صدای پا می آید...

صدای پا می آید...
هیزم می آورند...
راوی روایت نکن...
زمین خوردن بانوکه دیدن ندارد...
قصه ی یتیمی که گفتن ندارد...
من مانده ام و چادر خاکی بانو...
میخ و در و آتش...
غم و اشک و صبر...
چادرم این روز ها عجیب بهانه ی مادرش را می گیرد...
دیدگاه ها (۶)

دختر بابایی می شود امروز بازار"روایت‌های عاشقانه"داغ است؛ عد...

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

### پارت هفتم: «سایه‌ی تردید در راهروهای سفید»راهروهای اداره...

007-پنهان در مه - پارت ۶۸

داستان کودکانه «ستاره‌ای که در قلب ما می‌درخشد» به نویسندگی ...

قصه سی و ششم: نرجس خاتون بخش اول

جن و همزاد ...

صدای پا می آید...هیزم می آورند...راوی روایت نکن...زمین خوردن...

صدای پا می آید... هیزم می آورند... راوی روایت نکن... زمین...

صدای پا می آید...هیزم می آورند...راوی روایت نکن...زانو زدن ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط