پارت 5
(ده مین بعد)
راوی
زنگ در خورد جونگ کوک رفت در و باز کرد هانا
با قیافه پریشون اومد داخل
هانا. داداشی کجایی(نگران)
_اینجام
_وا چت شده
(هانا شروع به گریه میکنه)
هانا. ماما.... ن
_هانا چی شدهههه
_بیا بشین
همه. سلام
هانا. سلام
_توضیح بده
هانا. مامان تو اتاق عمله
_چرااااا
جی کی. تهیونگ اروم باش
هانا. یادت میاد مامان میگفت یه دختره ای و برات انتخاب کرده؟
_اره
هانا. ولی اصلا جواب هم نداده
_خب
هانا. مثل این که خواهر این دختره کلیه هاش مشکل دارن و باید سریع پیوند پیوند پیدا میکردن مامان به اینا گفته یکی از کله هاشو میده تا دختره با تو ازدواج کنه
_چیییییی(داد) چرا اخههه
هانا. مثل این که دختره از این خانواده های با اصل و نسبه خوده دختره شرکت داره مستقله همه معیار های یه زن ایده عال و داره
_ولی اخه من نمیخوام
هانا. مامان اینکار و کرده تا هیچ کس نتنه مخالفت کنه
جیمین. ولی شاید مثلا تهیونگ نخواد
هانا. دختره هم نمیخواد خواهرش ناتنیه و خونش به خانواده خودش نمیخوره نمیتونستن کلیه بدن بهش یک ساعت وقت داشتن کلیه پیدا کنن
_من نمیخوام اینطوری بشه
هانا. میفهمی دختره وقتی فهمیده چیکار کرده؟
_چی
هانا. دختره رئیس بابا هم میشه بعد این تمام سود این چند ماه دستشه خانوادشم تو شرکتش سهم دارن این حساب پولارو مسدود کرده کسی نمیتونه ازش پول برداره خودشم ناپدید شده
_عجیبه
هانا. خواهرش کوچولوعه کلا 12 سالشه شاید به خاطرش برگرده
_ولی ظلمه
هانا. این حلقه هم مامان داد گفته دستت کن همیشه
_ولی اخه
هانا. دلشو نشکون اینقد داره برات تلاش میکنه
هانا. حالا ما که عروس خانوادمون و تاحالا ندیدیم بابا میگفت خیلی ترسناکه
_حلقه و بده
_بچه ها ما میریم خونه تا ببینیم برنامه بعدی مامانم چیه
بعد سه مین رسیدیم خونه
رفتم تو اتاقم و
افتادم رو تخت و خوابیدم
به حلقه ای که الان دستمه نگاه کردم
که معلوم نیست اخرش چی میشه
راوی
زنگ در خورد جونگ کوک رفت در و باز کرد هانا
با قیافه پریشون اومد داخل
هانا. داداشی کجایی(نگران)
_اینجام
_وا چت شده
(هانا شروع به گریه میکنه)
هانا. ماما.... ن
_هانا چی شدهههه
_بیا بشین
همه. سلام
هانا. سلام
_توضیح بده
هانا. مامان تو اتاق عمله
_چرااااا
جی کی. تهیونگ اروم باش
هانا. یادت میاد مامان میگفت یه دختره ای و برات انتخاب کرده؟
_اره
هانا. ولی اصلا جواب هم نداده
_خب
هانا. مثل این که خواهر این دختره کلیه هاش مشکل دارن و باید سریع پیوند پیوند پیدا میکردن مامان به اینا گفته یکی از کله هاشو میده تا دختره با تو ازدواج کنه
_چیییییی(داد) چرا اخههه
هانا. مثل این که دختره از این خانواده های با اصل و نسبه خوده دختره شرکت داره مستقله همه معیار های یه زن ایده عال و داره
_ولی اخه من نمیخوام
هانا. مامان اینکار و کرده تا هیچ کس نتنه مخالفت کنه
جیمین. ولی شاید مثلا تهیونگ نخواد
هانا. دختره هم نمیخواد خواهرش ناتنیه و خونش به خانواده خودش نمیخوره نمیتونستن کلیه بدن بهش یک ساعت وقت داشتن کلیه پیدا کنن
_من نمیخوام اینطوری بشه
هانا. میفهمی دختره وقتی فهمیده چیکار کرده؟
_چی
هانا. دختره رئیس بابا هم میشه بعد این تمام سود این چند ماه دستشه خانوادشم تو شرکتش سهم دارن این حساب پولارو مسدود کرده کسی نمیتونه ازش پول برداره خودشم ناپدید شده
_عجیبه
هانا. خواهرش کوچولوعه کلا 12 سالشه شاید به خاطرش برگرده
_ولی ظلمه
هانا. این حلقه هم مامان داد گفته دستت کن همیشه
_ولی اخه
هانا. دلشو نشکون اینقد داره برات تلاش میکنه
هانا. حالا ما که عروس خانوادمون و تاحالا ندیدیم بابا میگفت خیلی ترسناکه
_حلقه و بده
_بچه ها ما میریم خونه تا ببینیم برنامه بعدی مامانم چیه
بعد سه مین رسیدیم خونه
رفتم تو اتاقم و
افتادم رو تخت و خوابیدم
به حلقه ای که الان دستمه نگاه کردم
که معلوم نیست اخرش چی میشه
- ۷.۵k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط