ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.8
ا.ت:درسته
کوک:...اهم
ا.ت:چیه
کوک:منم نیاز به آمادگی دارم *نگاه شیطون
ا.ت:فرصت طلب
......
ته مین:چیشد با بابات حرف زدی
کانگ وو:نه فرصت نشد ولی امروز بعد مدرسه میاد دنبالم تا باهم حرف بزنیم
ته مین:آها...چی وایسا لعنتی یعنی قراره برای اولین بار جئون جونگ کوک بزرگ و خطرناکو از نزدیک ببینم
کانگ وو:میدونی ممکنه اون برای شما ترسناک و خطرناک باشه اما برای منو مامانم مکان امنه هرجا که اون باشه امنیت ماام اونجاست همه فکر میکنن ترسناکه ولی اونم مهربونیای خودشو داره
ته مین:که هیچ کس جز خانوادش اون مهربونیو ندیده
کانگ وو:خب چیه انتظار نداری که وقتی یه غریبه رو میبینه آغوششو باز کنه و بگه بیا بغلم رفیق همه چیمو به پات میریزم
سویون:درسته
کانگ وو: تو از کجا پیدات شد
ته مین:همش فالگوش وایمیسی مگه مگسی که همه جا هستی
کانگ وو:هیی باهاش درست صحبت کن
ته مین:چرا نکنه عاشقش شدی
کانگ وو:این چه حرفیه اون دختر داییمه مثل خواهرمه
ته مین:باشه ارباب
سویون:هر دختر و پسری که از هم حمایت کنن دلیل نمیشه عاشق هم باشن
کانگ وو:درسته
سویون:هی زنگ خورد دیگه باید بریم فعلا
کانگته:فعلا
.....
/هی اون جئون جونگ کوکه؟
÷اره فکر کنم چقدر خفنه
/ولی اینجا چیکار داره
÷خنگ چیکار میخواد داشته باشه حتما اومده دنبال پسرش دیگه
ته مین:هی کانگ وو بابات از نزدیک خیلی گنده و جذابه الان میفهمم به کی کشیدی
کانگ وو:پس چی
کانگ وو:سلام بابا
کوک:سلام پسرم
ته مین:سلام ارباب
کوک:سلام
کانگ وو:آمم بابا این دوستمه ته مین
کوک:تو پسر شین خودمونی نه
ته مین:بله ارباب شما منو میشناسین؟
کوک:اره پسر تو پیش خودمون بزرگ شدی .بریم؟
کانگ وو:بریم
کوک:پس خدافظ
ته مین:خدافظ ارباب
کانگ وو:فعلا
و سوار ماشین شدن و راه افتادن
کوک:خب بگو ببینم چی اینهمه ذهن پسرمو درگیر کرده
کانگ وو:بابا ...خب راستش ..
کوک:چیشده پسر
کانگ وو:بابا سویون وقتی دایی و زندایی الیز حرف میزدن شنیده که چوی ته جونگ همه چیو فهمیده و داره برای کشتنت نقشه میکشه
کوک:چی...پس بالاخره فهمید
کانگ وو:چی بابا تو میدونستی
کوک:اره پسرم اره فقط نمیدونستم کی با خبر میشه
همون لحظه گوشیه کوک زنگ خورد و اسم یونگی رو صفحه زاهر شد و جواب داد
کوک:الو
....
کوک:خب بگو
...
کوک:فهمیدم هیونگ با خبر شدم
....
کوک:باشه بعدا حرف میزنیم
...
کوک:فعلا
و قطع کرد
کانگ وو:چیشده
کوک:هیچی اونم داشت درباره ته جونگ میگفت
کانگ وو:بابا میخوای چیکار کنی...من نمیخوام تو و مامان چیزیتون بشه
کوک:خب ببین کانگ وو منو مامانت نمیخواستیم تو از چیزی با خبر بشی تا از دنیای تاریک ما دور بمونی اما حالا که فهمیدی ...باید یاد بگیری که بجنگی
کانگ وو:من امادم بابا تو همه چیو بهم یاد دادی پس الانم کاملا مسلطم کن منم میخوام کنار تو باهاش بجنگم من پسر توام و همه میگن شبیه توام پس از این به بعد همه جا باهاتم و کنارت میجنگم تو از منو مامان محافظت میکنی و منم از تو و مامان
کوک:خیلی بزرگ شدی کانگ وو ...ببخشید اگه این همه مدت برات کم گذاشتم جبران میکنم
کانگ وو:نه بابا تو برام کم نزاشتی تو 16 سال تمام تو این دنیای پر خطر از منو مامان محافظت کردی و درگیر بودی ولی از این به بعد منم کمکت میکنم
کوک:مرسی پسرم قول میدم بعد شکست دادن این مرتیکه در ارامش زندگی کنیم
کانگ وو:من باورت دارم بابا
کوک:خوبه*لبخند
....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
chapter:2
P.8
ا.ت:درسته
کوک:...اهم
ا.ت:چیه
کوک:منم نیاز به آمادگی دارم *نگاه شیطون
ا.ت:فرصت طلب
......
ته مین:چیشد با بابات حرف زدی
کانگ وو:نه فرصت نشد ولی امروز بعد مدرسه میاد دنبالم تا باهم حرف بزنیم
ته مین:آها...چی وایسا لعنتی یعنی قراره برای اولین بار جئون جونگ کوک بزرگ و خطرناکو از نزدیک ببینم
کانگ وو:میدونی ممکنه اون برای شما ترسناک و خطرناک باشه اما برای منو مامانم مکان امنه هرجا که اون باشه امنیت ماام اونجاست همه فکر میکنن ترسناکه ولی اونم مهربونیای خودشو داره
ته مین:که هیچ کس جز خانوادش اون مهربونیو ندیده
کانگ وو:خب چیه انتظار نداری که وقتی یه غریبه رو میبینه آغوششو باز کنه و بگه بیا بغلم رفیق همه چیمو به پات میریزم
سویون:درسته
کانگ وو: تو از کجا پیدات شد
ته مین:همش فالگوش وایمیسی مگه مگسی که همه جا هستی
کانگ وو:هیی باهاش درست صحبت کن
ته مین:چرا نکنه عاشقش شدی
کانگ وو:این چه حرفیه اون دختر داییمه مثل خواهرمه
ته مین:باشه ارباب
سویون:هر دختر و پسری که از هم حمایت کنن دلیل نمیشه عاشق هم باشن
کانگ وو:درسته
سویون:هی زنگ خورد دیگه باید بریم فعلا
کانگته:فعلا
.....
/هی اون جئون جونگ کوکه؟
÷اره فکر کنم چقدر خفنه
/ولی اینجا چیکار داره
÷خنگ چیکار میخواد داشته باشه حتما اومده دنبال پسرش دیگه
ته مین:هی کانگ وو بابات از نزدیک خیلی گنده و جذابه الان میفهمم به کی کشیدی
کانگ وو:پس چی
کانگ وو:سلام بابا
کوک:سلام پسرم
ته مین:سلام ارباب
کوک:سلام
کانگ وو:آمم بابا این دوستمه ته مین
کوک:تو پسر شین خودمونی نه
ته مین:بله ارباب شما منو میشناسین؟
کوک:اره پسر تو پیش خودمون بزرگ شدی .بریم؟
کانگ وو:بریم
کوک:پس خدافظ
ته مین:خدافظ ارباب
کانگ وو:فعلا
و سوار ماشین شدن و راه افتادن
کوک:خب بگو ببینم چی اینهمه ذهن پسرمو درگیر کرده
کانگ وو:بابا ...خب راستش ..
کوک:چیشده پسر
کانگ وو:بابا سویون وقتی دایی و زندایی الیز حرف میزدن شنیده که چوی ته جونگ همه چیو فهمیده و داره برای کشتنت نقشه میکشه
کوک:چی...پس بالاخره فهمید
کانگ وو:چی بابا تو میدونستی
کوک:اره پسرم اره فقط نمیدونستم کی با خبر میشه
همون لحظه گوشیه کوک زنگ خورد و اسم یونگی رو صفحه زاهر شد و جواب داد
کوک:الو
....
کوک:خب بگو
...
کوک:فهمیدم هیونگ با خبر شدم
....
کوک:باشه بعدا حرف میزنیم
...
کوک:فعلا
و قطع کرد
کانگ وو:چیشده
کوک:هیچی اونم داشت درباره ته جونگ میگفت
کانگ وو:بابا میخوای چیکار کنی...من نمیخوام تو و مامان چیزیتون بشه
کوک:خب ببین کانگ وو منو مامانت نمیخواستیم تو از چیزی با خبر بشی تا از دنیای تاریک ما دور بمونی اما حالا که فهمیدی ...باید یاد بگیری که بجنگی
کانگ وو:من امادم بابا تو همه چیو بهم یاد دادی پس الانم کاملا مسلطم کن منم میخوام کنار تو باهاش بجنگم من پسر توام و همه میگن شبیه توام پس از این به بعد همه جا باهاتم و کنارت میجنگم تو از منو مامان محافظت میکنی و منم از تو و مامان
کوک:خیلی بزرگ شدی کانگ وو ...ببخشید اگه این همه مدت برات کم گذاشتم جبران میکنم
کانگ وو:نه بابا تو برام کم نزاشتی تو 16 سال تمام تو این دنیای پر خطر از منو مامان محافظت کردی و درگیر بودی ولی از این به بعد منم کمکت میکنم
کوک:مرسی پسرم قول میدم بعد شکست دادن این مرتیکه در ارامش زندگی کنیم
کانگ وو:من باورت دارم بابا
کوک:خوبه*لبخند
....
«دشمنِ اصلی، تازه از سایهها برخاسته است.»
- ۱.۶k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط