراورد و داد به ناروتو ولی وقتی میخواست اب رو دربیاره نبود چیزی رو حس کرد و سرشو کرد تو کوله
💙: ای وای جاش گذاشتم
🍥: چی رو
💙: چادر مسافرتیم جا مونده
🍥: صبر کن ساسوکه کجا میری
💙: دارم میرم بیارمش تو برو
🍥: نه منم باهات میام
💙: پس بجنب
.............................................................
ساسوکه و ناروتو نفس نفس میزدن چون عین اسب دوییده بودن و دیگه جونی نداشتن ساسوکه اومد در رو باز کنه ولی ای کاش باز نمیکرد چون تا در رو باز کرد و تو رو نگاه کرد مثل مجسمه خشک شد انگار تو خونه بمب انداخته باشن کل کوسنا افتاده بودن گلدونه ها کج شده بودن و خاکشون ریخته بود یه عالمه توپ روی زمین بود همه ی ظرفا ریخته بود پرده کنده شده بود پشتی ها جرواجر شده بودن کل زمین رده پای گربه بود و بله میو با پای اردی روی اوپن راه میرفت و برای خودش قر میداد ساسوکه به شدت سگ شد
💙: میووووووووو کشتمتتتتت🤬🤬🤬
ساسوکه دویید دنبال میو حالا هی میو بدو هی ساسوکه بدو دور تا دور خونه رو دوییدن میو پرید تو کابینت هی ساسوکه میپرید که بهش برسه
💙: بیا پایین پدرسگگگگ💢💢
میو شروع کرد به کاسه پرت کردن به سمت ساسوکه. ساسوکه هم جاخالی میداد بعد میو پرید رفت زیر مبل ساسوکه رفت مبل رو بلند کرد ولی میو از زیرش فرار کرد و پرید تو بغل ناروتو
💙: ناروتو بدش به من💢
🍥: نه ساسوکه ولش کن گناه داره
💙: نگاه کن چیکار کرده💢
🍥: عیبی نداره ولش کن
💙: اوففف
ناروتو میو رو بغل کرد و شروع کرد به ماچش کردن میو هم خیلی خوشش میومد که ناروتو نازش کنه و به ساسوکه نگاه میکرد و انگار داشت پوزخند میزد بهش مثل اینکه داشت میگفت: چی شد دیدی منو بیشتر دوست داره حالا بسوز میندازی گردن من دیگه از این غلطا نکن😏
ساسوکه با اعصاب خورد رفت بالا و چادرش رو اورد
💙: خب ناروتو برش داشتم حالا ولش کن بیا بریم
🍥: باشه خدافظ کوچولوی من
ناروتو میو رو یه ماچ گنده کرد و گذاشتش زمین و ساسوکه و ناروتو رفتن
رسیدن همه اومده بودن همهی گروه ها اونجا بودن چو هم رسیده بود
اسوما: به به بالاخره رسیدین الحق که شاگرد کاکاشی هستین
گای: درستهههه این استادتون هم ما رو علاف کرد
💙: یه مشکلی پیش اومده بود
🍥: اره
اسوما: باشه حالا مهم نیست راه میوفتیم
و همه ی گروه ها حرکتشون رو شروع کردن
ولی نمیدوستن یکی داره اونا رو میپایه
ناشناس از طریق گوی داشت اونا رو میدید
ناشناس: هاهاهاهاها پس دارن میان بیان بیان منتظرتونم هاها😈
_________________________________________
پایان 😁
پارت ۳۰
ساسوکه و ناروتو از خونه اومدن بیرون و راه افتادن
🍥: ساسوکه استرس نداری
💙: نه چرا باید داشته باشم
🍥: اخه قرار دربارهی یه گروه خطرناک تحقیق کنیم
💙: اصلا مهم نیست من از پسش برمیام ولی اگه میگی که میترسی اون دیگه بحثش جداست
🍥: نخیر هیچم اینطور نیست من نمیترسم
💙: به اون شک دارم😏
🍥: ساسوکههه💢
🍥: چون امگام اینو میگی
💙: ممکنه
🍥: بهت میگم بهتره امگا ها رو دسته کم نگیری
💙: اوه واقعا
🍥: بله اقای الفا خان
💙: که اینطور پس اگه الفایی این کار رو کنه چی
ساسوکه نزدیک ناروتو شد و دستشو دور کمر ناروتو انداخت و ناروتو رو کشید طرف خودش صورتاشون درست روبهروی هم بود ناروتو از این حرکت یهویی ساسوکه تعجب کرد و بدنش لرزید و شروع کرد به فرمون بخش کردن صورتش قرمز قرمز شده بود و با دستاش ساسوکه رو هل میداد ولی فایده ای نداشت
🍥: س.سا.سا..سوکه.. چی..چیکار ... میکنی
💙: هیچی فقط دارم بهت نشون میدم
🍥: ب.باشه..ف.فقط ... یک..یکم..ف.فاصله.. ب..بگیر
💙: نمیشه
ساسوکه شروع کرد به بو کردن گردن ناروتو و این باعث شد از کلهی ناروتو دود بلند شد
ساسوکه سرشو بیرون اورد و وقتی واکنش ناروتو رو دید شروع کرد به خندیدن
💙: چیشد تو که گفتی نمیترسی
🍥: ساسوکه خودم میکشمت
💙: باشه باشه حرص نخور بیا اب بخور
ساسوکه دست کرد تو کولش و اب دراورد و داد به ناروتو ولی وقتی میخواست اب رو دربیاره نبود چیزی رو حس کرد و سرشو کرد تو کوله
💙: ای وای جاش گذاشتم
🍥: چی رو
💙: چادر مسافرتیم جا مونده
🍥: صبر کن ساسوکه کجا میری
💙: دارم میرم بیارمش تو برو
🍥: نه منم باهات میام
💙: پس بجنب
.............................................................
ساسوکه و ناروتو نفس نفس میزدن چون عین اسب دوییده بودن و دیگه جونی نداشتن ساسوکه اومد در رو باز کنه ولی ای کاش باز نمیکرد چون تا در رو باز کرد و تو رو نگاه کرد مثل مجسمه خشک شد انگار تو خونه بمب انداخته باشن کل کوسنا افتاده بودن گلدونه ها کج شده بودن و خاکشون ریخته بود یه عالمه توپ روی زمین بود همه ی ظرفا ریخته بود پرده کنده شده بود پشتی ها جرواجر شده بودن کل زمین رده پای گربه بود و بله میو با پای اردی روی اوپن راه میرفت و برای خودش قر میداد ساسوکه به شدت سگ شد
💙: میووووووووو کشتمتتتتت🤬🤬🤬
ساسوکه دویید دنبال میو حالا هی میو بدو هی ساسوکه بدو دور تا دور خونه رو دوییدن میو پرید تو کابینت هی ساسوکه میپرید که بهش برسه
💙: بیا پایین پدرسگگگگ💢💢
میو شروع کرد به کاسه پرت کردن به سمت ساسوکه. ساسوکه هم جاخالی میداد بعد میو پرید رفت زیر مبل ساسوکه رفت مبل رو بلند کرد ولی میو از زیرش فرار کرد و پرید تو بغل ناروتو
💙: ناروتو بدش به من💢
🍥: نه ساسوکه ولش کن گناه داره
💙: نگاه کن چیکار کرده💢
🍥: عیبی نداره ولش کن
💙: اوففف
ناروتو میو رو بغل کرد و شروع کرد به ماچش کردن میو هم خیلی خوشش میومد که ناروتو نازش کنه و به ساسوکه نگاه میکرد و انگار داشت پوزخند میزد بهش مثل اینکه داشت میگفت: چی شد دیدی منو بیشتر دوست داره حالا بسوز میندازی گردن من دیگه از این غلطا نکن😏
ساسوکه با اعصاب خورد رفت بالا و چادرش رو اورد
💙: خب ناروتو برش داشتم حالا ولش کن بیا بریم
🍥: باشه خدافظ کوچولوی من
ناروتو میو رو یه ماچ گنده کرد و گذاشتش زمین و ساسوکه و ناروتو رفتن
رسیدن همه اومده بودن همهی گروه ها اونجا بودن چو هم رسیده بود
اسوما: به به بالاخره رسیدین الحق که شاگرد کاکاشی هستین
گای: درستهههه این استادتون هم ما رو علاف کرد
💙: یه مشکلی پیش اومده بود
🍥: اره
اسوما: باشه حالا مهم نیست راه میوفتیم
و همه ی گروه ها حرکتشون رو شروع کردن
ولی نمیدوستن یکی داره اونا رو میپایه
ناشناس از طریق گوی داشت اونا رو میدید
ناشناس: هاهاهاهاها پس دارن میان بیان بیان منتظرتونم هاها😈
_________________________________________
پایان 😁
- ۱۵.۵k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط