صدای پا می آید...هیزم می آورند...راوی روایت نکن...زانو زدن بانو که دیدن ندارد...قصه ی یتیمی که گفتن ندارد...من مانده ام و چادر خاکی بانو...میخ و در و آتش...غم و اشک و صبر...چادرم این روزها عجیب بهانه صاحبش را میگیرد...