*_* زندگی متفاوت
🐾پارت 72
#paniz
یکم از دردم کم شده بود
دختره ی ایکبری ووییی حوصله ام سر رفته بود گوشیم نبود که زنگ بزنم مجبور شدم برم پیشه رضا از رو تخت بلند شدم دستم رو شکمم گذاشتم بعضی جاها تیر میکشید ولی
قابل تحمل بود
اومدم بیرون و به سمت اتاق ته راهرو رفتم خدا خدا میکردم که قبول کنه
که ساحل از اتاق رضا اومد بیرون شونه ای به من زد
رفت تو اتاقش درو محکم کوبید
خدایا این دیگه کی بود به راهم ادامه دادم رسیدم به در اتاقش
نفس پر استرسم فوت کردم بیرون در زدم وارد اتاق شدم که رضا سرش اورد بالا
رضا:جانم بازم درد میکنه
در بستم رفتم هرچی مظلومیت داشتم ریختم تو چهرم
رضا بلند شد اومد جلو دستش گذاشت رو دستم
رضا:واقعا معذرت میخام
پانیذ:نه بخاطر اون نیس میخام با مهشاد حرف بزنم
رضا:خب حرف بزن و اگه بخای حرف بزنی به گوشی احتیاج داری اره
پانیذ:اوهوم حالا گوشیت به من میدی
رضا :باشع بیا
گوشیش داد دستم
رضا:رمزش 1208
پانید:مشکلی نداره برم اتاقم حرف بزنم بیام
رضا:نه برو
پانیذ:ممنوننن
لپش بوس کرد از اتاقش رفتم بیرونن
اخخخ خداایاا شکرت رفتم تو اتاقم خودم نشستم روتخت
با شوق و ذوق صفحه گوشیش بازکردم
پس زمینه گوشیش مشکی بود رمزش زدم
با تعجب داشتم به پس زمینه دوم گوشیش نگاه میکردم واییی این عکس منو از کجا اورده بود
نچ نچ نگاش کن توردخدا بی حیا رو اخه عکس منو گذاشته پس زمینش اصن خوب کاری کرده گذاشته
اگه بر من نمیذاشت پس بر اون ساحل بیریخت میذاشت
بیخیال حرفای مسخرم شدم رفتم تو تماس تلفناتش شماره ی مهشاد گرفتم
یه بوق
دو بوق
سه بوق
چهار بوق
دیگه داشتم نگران میشدم
پنجمین بوق
که بلخره برداشت
مهشاد:بله
پانید:سلامم
مهشاد:تویی پانیی گوشیه کی این
پانیذ:اره خودمم گوشیه رضا
مهشاد:اووو
پانیذ:چیه
مهشاد:عاشقش شدیی
پانیذ:نمیدونم شاید ولیی خیلی خوبه پیشش احساس ارامش میکنم قلبم همیشه وقتی پیشه اون خودش میکوبه وایییی نمیدونی که
مهشاد:خب پس عاشق شدی ساحل چی اون چیشد
پانید:(کل ماجرای از دیروز تا الان تعریف کرد با سانسور البته)
مهشاد؛ وایی بسه پانیذ خدایی همچین حرفی زدی اره
پانیذ:ارع خب نمیتونستم اونجوری بهش زل بزنم منم از رابطه امون با رضا دفاع کرردم
مهشاد:پس خاعرم عاشقق شده ارهه
پانیذ:ارع
از پشت تلفن صدای مهراب شنیدم ک میگفت عشقممم نمیای خسته شدم من
پانیذ:صدا مهراب بود
مهشاد هول زده گفت
مهشاد:نه مهراب اینجا چیکار میکنه دختر
پانید:نه صدا مهراب بود
مهشاد:پانید خیالاتی شدی دختر انقدر تنها نمون
پانید:باشه بابا
مهشاد:پانیذ بابام داره صدام میزنه خدافز
پانید:خدافز
گوشی رو قط کرده من بعدا حساب تو میرسم مهشاد خانم
پانیذذ عاشق کردمم خوبهه
#paniz
یکم از دردم کم شده بود
دختره ی ایکبری ووییی حوصله ام سر رفته بود گوشیم نبود که زنگ بزنم مجبور شدم برم پیشه رضا از رو تخت بلند شدم دستم رو شکمم گذاشتم بعضی جاها تیر میکشید ولی
قابل تحمل بود
اومدم بیرون و به سمت اتاق ته راهرو رفتم خدا خدا میکردم که قبول کنه
که ساحل از اتاق رضا اومد بیرون شونه ای به من زد
رفت تو اتاقش درو محکم کوبید
خدایا این دیگه کی بود به راهم ادامه دادم رسیدم به در اتاقش
نفس پر استرسم فوت کردم بیرون در زدم وارد اتاق شدم که رضا سرش اورد بالا
رضا:جانم بازم درد میکنه
در بستم رفتم هرچی مظلومیت داشتم ریختم تو چهرم
رضا بلند شد اومد جلو دستش گذاشت رو دستم
رضا:واقعا معذرت میخام
پانیذ:نه بخاطر اون نیس میخام با مهشاد حرف بزنم
رضا:خب حرف بزن و اگه بخای حرف بزنی به گوشی احتیاج داری اره
پانیذ:اوهوم حالا گوشیت به من میدی
رضا :باشع بیا
گوشیش داد دستم
رضا:رمزش 1208
پانید:مشکلی نداره برم اتاقم حرف بزنم بیام
رضا:نه برو
پانیذ:ممنوننن
لپش بوس کرد از اتاقش رفتم بیرونن
اخخخ خداایاا شکرت رفتم تو اتاقم خودم نشستم روتخت
با شوق و ذوق صفحه گوشیش بازکردم
پس زمینه گوشیش مشکی بود رمزش زدم
با تعجب داشتم به پس زمینه دوم گوشیش نگاه میکردم واییی این عکس منو از کجا اورده بود
نچ نچ نگاش کن توردخدا بی حیا رو اخه عکس منو گذاشته پس زمینش اصن خوب کاری کرده گذاشته
اگه بر من نمیذاشت پس بر اون ساحل بیریخت میذاشت
بیخیال حرفای مسخرم شدم رفتم تو تماس تلفناتش شماره ی مهشاد گرفتم
یه بوق
دو بوق
سه بوق
چهار بوق
دیگه داشتم نگران میشدم
پنجمین بوق
که بلخره برداشت
مهشاد:بله
پانید:سلامم
مهشاد:تویی پانیی گوشیه کی این
پانیذ:اره خودمم گوشیه رضا
مهشاد:اووو
پانیذ:چیه
مهشاد:عاشقش شدیی
پانیذ:نمیدونم شاید ولیی خیلی خوبه پیشش احساس ارامش میکنم قلبم همیشه وقتی پیشه اون خودش میکوبه وایییی نمیدونی که
مهشاد:خب پس عاشق شدی ساحل چی اون چیشد
پانید:(کل ماجرای از دیروز تا الان تعریف کرد با سانسور البته)
مهشاد؛ وایی بسه پانیذ خدایی همچین حرفی زدی اره
پانیذ:ارع خب نمیتونستم اونجوری بهش زل بزنم منم از رابطه امون با رضا دفاع کرردم
مهشاد:پس خاعرم عاشقق شده ارهه
پانیذ:ارع
از پشت تلفن صدای مهراب شنیدم ک میگفت عشقممم نمیای خسته شدم من
پانیذ:صدا مهراب بود
مهشاد هول زده گفت
مهشاد:نه مهراب اینجا چیکار میکنه دختر
پانید:نه صدا مهراب بود
مهشاد:پانید خیالاتی شدی دختر انقدر تنها نمون
پانید:باشه بابا
مهشاد:پانیذ بابام داره صدام میزنه خدافز
پانید:خدافز
گوشی رو قط کرده من بعدا حساب تو میرسم مهشاد خانم
پانیذذ عاشق کردمم خوبهه
- ۲۷.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط