فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥𝟥
فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟥𝟥
𝟣 سال و 𝟨 ماه بعد.
𝟣 و نیم سال گذشت همه با خوشی کنار هم بودن، یونجی و یون جه بیشتر همو شناخته بودن بیشتر عاشق هم شدن، سوهو با یک دختر توی محل کارش اشنا شده بود و ازش خوشش اومده بود! و یونمین، کلی کنار هم خوش بودن، تازه از ویبر/اتوری که یون جه خریده بود هم استفاده کردن!
صدای زنگ به صدا در اومد، یونجی به سمت در رفت و در رو باز کرد.
- مامان؟
یونجی با صدای ارومی گفت و ابرو هاش بالا رفت
- برو کنار دختره ی جنـ/ده، اون داداش ولگردت کجاست
دخترش رو کنار زد و وارد خونه شد، یونگی و جیمین که روی مبل نشسته بودن و فیلم میدیدن با صدای بلندی که شنیدن بلند شدن با مادر یونگی مواجه شدن
پشت سر مادرشون اقای مین، پدرشون هم وارد شد
یونگی انگار چاقویی توی قلبش فرو شده باشه قلبش تیر کشید و خاطرات بدش زنده شد.
- به به یونگی، پارسال دوست امسال اشنا
پدرش گفت و دست به سینه وایساد
- خجالت نمیکشی خواهرتو پر کردی بیاد پیشت؟ جدا از اون انداختیش کنار یه پسره ی بی سر و پا
بعد به جیمین اشاره کرد، صداش بلند و رقت انگیز بود، یونگی چشماشو بست و به هم فشار داد و دستاش رو مشت کرد تا چیزی نگه
( منظور مادر یونگی این بود که خواهرت رو اوردی خونت که پیش یک پسر باشه )
- معلوم نیست اینجا چیکار میکردین تا الان، بی غیرت
یونگی دیگه صبرش لبریز شد
- وقتی ذره ای به بچتون اعتماد ندارین نیازی نیست حرفی بزنین، این پسر دوست پسر منه!
یونگی اروم گفت و با نگاه سردی بهشون نگاه کرد
پدرش پوزخندی زد و ابروش بالا رفت، یونجی حالا فهمیده بود خونسردی یونگی توی هر حالتی به باباشون رفته
مادرش قهقهه زد و دست به کمر وایساد
- تا وقتی پیش ما بودی با علایق مسخرت آبرومون رو بردی، الانم با همجنس گرا بازیت؟ خیلی آشغالی پسره ی..
ادامه ی حرفش توسط جیمین قطع شد
- شما حق ندارین اینجوری باهاش حرف بزنین
پدرش جلو اومد و با صدای بلندی گفت
- به تو چه ربطی داره؟ از دوست پسرت دفاع میکنی هر/زه؟
این دیگه تهش بود، به عزیز کرده ی قلبش؟ به نارنگی کوچولوش گفتن هر/زه؟
یونگی با حالت تهاجمی سمت پدرش رفت و یقش رو گرفت و تو صورتش داد زد...
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
𝟣 سال و 𝟨 ماه بعد.
𝟣 و نیم سال گذشت همه با خوشی کنار هم بودن، یونجی و یون جه بیشتر همو شناخته بودن بیشتر عاشق هم شدن، سوهو با یک دختر توی محل کارش اشنا شده بود و ازش خوشش اومده بود! و یونمین، کلی کنار هم خوش بودن، تازه از ویبر/اتوری که یون جه خریده بود هم استفاده کردن!
صدای زنگ به صدا در اومد، یونجی به سمت در رفت و در رو باز کرد.
- مامان؟
یونجی با صدای ارومی گفت و ابرو هاش بالا رفت
- برو کنار دختره ی جنـ/ده، اون داداش ولگردت کجاست
دخترش رو کنار زد و وارد خونه شد، یونگی و جیمین که روی مبل نشسته بودن و فیلم میدیدن با صدای بلندی که شنیدن بلند شدن با مادر یونگی مواجه شدن
پشت سر مادرشون اقای مین، پدرشون هم وارد شد
یونگی انگار چاقویی توی قلبش فرو شده باشه قلبش تیر کشید و خاطرات بدش زنده شد.
- به به یونگی، پارسال دوست امسال اشنا
پدرش گفت و دست به سینه وایساد
- خجالت نمیکشی خواهرتو پر کردی بیاد پیشت؟ جدا از اون انداختیش کنار یه پسره ی بی سر و پا
بعد به جیمین اشاره کرد، صداش بلند و رقت انگیز بود، یونگی چشماشو بست و به هم فشار داد و دستاش رو مشت کرد تا چیزی نگه
( منظور مادر یونگی این بود که خواهرت رو اوردی خونت که پیش یک پسر باشه )
- معلوم نیست اینجا چیکار میکردین تا الان، بی غیرت
یونگی دیگه صبرش لبریز شد
- وقتی ذره ای به بچتون اعتماد ندارین نیازی نیست حرفی بزنین، این پسر دوست پسر منه!
یونگی اروم گفت و با نگاه سردی بهشون نگاه کرد
پدرش پوزخندی زد و ابروش بالا رفت، یونجی حالا فهمیده بود خونسردی یونگی توی هر حالتی به باباشون رفته
مادرش قهقهه زد و دست به کمر وایساد
- تا وقتی پیش ما بودی با علایق مسخرت آبرومون رو بردی، الانم با همجنس گرا بازیت؟ خیلی آشغالی پسره ی..
ادامه ی حرفش توسط جیمین قطع شد
- شما حق ندارین اینجوری باهاش حرف بزنین
پدرش جلو اومد و با صدای بلندی گفت
- به تو چه ربطی داره؟ از دوست پسرت دفاع میکنی هر/زه؟
این دیگه تهش بود، به عزیز کرده ی قلبش؟ به نارنگی کوچولوش گفتن هر/زه؟
یونگی با حالت تهاجمی سمت پدرش رفت و یقش رو گرفت و تو صورتش داد زد...
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
- ۱۷۸
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط