short story
ا/ت :
یهو دلم تنگ شد واست
دل تنگی اینبار به اوجش رسیده بود
دلم داشت پرواز میکرد درحالی که دیگه بالی براش نمونده بود چون نمیتونست پرواز کنه خودشو میکوبید...
از شدت این دل تنگی اعذاب آور اشک تو چشمام حلقه زده بود.. :)
دیگ طاقت نیوردم گوشیمو برداشتم اکانتتو آوردم میخاسم بهت پیام بدم که چشمم خورد به پیامامون...
همونایی که من براشون ذوق میکردم با هر بار دیدنشون و لبخند میزدم ، اما ایندفعه..این دیدن..فرق داشت ، بجای لبخند قطره های اشکی بود که میریخت همون اشکایی که براشون میگفتی « مگه من مردم که بخوای گریه کنی و اشکات رو هدر بدی »
نمرده بودی..اما منو کشته بودی..روحمو مچاله ترش کرده بودی :)
پیاما رو بالا پایین میکردم..میدیدم شادیامو..همشون همه لحظات برام تدایی میشد ، شوخیا ، نگرانیا حتی دعوا ها..بک گراندی که عکس دستای گره خوردمون بود..
ولی تو نمیدونستی همه اونا باعث شدن الان اینجا تو این مرحله باشیم :)
با خودم تکرار میکردمو ازش تو خیالم میپرسیدم
_دیدی باهام چیکار کردی ؟! هوم ؟
_احساس اعذاب وجدان نداشتی ؟ اصلا برات مهم نبود ؟
آخرین قرارمون..آخرین حرفامون..آخرین دیدارمون..اون دیگه تموم شده بود..قصمون به پایان رسیده بود..اون الان خوشحال بود و خوشبخت همین برای من کافی بود،تو همینو میخواستی خوشحالیِ کسی که دوسش داری!!
ناخودآگاه گوشی از دستم افتاد..بدنم یخ زد..گریه هام شدت گرفت..عرق سرد روی پیشونیم نشست و صدای هق هقایی که از ته گلوم بیرون میومد تو اتاق پیچید..دمای زیاده بدنم با سرمایی که حس میکردم تضاد عجیبی داشت :))
از شدت گریه و بیماری که تا مغزو استخونم نفوذ کرده بود توانی برام باقی نمونده بود...چشمام داشتن میرفتن..داشتن میرفتن به یه دنیای دیگه جایی که شاید میتونستم به راحتی تماشات کنم خرگوش مهربونم..چشمام بسته شدن و بعد.. سیاهیه ابدی وجودمو فرا گرفت :)))
کاش یجای دیگه...یجوره دیگه باهم آشنا میشدیم خرگوش کوچولو.
یهو دلم تنگ شد واست
دل تنگی اینبار به اوجش رسیده بود
دلم داشت پرواز میکرد درحالی که دیگه بالی براش نمونده بود چون نمیتونست پرواز کنه خودشو میکوبید...
از شدت این دل تنگی اعذاب آور اشک تو چشمام حلقه زده بود.. :)
دیگ طاقت نیوردم گوشیمو برداشتم اکانتتو آوردم میخاسم بهت پیام بدم که چشمم خورد به پیامامون...
همونایی که من براشون ذوق میکردم با هر بار دیدنشون و لبخند میزدم ، اما ایندفعه..این دیدن..فرق داشت ، بجای لبخند قطره های اشکی بود که میریخت همون اشکایی که براشون میگفتی « مگه من مردم که بخوای گریه کنی و اشکات رو هدر بدی »
نمرده بودی..اما منو کشته بودی..روحمو مچاله ترش کرده بودی :)
پیاما رو بالا پایین میکردم..میدیدم شادیامو..همشون همه لحظات برام تدایی میشد ، شوخیا ، نگرانیا حتی دعوا ها..بک گراندی که عکس دستای گره خوردمون بود..
ولی تو نمیدونستی همه اونا باعث شدن الان اینجا تو این مرحله باشیم :)
با خودم تکرار میکردمو ازش تو خیالم میپرسیدم
_دیدی باهام چیکار کردی ؟! هوم ؟
_احساس اعذاب وجدان نداشتی ؟ اصلا برات مهم نبود ؟
آخرین قرارمون..آخرین حرفامون..آخرین دیدارمون..اون دیگه تموم شده بود..قصمون به پایان رسیده بود..اون الان خوشحال بود و خوشبخت همین برای من کافی بود،تو همینو میخواستی خوشحالیِ کسی که دوسش داری!!
ناخودآگاه گوشی از دستم افتاد..بدنم یخ زد..گریه هام شدت گرفت..عرق سرد روی پیشونیم نشست و صدای هق هقایی که از ته گلوم بیرون میومد تو اتاق پیچید..دمای زیاده بدنم با سرمایی که حس میکردم تضاد عجیبی داشت :))
از شدت گریه و بیماری که تا مغزو استخونم نفوذ کرده بود توانی برام باقی نمونده بود...چشمام داشتن میرفتن..داشتن میرفتن به یه دنیای دیگه جایی که شاید میتونستم به راحتی تماشات کنم خرگوش مهربونم..چشمام بسته شدن و بعد.. سیاهیه ابدی وجودمو فرا گرفت :)))
کاش یجای دیگه...یجوره دیگه باهم آشنا میشدیم خرگوش کوچولو.
- ۲۰.۳k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط